<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرنسس در غربت</title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/</link>
<description>من از گناه بزرگ همچون آرام بخش بزرگ خویش شادمانم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 17:24:19 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خیلی دور خیلی نزدیک </title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>بعضی آدما هستند با اینکه  خیلی دورند یا شاید خودت می خوای از تو دور باشند اما به شدت به تو نزدیک هستند .اینقدر نزدیک که دوری آنها را احساس نمی کنی و فکر می کنی دقیقا همین الان به تو نزدیک هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم ی که خیلی دور  خیلی &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/180424134/53cad42a/05_online.html&quot; target=_blank&gt;نزدیک&lt;/A&gt;  است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 17:24:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمره گی  در تعطیلات</title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>توی ایوان نشسته ام ، قهوه می نوشم و کتاب می خوانم فلسفه افلاطون ،از پایین اسمم را فریاد می زند،سرم را از ایوان پایین می برم ،می بینم نشسته است روی چمنها پاهای کوچکش را صد و هشتاد درجه باز کرده و موهای طلائیش را ریخته روی شانه هایش . سرش را بلند می کند و با لبخند مسخ کننده اش می گوید پرنسس بیا پایین اینها را ببین ... می پرسم آنها چه هستند ؟با ذوق دستانش را به هم می مالد و می گوید دو تا کرم دارند عشق بازی می کنند.خنده ام گرفته می پرسم از کجا می دانی ؟می گوید خودم دیدم همدیگر را ماچ می کنند . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواهم بروم پائین این شیرین زیان را کمی بچلانم می بینم همسایه طبقه پایین ماشینش را پارک می کند تا مرا می بیند دست تکان می دهد .توی دلم می گویم وای خدا باز این مرا یافت ،خدا کند سر و کله پائو پیدا نشود که حوصله مسخره بازی هایش را ندارم .از همان شب اولی که این آپارتمان را اجاره کردم چشمم به جمال ایشان روشن شد .چمدانم را آورد بالا و سوژه داد دست پائو برای شوخی هایش ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرش را بالا می گیرد می پرسد باز هم تنهایید ؟می خواهم بگویم بله نیلا ران های چاقش را تکان می دهد و چمن ها را کنار می زند و می گوید نخیر من هم باهاشم مگر نمی بینی بلند می شود می رود سمت مرد جوان همسایه طبقه پایین .از بالا توی ایوان خانه من مثل فیل و فنجان می مانند.نیلا می چسبد به پاهایش می گوید بلندم کن می خواهم از بالاتر پرنسس را ماچ کنم ...توی دلم دعا می کنم این بچه را بهانه نکند باز بیایید بالا داستان سرایی کند از ملاقاتش با ایرانی ها و علاقه وافرش به آنها بگوید .نیلا را از دور می بوسم و خداحافظی می کنم .مرغ را گذاشته ام توی فر ،زنگ می زنند فکر کنم سفارش خریدم را آورده اند ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در را باز می کنم نیلا در آغوش مرد جوان همسایه پلاستیک سفارشات در دست توی درگاه ایستاده اند دستش را جلو می آورد و با زبان بچه گانه می گوید بیا بگیرش اگر توش &quot;توتولاته&quot;(شوکولاته ) داری به منم بده قبوله ؟ می گویم قبوله ولی این تو فقط پاستا و سوپ دارم بیا توی خانه کلی برایت شوکولات دارم .با خوشحالی خودش را می اندازد توی بغلم .دم در این پا و آن پا می کنم مرد جوان همسایه برود .باور کنید حوصله هم صحبتی با آقایان را در حال حاضر ندارم ،تشکر می کنم تا در را ببندم و ایشان برود ،صاف ایستاده است و زل زده به چشمانم، من خجالت می کشم و من من می کنم و می گویم ببخشید من کمی کار دارم ،کارت دعوتی از توی جیبش در می آورد و می گوید امیدوارم این بار بیایید .این نهمین باریست که مرا به یک مهمانی دعوت کرده است و هر بار کارتش را با یک عذر خواهی و امضا در پشتش پس می فرستم .دارم پشت کارت را می خوانم سرش را به داخل خانه می کشد و می گوید چقدر خانه شما تمیز است آدم کیف می کند همیشه بوی غذا از توی خانه تان می آید من که مدتهاست غذای خانه نخوردم توی مکزیک آشپزی در خانه از مد افتاده است داریم می شویم مثل آمریکای ها همش غذاهای آماده. دوست دارم یک بار دیگر غذای ایرانی بخورم امریکا که بودم دوستان ایرانیم بارها مرا به غذای ایرانی دعوت کردند خیلی تست خوبی دارد .مثل خود ایرانی ها ....نیلا دارد توی بغلم با گوشواره هایم بازی می کند و می گوید &quot;سی اس موی ریکو&quot; آره خیلی خوشمزه است &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد جوان همسایه می خواهد ادامه دهد موبایلم زنگ می زند ،عذر خواهی می کنم و می گوییم مرا ببخشید، متشکرم خریدم را تا بالا آوردید هنوز می خواهد چیزی بگوید در را می بندم .پائو پشت خط است .کجای تو ؟ ـ می گویم  همینجا ،این مرد جوان همسایه باز به بهانه ای آمده است خدا بگویم تو را چه کار کند. پائو می زند زیر خنده و می گوید بلاخره موفق می شود، بدبخت بهتر از آن پیدا نمی کنی پسر خوب و تحصیل کرده ای است .حالا چه میگوید؟جواب می دهم هیچی می گوید ایرانی ها را دوست دارد.پائو قاه قاه می خندد و می گوید قطعا نمی تواند همه ایرانی ها را دوست داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیلا توی بغلم ول می زند و می گوید توتولات من رو کجا گذاشتی ؟ سمت کابینت می رم و یک بسته شکلات را توی دستانش می گذارم چشمهایش از شادی برق می زنند بی درنگ روکش شکلات را باز می کند .پائو از آنطرف خط داد می زند هی بچه دار هم شدید چقدر زود بعد هم با لودگی بلند بلند می خندد .می گویم دیوانه این بچه، نوه یکی از همسایه هاست چند وقت یک باری می آد اینجا .خیلی شیرین و دوست داشتنی ایست .پائو با خنده می گوید من که از بچه ها خوشم نمی اد می گویم می دانم تو فقط از مردهای جوان خوشت می آد هر دو بلند می زنیم زیر خنده .کاهو را توی ظرف خورد می کنم و گوشی را بین شانه و چانه ام حفظ می کنم نیلا دور پاهایم ول می زند و هی این چیز و آن چیز را می خواهد .می گوید توتولاتش خیلی شیرینه بهم شیر بده می پرسم &quot;کالینته یو فری یا &quot; گرم یا سرد؟ پشتش را به من می کند و به سمت اتاق خوابم می رود و توی راه همراه با تق تق کفشایش می گوید &quot;کالینته  پورفاور&quot; گرم لطفا .پائو از آن طرف خط می گوید بگو امر دیگری هست در خدمتیم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از توی یخچال شیر بر می دارم تا گرم کنم پائو می گوید زنگ زدم بپرسم برای کریسمس چه کار می کنی؟ می گویم برنامه ای دارم باید بروم یک جایی، نزدیک مراسم فوت خواهرم است می گوید &quot;اوه یس یو آر رایت ای ام ساری فور دت&quot; بله راست می گی متاسفم برای آن .تشکر می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیر را توی لیوان می ریزم و تست می کنم برای بچه داغ نباشد بلند می گویم نیلا شیرت آماده است بیا بخور. از توی اتاق خوابم داد می زند یک توتولات دیگر هم هست ؟ پائو می گوید فکر کنم به این رو بدهی خودت را هم بخورد .بعد هم باز می خندد . می پرسم تو چه می کنی کریسمس را ؟ می گوید هیچی تا بتوانم خوش می گذرانم بعد هم منتظر می مانم دوست پسرم از مادرید بیاید آنوقت با او خوش می گذرانم و باز هر دو می خندیم .می گویم بعد از کریسمس مهمان دارم با کنجکاوی می پرسد که ؟ می گویم یکی از صمیمی ترین دوستانم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرغ را از فر در می اورم می گذارم توی یک ظرف درب دار. سالاد تقریبا آماده است به پائو می گویم نهار بیا اینجا می گوید با کسی قرار دارم بیرون نهار بخوریم شب هم می رویم دیسکو نمی آی ؟می گویم همان یک بار که آمدم برای همه اجدادم بس است .بلند می خندد و می گوید &quot;پور یو&quot; بیچاره تو همه ما مست کرده بودیم و تو مانده بودی کداممان را جمع کنی می گویم بله خوب یادم است بیشتر از آن یادم است به من نگفته بودید آنجا دیسکو است، و مهمانی آخر سال را آنجا برگذار کرده بودید باز بلند می خندد و می گوید اگر می گفتیم نمی آمدی برای همین همگی تصمیم گرفتیم چیزی نگویم تا کمی سر به سرت بگذاریم تازه می خواستیم هر طور شده تکیلا هم بخوردت دهیم  که نخوردی یادش بخیر ... چه شب خوبی بود تو مثل زنان رئیس جمهور با کت و شلوار آمده بودی هاهاها می گویم دیوانه من چه می دانستم توی این کشور برای مهمانی باید بالا و پاینت را بیندازی بیرون و نمایش دهی می خندد می گوید بلاخره درستت می کنم نگران هیچ چیز نباش و می خندیم . پائو شماره پیگری مدارک را می خواند روی کاغذ یادداشت در یخچال می چسبانم خدا حافظی می کنیم و تلفن را قطع می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یواشکی می رم سمت در اتاق خواب ،نیلا روی یک صندلی جلو آینه دراورم ایستاده تمام لوزام آرایش روی دراور را به صورتش مالیده .شده است عین دلقک های سیرک جلوی یقه لباسش هم پر است از شکلات و آب دهانش با تعجب و خنده می پرسم نیلا چه کار کردی؟ می گوید آرایش کردم خوشگل شدم؟ می گویم خیلی زیبا شدی ،توی وسایلم گیره موهای کوچکی که از بنگلادش خریده بودم را پیدا می کنم مو هایش را شانه می کشم و گیره ها را به موهایش می زنم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بغلش می زنم تا بروم دست و صورتش را بشورم اشاره می کند به روی تختم و می گویید بچه ات را هم کثیف کردم روتختی و شلوارت را هم همینطور بعدا خودم می آیم می شورمشان الان گرسنه ام نمی توانم .به تختم نگاه می کنم می بینم بیچاره پوپو (عروسک محبوبم) دست و صورتش با ماچ های نیلا پر از شکلات شده است همینطور رو تختی ام .پاچه های شلورام را وقتی داشت توی آشپزخانه ول می زد متوجه شده بودم که به دستان شکلاتیش مزین شده است .می بوسمش و می گویم باشد فقط تمیز بشوری ها .... کله اش را تکان می دهد و می گوید حتما تو نگران نباش فقط یک چیزی بده من بخورم دارم از گرسنگی غش می کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی بغلم فشارش می دهم و با هم می رویم تا ناهار بخوریم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 09:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم اکنون </title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>هم اکنون چه &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/160504827/781f1da9/_2__Track_01.html&quot; target=_blank&gt;کسی&lt;/A&gt; ؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکنون به غیر از من چه کسی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کسی تلاش می کند در میان بازوان تو قرار بگیرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکنون چه کسی به تو می گوید دوستت دارم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و سپس تو در خاموشی بدنت را به چه کسی خواهی داد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم اکنون چه کسی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کسی برای تو شعر و نامه خواهد نوشت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کسی برای تو از ترس ها و شکست هایش خواهد گفت ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم اکنون چه کسی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکنون به غیر از من  چه کسی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ ن:ظاهرا برای همتون سوء تفاهم پیش اومده این فقط ترجمه آهنگ بود.حرف من نبود تنها چیزی که الان برای من اهمیت نداره همینه که چه کسی داره چه کار می کنه .ممنون از پیامهای خصوصی باور کنید من مثل همیشه شاد عالی و یاغی ام.دوستتون دارم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 03:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهمانی بعد از ظهر </title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>روبه روی در آشپزخانه روی مبل نشسته است و یک بند حرف می زند.توی آشپزخانه دارم چیزی مهیا می کنم برای خوردن هر دویمان ، هر چند دقیقه بر می گردم ومی گویم &quot;اوه گود&quot; (وای چقدر خوب ) و او گهگاهی معترض می شود و می گویید &quot;وات آر یو تلینگ ایت ایز نات گود&quot;(چی داری می گی این اصلا خوب نیست .&lt;BR&gt;و من تازه متوجه می شوم فهمیده است که به حرفهایش گوش نمی دهم .شیر را می ریزم توی میکسر و قطعات انبه را می اندازم داخلش .بلند می گوید برای من شکر بیشتری بریز ،عسل را نشانش می دهم و می گویم من با این شیرینش می کنم می خواهی ؟&lt;BR&gt;بلند می شود میز را دور می زند خود را به لبه بار آشپزخانه می رساند خودش را می کشد روی لبه و با لوندی می گوید دوست پسرم عاشق عسل بود.و بهانه دستش می آید و شروع می کند به اجرای شوخی های اروتیک همیشگیش .&lt;BR&gt;پشتم را به او می کنم و لیوان ها را با دستمال پاک می کنم .معترض می گوید همین کارها را می کنی که تنهایی .میکسر را که روشن می کنم حرفهایش را نمی شنوم.&lt;BR&gt;پارچ میکسر را جدا می کنم در حالی که توی لیوان دستش شیر انبه اش را می ریزم می گویم تو که این حرکات را نمی کنی چرا تنهایی؟؟&lt;BR&gt;بلند می زند زیر خنده می گوید خیلی حاضر جوابی! لیوان را می برد جلوی دهانش و مقداری از محتویات آنرا سر می کشد .دارم عسل را به لیوان اضافه می کنم .ریز نگاهم می کند .می گوید اگر چیزی بگویم ناراحت نمی شوی؟ عسل را هم می زنم  و بی توجه می گویم تو خیلی چیزها می گویی که من ناراحت نمی شوم جلو تر می آید و باز خودش را پهن می کند روی صفحه بار آشپزخانه ،درست کنار من ،میکسر ،و لیوان شیر انبه ام. لیوانش را دو دستی چسبیده است ،با آن بازی می کند و با احتیاط می گوید آخر من بارها دیده ام تو روی او خیلی تعصب داری کسی حرفش را می زند عصبانی می شوی یادت است آن شب توی رستوران سر آقای رئیس چطوری فریاد زیاد زدی ؟&lt;BR&gt;جوابش را نمی دهم عسل را محکم تر هم می زنم .ادامه می دهد من ،من ،من فکر می کنم این شخص بیمار بوده است یا اصلا مشکلش جای دیگر است ،شاید هم سرش جای دیگر بند است .مستقیم توی چشمهایش نگاه می کنم و می گویم می شود تجزیه و تحلیلت را برای خودت نگه داری ؟&lt;BR&gt;می گوید خواهش می کنم به من گوش کن .میگویم گوش می کنم .به طرف پنجره آشپزخانه می رم .ابرها تکه تکه شده در دل آسمان راه می روند من عاشق آسمان این شهر به شدت آبی هستم ،&lt;BR&gt;با خط تمایز سبز مثل عکس های کتاب داستان های کودکی ام .&lt;BR&gt;خودش را به من نزدیک می کند و آهسته می گوید متاسفم نمی خواهم ناراحتت کنم .اما باید واقعیت را بپذیری .اگر کسی چنین فکری در مورد تو بکند آن هم کسی که سالها در کنار تو بوده است قطعا بیمار است .من فقط یک سال و اندی است تو را می شناسم حتی یک بار تو را در حال لذت بردن با یک مرد ندیدم چگونه می تواند به تو چنین تهمتی بزند.&lt;BR&gt;بر می گردم یک ابرویم را بالا می اندازم و زیرکانه می گویم مگر قرار است پیش روی تو با کسی لذت ببرم .اخم هایش را در هم می کشد و کشدار می گوید &quot;کام آن&quot; &lt;BR&gt;لیوانش را روی صفحه بار می گذارد مثل همه وقتهایی که جدی می شود با دستهای باز در حالی که توی هوا تکانشان می دهد شروع می کند به حرف زدن .&lt;BR&gt;من حتی یک بار تو را با یک مرد ندیدم با اینکه مردان زیادی از تو تقاضای دوستی می کردند حتی تقاضای ازدواج اصلا باورم نمی شد وقتی آقای رئیس به تو آن حرف ها را زد .آن شب رستوران را یادت هست همه را دعوت کرده بود او برای پدرش هم جشن نمی گیرد .خیلی جدی و مستبد است . اصلا تقاضای ازدواج در این کشور چیز بعیدی است .باید خیلی مورد تایید باشی که پسری بخواهد مسولیت یک زندگی مشترک را با تو بپذیرید .مثل کشور تو نیست که تا سوپر مارکت می روی هزار تا پیشنهاد ازدواج دریافت می کنی .من اینها را می دانم .من تا نزدیک کشور تو سفر کرده ام .&lt;BR&gt;می خندم می گویم خدا را شکر به کشور من سفر نکردی والا بیچاره مردان ایرانی ........ &lt;BR&gt;هر دو بلند می زنیم زیر خنده دستش را می برد توی موهایش و کمرش را می چرخاند و بااطواری می گوید &quot;اوسوووم &quot;&lt;BR&gt;یک جرعه از لیوانم را سر می کشم و به سمت ایوان می روم به نرده ها تکیه می دهم .دو درخت پالم بلند انتهای خیابان نگاهم را خیره می کنند درست در کنار خانه قصر مانند سنگی بزرگ چه معماری جالبی دارد هیچ وقت از دیدن این خانه سیر نمی شوم .&lt;BR&gt;مقداری از محتویات لیوانش را هورت می کشد و به ایوان می آید .صدایش را آرام تر می کند و می گویید .باور کن او فقط بیمار بوده است .فراموشش کن لیاقت تو یک زندگی ارام است .&lt;BR&gt;بدون آنکه نگاهش کنم محکم  می گویم &quot;دارم &quot;&lt;BR&gt;می دانم داری تو خیلی برای همه اینها زحمت کشیدی حداقل من میدانم .یادت می آید هر وقت می آمدم توی اتاقت سرت را روی میز گذاشته بودی و اشک می ریختی ؟یادت می آید هر روز صبح که می آمدی دعا می کردیم باز برایت یک ایمیلی حاوی حرف های نا خوشایند ننویسد ؟یادت می آید از صبح تا شب کار می کردی ؟&lt;BR&gt;یادت می اید با چه بدبختی کارت تلفن تماس با ایران را پیدا کردیم ؟یادت هست یک هفته فقط روزی دو تا تاکو خوردی که پول آن مکالمه را هندل کنی ؟&lt;BR&gt;سرم را تکان دادم و گفتم یادم هست تویه دیوانه هم با من فقط تاکو می خوردی .....&lt;BR&gt;هر دو رو به روی هم ایستادیم و بلند خندیدم .باخنده می گوید ولی من شب که خانه می رفتم سه تا بشقاب غذا می خوردم تو بیچاره چی ؟&lt;BR&gt;لیوانش را به لیوانم می زند و می گوید &quot;چیرز&quot; هر دو بلند می گوییم یوهووو روی مبل توی ایوان لم می دهیم .آهی می کشد و می گوید آه یادش بخیر چه روزهایی بود، چقدر خوب بود .&lt;BR&gt;هر دو به درخت ها و پرنده های لای آنها خیره شده ایم چه صدای قشنگی دارند این پرنده ها .هر روز طلوع خورشید بعد از مراقبه اینجا می نشینم و نگاهاشان می کنم .پائو می گوید&lt;BR&gt;ای کاش حداقل برای آن همه عشق و محبتت تشکر می کرد ،کاش حداقل آن همه تهمت نمی زد .باور کن بارها خواستم ایمیلش را یواشکی از توی لپ تاپت بردارم و برایش بگویم &lt;BR&gt;چقدر بی رحم است چقدر نادان است .صدایم را بلند می کنم می گویم خواهش می کنم .تمامش کن .&lt;BR&gt;می گوید آخر ،آخر تو اینجا حتی با مردها دست نمی دادی او به تو این حرفها را می زد .&lt;BR&gt;با خنده می گویم خوب من فقط مردهای ایرانی را دوست دارم خودت که می دانی .صورتش را با قهر بر می گرداند و می گوید نه اینکه برای مرد غیر ایرانی چیزی نگفت ؟&lt;BR&gt;وقتی هند بودی ما هر روز با هم حرف می زدیم یادت می آید برای تولدش یک صفحه وب درست کردی ؟یادت می اید چقدر دنبال آن آهنگ ماسکوری گشتیم ؟اگر تو با آن پسرک رابطه ای داشتی حتما من می فهمیدم من بارها از تو پرسیدم و تو فقط می گفتی هیچ حسی به او نداشتی .اصلا تو به هیچ کسی توجه ای نشان نمی دادی ...&lt;BR&gt;داشت حرف می زد پشت سرم هم حرف می زد من نگاهم را انداخته بودم توی لیوانم داشتم حبابها را می شمردم  .آهسته گفتم من به او وفادار بودم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازویم را فشار می دهد و می گوید می دانم عزیزم می دانم .پس ببین حق با من است مردی که تو عاشقش بودی مرد سالم و نرمالی نبوده است .&lt;BR&gt;او نمی توانسته روابط انسانی را با روابط عشقی و عاطفی تشخیص دهد .تو متوجه نیستی او با تو چه کرده است. شده ای مثل وحشی ها همش داری خودت را سانسور می کنی همش داری خودت را مخفی می کنی احساساتت را زیر پا می گذاری .تو عاشق بچه ها هستی من بارها حسرت را در نگاه تو دیده ام ،دیده ام به مادرانی که با کودکانشان هستند چطور نگاه می کنی .دیده ام به زنان باردار چطور نگاه می کنی .&lt;BR&gt;بغضم را قورت می دهم .دلم نمی خواهد پیش او اشک بریزم دلم نمی خواهد پیش هیچ کس اشک بریزم .&lt;BR&gt;ادامه می دهد خواهش می کنم  حرفم را گوش بده تا یک مرد را نپذیری، تا ازدواج نکنی چگونه می خواهی مادر شوی ؟دماغم را بالا می کشم و با خنده می گویم بانک اسپرم !!!&lt;BR&gt;دوباره هر دو می زنیم زیر خنده .سرش را تکان می دهد و می گوید &quot;اوه نو یو آر کریزی&quot; وای نه تو دیوانه ای ....&lt;BR&gt;می دانم حتی بانک اسپرم هم که بروی دنبال اسم آن معشوق لعنتیت می گردی ....&lt;BR&gt;حرفش مرا به خودم می کشاند ،همیشه آرزو داشتم از او یک یادگاری داشته باشم آرزو داشتم فرزندی از او می داشتم درست شبیه خودش با چشمهای عقابی ،دست و پاهای کشیده .&lt;BR&gt;پائو دارد حرف می زند صدایش را نمی شنوم چشمانم را انداخته ام ته لیوانم حبابها تکان می خورند جا بجا می شوند دارند چهره او را ترسیم می کنند .ابروهایش ،چشمانش ،لبانش،&lt;BR&gt;اوه خدای من مدتها بود به این واضحی ندیده بودمش هر چند شبهای زیادی خوابش را می بینم  به این واضحی ندیده بودمش اما الان می توانم ببینمش ، توی لیوانم من است کاش می شد به او می گفتم ،کاش می شد می گفتم ببین همه مرا ملامت می کنند، ببین حاصل عشق به تو چه چیزی است .نه نه نباید این را بگویم خودش می داند نمی داند ؟باید این را بگویم ،بگویم من خیانت کار نبودم من نانجیب نبودم من وفادار بودم ... نه نه این را هم نباید بگویم باز اسم کلی مرد غریبه را می آورد که حالم بدتر می شود مردانی که حتی تصور دوست پسربودنش را نمی توان کرد چه رسد به بیشتر از آن ... آهان باید بگویم من عاشقانه دوستت داشتم من حرمت عشق را نگه داشتم من برای کنار تو بودن خیلی زحمت کشیدم نه نه اینا را هم نباید بگویم باز می گوید دروغ می گویی ریا می کنی من هم زحمت کشیدم .... بعد باز بحثمان می شود بعد شروع می کند توهین کردن تهمت زدن تحقیر کردن بعد هم فریاد می زند نه نباید این را هم بگویم .&lt;BR&gt;اصلا باید هیچی نگویم فقط نگاهش کنم .خوب نگاهش کنم به اندازه همه دلتنگی هایم نگاهش کنم به اندازه همه آرزوهایی که برایمان داشتم به اندازه همه لحظاتی که پاک عاشقش بودم .باید نگاهش کنم  .پلکهایم را هم می زنم تلاش می کنم در ته لیوان در میان حبابها نگاهش کنم نمی توانم، تصویرش هی محو می شود تار می شود این اشکهای لعنتی نمی گذارند درست نگاهش کنم  می خوام نگاهش کنم ...&lt;BR&gt;پائو به سمتم بر می گردد و می گوید &quot;اوه مای گاد یو آر کراینگ&quot;(اوه خدای من داری گریه می کنی )و ادامه می دهد متاسفم باور کن نمی خواهم ناراحتت کنم اما هر بار این بحث را پیش می آورم تو همینطور به هم می ریزی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می نشیند روی زمین مقابل من بازو هایم را محکم می گیرد و می گوید:منطقی باش خواهش می کنم .من فرض را می گذارم به اینکه تو بدترین آدم روی زمین هستی اما تاریخ تولد داری؟ نمی توانست تولدت را تبریک بگوید؟ تو شماره موبایل داری من دیده ام هر روز دوستانت خانواده ات از ایران تماس می گیرند او نمی توانست حتی یک بار به تو زنگ بزند ؟دوست پسر ده سال پیش من هنوز روز تولدم را تبریک می گوید .همین دوست پسرم با اینکه اینقدر من از او گله می کنم هر وقت دلم بگیرد هر چه از دهانم می اید می گویم اما باز نیمه شب زنگ می زند که آرامم کند .وقتی توی مادرید بی پول شده بودم او بود که مرا حمایت مالی کرد هرچند خودش واقعا در شرایط بدی بود او هم مثل من یک دانشجو بود اما باز هم با پیدا کردن شغل شبانه مرا ساپورت می کرد .تو این همه اینجا سختی کشیدی به خاطر او هم این همه سختی را تحمل کردی آیا به تو کمک مالی کرد؟به صورتش نگاه کردم و گفتم نه به هیچ وجه .دوست داشتم بگویم حتی پس انداز خودم را دریافت نکردم اما چیزی نگفتم دلم نمی خواست چیزی بداند می ترسیدم بگویم ، یاد حرف های او بیافتام که هر وقت زنگ می زدم و می گفتم دلم برایت تنگ شده است می گفت پولت را می خواهی؟؟ حالم بد می شود .پائو دارد حرف می زند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهش می کنم منطقی باش .این دوست داشتن نبود .من ایمان دارم او در حال لذت بردن است و حتی به این فکر نمی کند با تو و زندگی تو چه کرده است اینها را ولش کن تو وقتی عمل جراحی داشتی من که دوست تو هستم هر شب نگرانت بودم و از ته دل برای سلامتیت دعا می کردم او توی همان کشور بود آیا به ملاقات تو آمد ؟&lt;BR&gt;من می دانم توی کشور تو بعضی فرهنگها چقدر مهم است همینجا هم مهم هستند .او ابروی تو و خانواده تو را برده است باز هم شایسته دلتنگی است ؟باور کن اگر دوست پسر من بود صد باره خفه اش کرده بودم .همش می گویی عوض شده است نه عزیز من عوض نشده است او از اول هم همین بوده است تو نمی فهمیدی او به تو ظلم می کند.&lt;BR&gt;قسم می خورم تقاص همه این اشک ها را پس خواهد داد .قسم می خورم تقاص همه تهمت هایش را پس خواهد داد.&lt;BR&gt;اشکهایم می آیدبغض کرده بودم به سختی صدایم را بلند کردم و گفتم خواهش می کنم ساکت باش دیگر چیزی نگو، قضاوت نکن. من فرار کرده ام به این غربت وتنهایی که قضاوت نشوم، قضاوت نشنوم &lt;BR&gt;می دانی هر روز خیلی بدتر از اینها را می شنیدم آماده ام اینجا خودم باشم و خودم .من زندگی ام را دوست دارم این آرامشم را دوست دارم .من او را بخشیده ام خانواده اش را بخشیده ام &lt;BR&gt;ظلمش را بخشیده ام .هیچ چیزی بدی برایش نمی خواهم. من زندگیم را دوست دارم، پائو تنهای و آرامشم را دوست دارم &lt;BR&gt;بلند میشود خودش را می چرخاند و با انگشت اشاره رو به من فریاد می زند تو آن احمق را هم دوست داری ...&lt;BR&gt;سرش فریاد می کشم تو حق نداری به او توهین کنی او مال من بوده متعلق به من بوده جزیی از گذشته من بوده خوب یا بدش مهم نیست مهم این است مال من بوده است &lt;BR&gt;خواهش می کنم احترام بگذار .سرش را پایین می اندازد و می گوید متاسفم .دستهایش را توی جیب شلوار جین اش می کند و طول ایوان را قدم می زند و آهسته می گوید &lt;BR&gt;اگر او را بخشیده ای  این هم از مهربانی تو است من بودم هرگز نمی بخشیدمش حداقل برای تهمت هایش نمی بخشیدمش.لطفا از من نرنج من برای خودت می گوییم حیف توست ،تو معمولی نیستی دختر پاکی هستی، مهربانی ،زیبا هستی ،تحصیل کرده و باهوشی به دیگران هم فرصت بده .تا زمانی که مرد دیگری را در زندگیت نپذیری نمی توانی او را فرامشش کنی باور کن او حتی به یاد تو هم نمی افتد .این همه مردان خوب دور رو بر تو هستند زندگیت را تغییر بده .تو همیشه از حرفهای او می ترسی تو همه اش مردها را با او مقایسه می کنی تو همیشه یک ترسی از نزدیک شدن به مردها داری تو همیشه به همه اشان شک داری این خوب نیست باور کن خوب نیست خودت را باید تغییر دهی .تو در تمام عمرت فقط یک مرد را تجربه کرده ای .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلند می شوم به سمت آشپزخانه می روم می گویم این کار را کرده ام زندگی ام را تغییر داده ام آرامشی را که می خواستم دارم برای بقیه اش نیاز به زمان دارم .&lt;BR&gt;می آید توی سالن من هم می روم وسط سالن می ایستم  پائو مقابل من است رو به او می گویم پائو من خوب می دانم چه می کنم حق با تو است همه را خوب می دانم اما دلم نمی خواهد چیزی بدی درباره او بگویم دوست ندارم .یک عشق را ،عشق ده دوازده ساله را اینگونه خار جلوه دهم دوست ندارم&lt;BR&gt;انگشت اشاره را به سمت او بگیرم و بگویم او مقصر است آنوقت می شوم مثل او که انگشت اشاره اش  همیشه رو به من بود آن وقت من هم عوض می شوم می شوم &quot;زن عوضی &quot;درست مثل او که عوض شد و شد &quot;مرد عوضی &quot;&lt;BR&gt;عشق حرمت دارد، درست است تمام ظلم هایش را می دانم تو اگر دیدی من لمس کردم ،درد کشیدم وقتی توی بیمارستان بودم وقتی روی تخت چشمانم به در اتاق بود وقتی قبل از عملم ، تلفن زدم و تهمت هایش را شنیدم درد کشیدم وقتی در مرگ معصومانه خواهرم می سوختم از نیش های مادرش از بی توجهی خودش از زخم زبان های مردم ، از تنهایی درد کشیدم.&lt;BR&gt;همه را می دانم .اما حالا ارامشم را دوست دارم راحت بدست نیاوردم که راحت از دست بدهم .می خواهم در همین ارامش حتی در همین غربت راحت زندگی کنم .از تو بخاطر محبتت سپاسگذارم اما خواهش می کنم دیگر در مورد این موضوع با من حرف نزن آزرده میشم .&lt;BR&gt;سرش را پایین می اندازد و می گوید قدر خودت را بدان توی این زمان دختری مانند تو کم پیدا میشود من فقط می خواهم همین را بدانی .تو شایسته خیلی چیزهای خوبی هستی تو بهترین مادر دنیا خواهی شد .و ایمان دارم همسر خوبی هم خواهی شد این را همه مردانی که تو را حداقل اینجا می شناسند به من گفته اند .&lt;BR&gt;او تنها مرد زندگی تو بوده است نمی توانی بگویی همه مثل او خواهند بود .خواهش می کنم فراموشش کن.من می دانم مردانی عاشق تو هستند که آروزی خیلی از دختران دیگرند به یکی از آنها فرصت بده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;اینها را می گوید و به سمت اتاق خوابم می رود کیفش را بر می دارد به قاب عکس روی دراورم اشاره می کند و می گوید خواهش می کنم این را هم از اینجا بردار اصلا بدش به من می گویم باشد به زودی برش می دارم .از توی کیفش بلیط سینما را می گذارد روی میز نهار خوری و می گوید :دیگر حوصله سینما را برای امروز ندارم یک روز دیگر برویم .جلو می اید و پیشانی ام را می بوسدو خدا حافظی می کند .&lt;BR&gt;تا توی پله ها بدرقه اش می کنم دور می شود ،دست تکان می دهد و بوسه می فرستد.روی پله ها لای شاخه های درخت لیمو می نشینم گویی آمده بود فقط همین حرفها را بزند .&lt;BR&gt;آن هم امروز در این تاریخ سالگرد یازدهمین سال تقدیم شعرهایم توی اولین برف همان سال چقدر شاد بودم چقدر پاک بودم،چقدر جوان بودم .چقدر شعرهایم را دوست داشتم چقدر برای نوشتنشان زحمت کشیدم.یک شب تا صبح شعر ها را توی دفتری که خودم تزئینش کرده بودم وارد کردم .&lt;BR&gt; چند ماه بعد زیر تمام همان شعر ها اولین تهمت هایش را نوشته بود .آن هم با خودکار قرمز .توی دفتری که جلدش پاره شده بود.&lt;BR&gt;&quot;دروغ گو تاریخ این شعر را دروغ نوشته ای &quot;&lt;BR&gt;&quot;دروغ گو این شعر را وقتی با ماشین آقا ایکس میخواستی بروی به من دادی ........&quot;&lt;BR&gt;&quot;دروغ گو..&quot;&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;سرم را به شاخه درخت لیمو تکیه داده ام اشک هایم می اید سینه سرخ از لای شاخه ها درخت مغمومانه نگاهم  می کند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 02:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیر مرد و درخت </title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>عصر روز یکشنبه ،تقریبا همه جا تعطیل است و خیابان ها به شدت خلوت. ملت مشنگ پرور دو شب گذشته را آنقدر خورده و نوشیده اند که ترجیح می دهند در منزل بمانند و تجدید قوا کنند برای فردا، هفته جدید و شروع کار تا عصر روز جمعه و باز همین بزم و بساط تفریح .&lt;BR&gt;بخاطر خلوتی خیابان آن دور روز را از وقتی که دیگر در یتیم خانه کار نمی کنم می رم برای خودم دور دور بازی. پارکی نزدیک خانه ام است اسمش را گذاشته ام پرینس پارک .خورشید که می رود من هم میروم آنجا قدم می زنم می دوم و تمرینات تمرکزی ام را انجام می دهم . آخر هفته ها زود تر میروم هرچند بر خلاف شایعات اینجا نه تنها شهر امنی ایست بلکه به نظر من کشور امنی نیز می باشد.به هر حال چون تنها زندگی می کنم جانب احتیاط را رعایت می کنم .&lt;BR&gt;پرنیس پارک جای بسیار قشنگ و تمیزی است پر از انواع درختان و زمین رقص و محل دویدن و بوته ها و علف های آراسته شده.چند باری اتفاقات جالبی برایم اینجا رخ داده است .&lt;BR&gt;دور که می زنم موقع برگشت نارنج می چینیم و با خودم به خانه می آورم عطر نارنج های اینجا مدهوش کننده است.&lt;BR&gt;داشتم می گفتم عصر روز یک شنبه مثل هر روز به پرینس پارک رفتم ،نه از دست و پاهای جنبان لای درخت ها خبر بود و نه از سگ های خدا بی خبر که تا مرا با این همه گوشت و گلیم می بیند یاد استخوان می افتند و دنبال من  می دوند ،من هم مجبورم به خاطر طبیعی کردن ماجرا قدم زدن را به دو سرعت تبدیل کنم و خلاصه آنکه من بدو سگ بدو . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب خبری نبود من بودم و پرینس پارک ،تنهای تنها ،قدم می زدم و در لحضه های استاپ های تمرکزی تمریناتم را انجام می دادم .شمردم دور دوازدهم بودم رسیده بودم به ابتدای شروعم یعنی وردی پارک، سر بالای را چند قدمی بالا کشیدم که ناگهان صدای مهیبی همچون انفجار شندیم .&lt;BR&gt;برگشتم عقب یک ماشین لندکروز آبی به شدت با درخت وسط بلوار اصابت کرده بود.و ماشین تا نیمه جمع شده بود .درخت شکسته بود و روی کاپوت ماشین افتاده بود یک لحضه به خودم آدم هیچ کس جز من در خیابان نبود .بعد از صدا ی مهیب ،سکوت عجیبی خیابان را پر کرده بود.برگشتم و به سرعت به سمت ماشین دویدم .شیشه های ماشین کاملا بالا بود و برای من دیدن داخل ماشین بسیار سخت &lt;BR&gt;راننده ماشین سرش روی فرمان بود و من قادر به دیدن صورتش نبودم چند بار با مشت به شیشه کوبیدم و با صدای بلند فریاد زدم &quot;سنیور&quot; اقا ! &quot;نیسیستا ایودا؟&quot; به کمک احتیاج دارید؟&lt;BR&gt;هیچ جوابی نمی شنیدم ماشین را دور زدم و سعی می کردم راهی برای رفتن به داخل ماشین پیدا کنم .بدنم کاملا از عرق خیس شده بود.هر بار جمله ام را تکرار می کردم و با مشت به شیشه می کوبیدم .&quot;سنیور...&quot; فایده ای نداشت توی دلم بد جور خالی شده بود مایوس دو رو برم را نگاه کردم باد ملایمی می امدو موهایم را حرکت می داد سرما به داخل استخوان هایم دویده بود.&lt;BR&gt; به ماشین تکیه دادم .ماه از لای شاخه های درخت شکسته شده دیده می شد .به مرد داخل ماشین دوباره نگاه کردم موهای کاملا جو گندمیش مرا یاد پدرم می انداخت.&lt;BR&gt;دلم می خواست فریاد بزنم دلم می خواست صورتش را ببینم .به ماه نگاه کردم و بلند فریاد زدم خدایا کمکش کن ،شاید دختری داشته باشد که چشم به راهش است.خدایا کمکش کن...&lt;BR&gt;اشکهایم می امد دنبال چیزی می گشتم که شیشه عقب را بشکنم و خودم را به داخل ماشین برسانم هیچ چیز دم دست نبود خیابان تمیز تر از آن بود که بتوان چینین چیزی پیدا کرد .به درون بلوار پریدم سنگ بزرگی پیدا کردم و به سرعت برگشتم سنگ را با قدرت تمام به شیشه عقب می کوبیدم درست بر خلاف جهت راننده، ژاکتم را محافظ کرده بودم تا در صورت خرد شدن شیشه به او صدمه ای نرسد ضربه ها را محکم می زدم و دائم تکرار می کردم ای خالق پاک به او کمک کن .ای فرمانروای کائنات زندگی دوباره را به او هدیه کن .&lt;BR&gt;شیشه ترک برداشته بود ضربه آخر را محکم کوبیدم شیشه فرو ریخت فریاد کشیدم &quot;سنیور&quot; سرش را بلند کرد باورم نمی شد دستم را داخل بردم در را باز کردم .تکرار می کردم سنیور... فقط مقابل را نگاه می کرد تمام صورتش غرق در خون بود صدای مرا نمی شنید به داخل ماشین رفتم نمی توانستم تکانش دهم .می ترسیدم دچار خونریزی داخلی شود.&lt;BR&gt;صدایم را پایین آوره بودم و به آهستگی به او می گفتم چیزی نشده است آرام باشید همه چیز رو به راه است .دهانش پر از خون بود به سختی پرسید من کجا هستم ؟&lt;BR&gt;متوجه شدم دچار شک شده است به من نگاه نمی کرد .دستش را به سمت دهانش برد دندانش کاملا شکسته بود. دندان شکسته را  از دهانش خارج کرد و آنرا محکم در دستش گرفته بود خونریزی شدید داشت و دائم تکان می خورد .دستمالم را از جیبم بیرون کشیدم دهانش را آهسته پاک کردم و از او خواهش می کرد تکان نخورد .دستش را به سمت سویچ ماشین برد و تلاش می کرد ماشین را&lt;BR&gt;روشن کند و به راه بیافتد .خدایا چه باید می کردم .آهسته یقه کاپشنش را باز کردم کمربند ایمنی را شل تر کردم و از او خواهش کردم دولا نشود .به داخل خیابان دویدم چند کوچه پایین تر ماشینی در حال حرکت بود با دست های خونی جلوی ماشین را گرفتم  یک خانم میانسال و همسرش توی ماشین بودند متعجب مرا نگاه می کردند، سعی کردم متقاعدشان کنم با من بیایند .قبول کردند .به سمت پیرمرد دویدم .خانم و آقای میانسال پشت سر من آمدند .از آنها خواستم به آمبولانس زنگ بزنند .توی ماشین دنبال کارتهای شناسایی پیرمرد می گشتم سرم را که بلند کردم دیدم پیره زنی که همان اطراف زندگی می کند عینکش را روی بینی اش زده و با لباس خواب دارد سعی می کند از پیرمرد شماره خانه اشان را بگیرد .آن هم بسیار مودبانه &quot;خواهش می کنم شماره منزلتان را به من بدهید &quot;&lt;BR&gt;زن و شوهر میانسال همچنان مشغول تماس با اورژانس بودند .من داشتم دنبال مدارک می گشتم ،پیره زن داشت شماره پیره مرد را می پرسید ،پیره مرد با صدای خفه شده می گفت : &quot;بینتی اوچو سه سینتا ی اونو...&quot; بیست و هشت پنجاه و یک ... پیر زن گفت بزار بروم خانه زنگ بزنم برمی گردم ،پسر جوانی از دور گفت من شماره را می گیرم تکرار کنید .همگی با هم گفتیم &quot;بینتی اوچو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرمرد می گفت شماره عروسم است به او زنگ بزنید. تعدادی کاغذ توی داشبورد ماشین بود من دنبال کارت شناسایی پیره مرد می گشتم که شماره و آدرسش در آن درج شده است .تاریک بود چیزی نمی دیدم از شیشه کنار، دو دختر جوان نور موبایل هایشان را برایم روشن کردند .کارت را پیدا کردم پسر جوان داشت با موبایل حرف می زد منزل آقای منوئل.... پسر جوان ادامه داد ببخشید که اشتباه گرفتم .&lt;BR&gt;نوشته های  روی کارت خیلی ریز بود چیزی نمی توانستم بخوانم پیره زن از یقیه پیراهن خوابش چیزی بیرون کشید یک خودکار که چراغ قوه داشت ،نورش را انداخت روی کارت .&lt;BR&gt;پسر جوان گفت اشتباه بود .&lt;BR&gt;زن و شوهر میانسال دوباره شمار را از پیره مرد می پرسیدند پیره مرد تکرار کرد یک بار که گفتم شماره عروسم این است &quot;ترنتای نوبه اوچنتا ی سیس ...&quot; سی و نه هشتاد و شش ....&lt;BR&gt;همگی تکرار کردیم ترنتای نوبه .... پسر جوان شماره را گرفت .الو منزل آقای منوئل ....&lt;BR&gt;خون تمام لباس پیره مرد را پر کرده بود از همراهان دستمال تقاضا کردم مرد چاقی یک بسته گاز استریل و بتادین به دستم داد کارت را به زن و شوهر میانسال سپردم تا با شماره روی آن تماس بگیرند سرو صورت پیرمرد را با بتادین و گاز استریل تمیز می کردم بخصوص روی شکاف ضخم ها را. از او خواستم دهانش را باز کند تا خون های لخته شده داخل دهانش را بیرون بکشم و همچنان اصرار داشتم تکان نخورد .&lt;BR&gt;صدای آهنگ و رقص و آوازی بلند نزدیک می شد کارنوال کریسمس شرکت کوکاکولا بود همیشه از این وقت سال شروع می کنند عقب کامیون  پر بود از آدم های ملبس شده به خرس قطبی ،پنگوئن ،شیر ،گوزن و... پاپا نوئل هم با تعدادی دختران جوان قرمز پوش خوشتراش رقصان و آوازه خوان نزدیک شدند .&lt;BR&gt;سرم را که بر گرداندم دو رو برم پر بود از جک و جانور پاپا نوئل یک دستمال بزرگ داد دستم پیچیدم روی ضخم بازوی پیره مرد .یکی از دختران خوش تراش با کلاه قرمز و دامن  قرمز بسیار کوتاه موبایلش را از بین سینه هایش بیرون کشید و مجدد به اورژانس زنگ زد .&lt;BR&gt;پیره زن داشت پیره مرد را تفتیش می کرد وسط درخت چه می کنی ؟خیابان به این بزرگی ؟ها کن ببینم چیزی خورده بودی ؟&lt;BR&gt;نور چرخان آبی و قرمز افتاد روی صورت جک جانواران کارنوال .من و همراهان همگی خوشحال شدیم و یک صدا گفتیم آمبولانس آمد .پسر جوان می گفت منزل آقای منوئل...&lt;BR&gt;دختر خوش تراش می گفت هنوز توی راه است ؟پاپانوئل می گفت بپرس کی می رسد؟.&lt;BR&gt;پیره زن می گفت گفتم ها کن ببینم .جک و جانوران همهمه می کردند صدای موسیقی از داخل ماشین کارنوال می گفت ت کییرووو بیبی ت کییواووو &lt;BR&gt;نور چرخان آبی و قرمز آژیر کشان نزدیک شد .پلیس بود .یک زن و مرد پلیس پیاده شدند جمعیت به سمت شان شتافتند . هر یک توضیحی می دادند پلیس نور چراغ قوه بزرگ را اندخت توی ماشین&lt;BR&gt;پیرمرد چشماهیش را بست &quot;سینور  کومو ایستا&quot; آقا چطورید؟ .پیره مرد با چشمان بسته می گفت &quot;بوینو&quot; خوبم &lt;BR&gt;جمعیت یک صدا می گفتند آموبلانس را خبر کنید .پیرمرد داد زد آمبولانس چرا من خوبم به عروسم زنگ بزنید پیره زن می گفت ها کن ببینم ... پسر جوان می گفت تمام شماره ها اشتباه است &lt;BR&gt;پیره مرد می گفت &quot; کورینتا سیته نوبینتای اونو ....&quot; چهل و هفت نود یک همگی  تکرار می کردیم کورینتای سیته.....&lt;BR&gt;پلیس می گفت  الو مرکز راننده یک دستگاه .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر خوش تراش می گفت دستمال داریم بیاورم برایت ؟پاپانوئل می گفت دهانش پر از خون است .جک جانور های می گفتند باز هم دارد پلیس می اید .زن و شوهر میانسال می گفتند چرا آمبولانس نیامد ؟پلیس زن از مردم سوال می کرد چند دقیقه پیش این اتفاق افتاد ؟شیشه عقب چرا شکسته است ؟&lt;BR&gt;پیره زن می گفت ها کن ببینم چه خوره بودی ؟&lt;BR&gt;من یک لیست شماره از توی کاغذ های کاپشن پیره مرد پیدا کردم .پیره زن نور چراغ قوه خودکارش را از توی چشمان پیره مرد به طرف کاغذ دست من انداخت من شماره را بلند می خواندم &lt;BR&gt;همگی تکرار می کردند پسر جوان شماره را می گرفت ....&lt;BR&gt;همه ساکت شده بودند فقط صدای موسیقی کارنوال به گوش می رسید و گه گاهی صدای از بی سیم خانم و آقای پلیس می آمد &lt;BR&gt;منزل اقای منوئل .... پدرتان در خیابان فلان ،کلونی فلان مقابل پارک فلان تصادف کرده اند لطفا خودتان را برسانید .......&lt;BR&gt;دو ماشین پلیس دیگر نزدیک شدند ،یکیشان پلیس راهنمای رانندگی بود .مرد جوان قد بلند خوش هیکلی از ماشین پیاده شد پیره زن گفت گواهینامه ات را در بیاور به او که می گوی چی خورده بودی ؟&lt;BR&gt;پسر جوان گفت الان عروس و پسرش می آیند همین نزدیکی ها هستند.پلیس گفت کروکی را کشیده اید ؟پاپا نوئل گفت صدای آهنگ را کم تر کنید بچه ها ... پیره زن گفت ها کن بزار خون دهانت را پاک کند .&lt;BR&gt;جک  جانور ها گفتند آمبولانس آمد همگی گفتند &quot;گراسیاس ادیوس&quot; خدا رو شکر من خون دهان پیره مرد را پاک می کردم  .جمعیت همهمه می کرد .خرس ها و پنگون ها و گوزن ها  آنطرف دست یک دیگر را گرفته بودند دور یکی از دختران قرمز پوش خوش تراش  با صدای بلند &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/162549911/2be6ee5c/_2__DJ_XZONE_Baby_te_quero.html&quot; target=_blank&gt;آهنگ&lt;/A&gt; می رقصیدند&lt;BR&gt;آمبولانس نگه داشت . یک ماشین بسیار شیک هم کنار آمبولانس نگه داشت .چند ثانیه بعد مردی خودش را از لابه بلای جمعیت به سمت ماشین می کشاند .&lt;BR&gt;مضطرب می گفت پدر حالت خوب است ؟&lt;BR&gt;از ماشین پیاده شدم دکتر اورژانس داخل شد.خانومی از ماشین کنار آمبولانس پیاده شد .دختر خوشتراش  به زنهای جمعیت گفت عروسش است .جمعیت پچ پچ می کردند....&lt;BR&gt;زن ،بسیار خوش لباس و مرتب بود در ماشین را با اکراه بست و رو به جمعیت گفت پیره مرد دردسر ساز &lt;BR&gt;جمعیت خودشان را کنار کشیدند کادر آمبولانس تخت را بیرون می کشیدند، پلیس ها گزارش می دادند مردم از زن شیک پوش فاصله می گرفتند .زن شیک پوش نق نق می زد &lt;BR&gt;من با دستها و لباس های خونی از جمعیت جدا می شدم زن و شوهر مینسال بلند داد زدن &quot;سنیوریتا&quot; خانم . برگشتم و گفتم &quot;سی &quot; بله .&lt;BR&gt;پلیس زن گفت اهل کجا هستی ؟پیره زن گفت از امریکای ها خیلی خوشگل تره .پسر جوان گفت خیلی زحمت کشید .دختر خوشتراش گفت واقعا شجاع هستی .پیره زن گفت امریکای ها ترسو هستند.یکی از خرسهای قطبی نزدیک شد و گفت اسپانیای را خیلی با مزه حرف می زند . بقیه خرس ها &lt;BR&gt;گفتند هاهاها ....زن و شوهر میانسال گفتند او از ما خواهش کرد بیایم اینجا پاپا نوئل با رقص خودش را چرخاند و گفت ت کییرووو .خانم شیک پوش گفت شیشه را که شکسته است  .پلیس مرد گفت اهل کجا هستی ؟&lt;BR&gt;من با صدای بلند گفتم &quot;ایران&quot;... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ژاکتم را پیدا کردم ،پوشیدم به سمت جمعیت بلند گفتم &quot;نوز وموس بوینو نوچس&quot; موفق باشید شب بخیر ...دور می شدم  جمعیت داشت همهمه می کرد&lt;BR&gt;دستاهایم  را برایشان تکان می دادم پیره مرد روی بالانکارد بلند گفت&quot; گراسیاس ایخا&quot; متشکرم دخترم &lt;BR&gt;از حاشیه پرینس پارک به سمت خانه حرکت کردم ....&lt;BR&gt;ماه داشت پشت سرم حرکت می کرد نورش راه را روشن کرده بود از درخت جلوی خانه ام لیموی تازه چیدم سرم را بلند کردم و از لای شاخه های درخت به خدا گفتم متشکرم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفی برای گفتن </title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>چند صباحی ایست حرفهایی در گلویم مانده است .از خودم ،از گذشته ام ،از فراز و نشیب های باور نکردنی زندگی ام ... فرصتی شد و امروز بخشی را نوشتم آمدم که آپدیت کنم مثل خیلی از پست های اخیرم حذفش کردم شاید دارم خودم را سانسور می کنم .یا احتیاط می کنم  حرفی نزنم که به کائنات بر بخورد .حرفی نزنم که آزردگیم آشکار شود.حذفش کردم و دوباره شروع کردم به هدف هایم فکر کردن رسالت سنگینی دارم من .چه تعداد خانم هایی هستند که چشم دوخته اند به یاغیی چون من که با سرعت می تازد به تمام ناملایمات موجود برای خانم ها .باید قوی باشم باید حرکت کنم .شاید این دست نوشته ها را بعد از تثبیت نسبی ام گذاشتم اینجا برای آندسته که فکر می کنند برای موفقیت سایه کسی باید بالای سر آدم باشد. من همینجا با صدای بلند اعتراف می کنم&quot; من تحت حمایت &lt;STRONG&gt;هیچ&lt;/STRONG&gt; مردی به&lt;STRONG&gt; هیچ&lt;/STRONG&gt; شکلی نیستم&quot; و تنها دارم از پس زندگی ام بر می آیم .پس ممکن است .قوی باشید هدف دار .حتی اگر مثل الان من به شدت دلتنگید . امیدوارم باز مرا محکوم به فمنیست بودن و مرد ستیزی نکنید . 
&lt;P&gt;به این &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/160504827/781f1da9/_2__Track_01.html&quot; target=_blank&gt;آهنگ&lt;/A&gt; گوش می دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم اکنون چه کسی ؟.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 02:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیلبرد پیام به معشوق </title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 525px; HEIGHT: 380px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;بیلبرد نامه به معشوق&quot; align=baseline src=&quot;http://lonelyprincess.persiangig.com/image/lonelyprincess_billboards_post.jpg&quot; width=525 height=365&gt;  
&lt;P&gt;خوب من به وعده ای که داده بودم وفا کردم .این هم &lt;A href=&quot;http://lonelyprincess.persiangig.com/image/lonelyprincess_billboards_.jpg&quot; target=_blank&gt;بیلبرد&lt;/A&gt; حاوی پیام شما به معشوق حال یا سابق شما .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنان دارم پیام دریافت می کنم و هرچند روی این بیلبرد دیگر جای خالی نمانده بنابر این می توان یک برد دیگر برای دوستان طراحی کنم و اینکه مطالب آنها را فقط در همین پایین قرار دهم انتخاب با خودتان است بعضی از متون به شدت طولانی بودند برای همین تکه ای از آن را در بورد قرار دادم و متن کامل را داخل همین صفحه نوشتم .متن ها به هیچ عنوان دست کاری نشده اند .فقط متون آن دسته از دوستانی را اورتیک نوشته بودند علی رغم اینکه از سانسور خوشم نمی آید اما اینجا قرار ندادم برای جبران حاضرم صفحه ای با پسورد برایشان طراحی کنم یا به هر آدرسی می خواند ارسال کنم . 
&lt;P&gt;این هم نامه های شما به معشوقتان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; باز این ترانه ها را عشق است،&lt;BR&gt;رخش سرخ باد پا را عشق است،&lt;BR&gt;عشق درگیر غروب درد است،&lt;BR&gt;باز هم طلوع ما را عشق است،&lt;BR&gt;آی از خانه ی زخم و گریه ،&lt;BR&gt;غربت بغض گشا را عشق است ،&lt;BR&gt;آی از آب و هوای بی عشق&lt;BR&gt;بادبان ناخدا را عشق است،&lt;BR&gt;اهل بی مرزترین دریا باش&lt;BR&gt;آی، اهل همه جا را عشق است ،&lt;BR&gt;از غزل باختگان می ترسم&lt;BR&gt;شعرهای بی هوا را عشق است،&lt;BR&gt;ای قشنگ سازها ، آوازها&lt;BR&gt;روزهای بی عزا را عشق است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(انوشیروان)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معشوق ناگهانی و دور از گمان من، پسرک نجیب زاده قصه های من.. &lt;BR&gt;امروز آغاز ششمین ماه از معجزه ی حضورت در قلب تاریکمه، &lt;BR&gt;معجزه ی نشستن قاصدکی از تبار تابستان به روی شاخه های سپید زمستان.. &lt;BR&gt;و بخشیدن نفس های گرمش به آخرین تمنای دلم.. &lt;BR&gt; به وسعت تمام فاصله هایمان قسم.. &lt;BR&gt;به شرم نگاه هت.. &lt;BR&gt;به بی تابیه دستانت.. &lt;BR&gt;برای همیشه بمان و بتاب به لحظه لحظه های روزگار عاشقی ام..&lt;BR&gt; ღ ♥ ĐĄRk  PrĬŊCeSs ♥ ღ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفس کشیدم&lt;BR&gt;هوا را،&lt;BR&gt;درخت را،&lt;BR&gt;کوه را&lt;BR&gt;و&lt;BR&gt;نفس کشیدم تو را&lt;BR&gt;ریه هایم را لبالب پر کردم&lt;BR&gt;و تا دوباره نفس کشیدنت&lt;BR&gt;هیچ بازدمی نخواهم داشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(سید مهدی )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انقدر دلم برات تنگ شده كه ديگه هيچ‌كس و هيچ‌چيز غير از تو رو نمي‌بينم... تماميتم شده درد دوري.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(آنيموسي)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه روياى منى...به ستاره ها به آسمان دريا كوه انسانها و هرچى و هرچى كه نگاه ميكنم تويى كه تو ذهنمى...شايد هيچوقت به هم نرسيم...اما بدون جات تو قلبم دست نيافتنييه......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(پیچک)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام&lt;BR&gt;بیلبرد جان!&lt;BR&gt;احمقانه‌ترین کار من این است که برای &quot;او&quot; روی &quot;تو&quot; چیزی بنویسم!&lt;BR&gt;ولی می‌نویسم.&lt;BR&gt;من تنها احمقی هستم که &quot;او&quot; را می‌خواهد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(حسنک)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; من فقط یکبار بهت خیانت کردم ، وقتی بهت پیشنهاد دوستی دادم &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(سینا)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچه پوییدم ورق کهنه های ذهنم را، خاطرم نیامد که از کدام سوی چارسوق دلم پا به هستیم گشودی! چنگ و لاچنگ سمفونی نگاه معصوم و پرسشگرت را به گوشه گوشه ی نتهای بی رمق شبانه هایم پیوند زدی. تو...بی پروا و فارغ از عشق و من... واژگون میرقصیدم میان گرداب پر از تشویش دلدادگی ام. میام دلهره های رفتنت به زانو آمدم، صدای آشنای حضور پر از غرورت را میشنیدم اما این بار لرزه ای بود میان نوای دلنشین قدمهایت. به من که رسیدی بازگشتی و ایستادی...پروردگارا تو اشک میریختی؟؟ بی تامل لب گشودی: دوستت دارم... شرر به پیکر تکیده ام انداختی و آتش شدم، سوختم، گرما شدم، نور شدم، حیران شدم، عشق شدم و عشق شدم و عشق. تا بینهایت ترین لحظه ی این دار باقی عاشقت میمانم و میمانم. بمان که پس از سوختن بی تو خاکستر شدن است تکلیف من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(کافه چی )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر بودی و بودنت جاوید بود &lt;BR&gt;اگر وفاداریت همیشگی بود &lt;BR&gt;کمترین باشم اگر دست به وفاداری نبرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(مردی که هرگز نمی خندد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ها که دیر می آیی خانه و من خوابم می گیرد ، باعث می شود صبح ها که بیدار می شوم فکر کنم پیر شده ام. وقتی توی خواب بغلم می کنی ، می فهمم ها ! ولی دلم کمی تو در حالت هوشیاری می خواهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ( یلدا )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش بدانی چه می شودم این لحظه های بی تو ، این لحظه های بی تابی...&lt;BR&gt;می میرند ثانیه ها تا که من سحر کنم ، هم آغوش خیالت فنا در خود و رها در تو می شوم . مست بویت پرستو وار پر می کشم تا اوج بینهایت. این طعم لب و عطر تن و داغ نگاهت کشت مرا...&lt;BR&gt;کاش بدانی چه می شودم این لحظه های بی تو ، این لحظه های بی تابی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(داوود حکیمیان)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;تمام اون چیزی هستی که من همیشه می خواستم. آرامشی رو که در کنارت داشتم هیچ وقت دیگه تو زندگیم تجربه نکرده بودم. خودت می دونی از روز اولی که دیدمت می دونستم که مرد رویاهای منی. &lt;BR&gt;گرمای تنت تمام هستی منه...&quot;&lt;BR&gt;(ستاره)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویس من دوستت داشتم ، اما تو نخواستی&lt;BR&gt;فرق است بین عاشق بودن و دوست داشتن&lt;BR&gt;من دوستت داشتم به معنای واقعی کلمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(نادر)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا لنگ دراز عزیزم بالاخره بعد از کلی کلنجار باخودم تصمیم گرفتم این مطلبو بنویسم البته با خجالت و شرمندگی ,شاید روزی از کنار این بیلبورد رد شدی و خوندی . من به شما یه معذرت خواهی بدهکارم بابت روزای اولی که شما به من کار با کامپیوتر رو یاد دادی ومن فضولی کردم و متاسفانه ایمیل رو خوندم و دقیقا شما در همون لحظه رد شدی و دیدی ولی اینقدر بزرگواری کردی وبه روی من نیاوردی و من از خجالت آب شدم و این اولین و آخرین باری بود که من مرتکب این کار شدم و این هم بخاطر این بود که بدونم در زندگیتون کسی هست یا نه ؟و بعد از اون اصلا روم نشد که ازتون عذر خواهی کنم و دلیلشو بگم . امیدوارم منو به توان ان ببخشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(ن.ا)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو بزرگترین گناه &lt;BR&gt;زندگی من بودی &lt;BR&gt;(صادق)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان چند ساله از زندگی مشترک ما می گذره و تو برای من بهترین هدیه خدا رو دادی می خوام مثل اولین روز ازدواجمون بهت بگم : لعیا دوستتدارم&lt;BR&gt;(حسین)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هیچ کاری نکردم که داری از من انتقام می گیری به خدا دارم دیونه میشم کاش اون روز که داشتب می رفتی داد می زدم احمق برگرد. دارم می میرم باور کن دارم می میرم .خدا کنه اینجا رو بخونی ...&lt;BR&gt;(پرهام )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته ام از تنهایی ... چرا نمی یای که با هم قشنگترین لحظه های زندگیمونو تجربه کنیم؟!! که زندگیمون رنگ تازه ای بگیره؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(بدون نام!!! )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گر بیای اینجا می بینی نوشتم خر دوستتدارم&lt;BR&gt;دیگه با هیچ دختر ی بیرون نمی رم  بگم غلط کردم راضی میشی؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( نیما)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهدی جان دوستت دارم هرچند ما مدتی هست فقط در کنار هم زندگی می کنیم و قلب هامون به شدت از هم در هستند اما من همچنان دوستت دارم و تمام تلاشم رو می کنم زندگیمون رو حفظ کنم حتی اگر مادرت از این هم بیشتر آزارم بده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(منیره)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز رو د کنار تو شروع می کنم امیدوارم بتونم این همه خوبی و مهربونی تو رو جبران کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(زهرا)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو  همون  حلقه ببختی&lt;BR&gt;که کلاغ بر رو درختی&lt;BR&gt;(غزل)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارا برگرد... بی تو بغض دلم وا نمی شود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(بدون نام )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کنارم بمان ای عشق من که ماندت به من احساس بودن می دهد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(امیر مسعود)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو ساحل بی کران من هستی مهرداد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(بدون نام )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب حالا آن دسته دوستان که از من خواسته بودند پیام هایشان را برای معشوق ارسال کنم تشریف بیاورند آدرس معشوق بدهند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; برای دیدن تصویر بزرگتر &lt;A href=&quot;http://lonelyprincess.persiangig.com/image/lonelyprincess_billboards_.jpg&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; کلید نمایید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 00:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چارلی</title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>اووووج چارلی واقعا درد داشت هنوزم درد داره ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر من یکی از این &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/150160242/4684ec74/Charlie_bit_my_finger_-_again_.html&quot; target=_blank&gt;چارلی ها&lt;/A&gt; و برادرش داشته باشم دیگه از خدا هیچی نمی خوام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو رو خدا خنده شرارت بار چارلی رو ببیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن:مطلب برای بیلبورد همچنان داره ارسال میشه آخر هفته دیگه می بنیدمش موافقید؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 15:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای رئیس جمهور</title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای رئیس جمهور زیبا و دوست داشتنی و صد البته مردمی سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش را بخواهید من مدت هاست که برای شما نامه ای نوشته ام و مدت هاست که دلم می خواهد حرف هایی  را به شما بگویم .هر چند می دانم حرف من نه ،بلکه حرف هیچ کس دیگری برای شما اهمیت ندارد .همین ابتدا برای اینکه سوء تفاهمی پیش نیاید باید عرض کنم من  سیاسی نیستم و سواد سیاسی به هیچ عنوان ندارم .حتی نمی دانم جمهوری یعنی چه ؟چه رسد به اینکه بدانم جمهوری اسلامی یعنی چه ؟؟ با این اعتراف کار شما را راحت تر می کنم که بعدا بتوانید بگویید این که خودش اعتراف کرده است  .اینها هم دروغاست! ؟آقای رئیس جمهور مردمی ،من اعتراف می کنم که از سیاست هیچ نمی دانم جز ترس و وحشت از آن .خوب می دانید من و امثال  من چشممان &lt;BR&gt;را که باز کردیم تظاهرات بوده و درگیری  ،حال بماندکه در رحم امن مادرانمان چقدر با  ضربه های باتوم های ساواک قبل از تولد نوازش شده ایم . من این ترس وحشت را از همان روزها تجربه کردم &lt;BR&gt;.همان روزهایی که مادر و پدرم توی کوچه پس کوچه های شهر با دسته های ورق های کپی شده پراز  حرف ها و وعده ها به این طرف و آنطرف می دویدند .به امید اینکه من ،فرزندشان روزی در آسایش ،آزادی و امنیت زندگی کنم .درست مطابق با همان هایی که در کاغذ های مخفی شده زیر لباسهایشان نوشته شده بود.&lt;BR&gt;می گویم می ترسم از سیاست چون همان سال اولی  که به دنیا آمدم  شاید از قدوم نحس من و تمام بچه های نسل سوخته باشد .جنگ شروع شد و پدری که تا سال قبل به همراه مادرم توی کوچه ها می دوید به مردم در نیمه های شب کمک می کرد ،درب خانه های مردم گالن های نفت می برد .حالا از من مادرم و خواهرم جدا شده بود .باز برای همان سیاست همان آرمان های سیاسی ،رفته بود جانش را جلوی گلوله و توپ گذاشته بود . و من هشت سال از پدر فقط فقط یک رویای شیرین داشتم .&lt;BR&gt;می دانم که خوب می دانید کدام روزها را می گویم همان روزها که نمی دانم یعنی شاید خیلی ها نمی دانند شما دقیقا کجا بودید ؟؟ اهان شاید داشته اید تاریخ مطالعه می کردید .&lt;BR&gt;که یک روزی اگر رئیس جمهور شدید بتوانید با قاطعیت بگویید هولوکاست افسانه است ! یا شاید هم داشتید پرونده های زندگی خصوصی نخست وزیر وقت را آرشیو می کردید که سالها &lt;BR&gt;بعد بتوانید عکس همسرشان را در مقابل دوربین تلوزیون بگیرید و بگوید او متقلب است .&lt;BR&gt;به هر حال هر جا بودید می دانم امام زمان پشت و پناه شما بوده و همراه با هاله مقدس نورانی شما را محافظت می نمونده است .&lt;BR&gt;اما پدر من و امثال من چه ؟  وقتی جلوی توپ و تانک بودند هیچ کسی از آنها مراقبت نمی کرد بنابراین هر روزه شاهد خبر های مرگ پدران همکلاسی هایم بودم به این خبرها بستگان و همسایگان&lt;BR&gt;و خبر بدتر، مجروح شدن پدرم را هم اضافه کنید .اینها همه ترسم را از سیاست بیشتر می کرد و نقطه عطف نفرتم وقتی بود که پدر علی رغم عدم بهبودی باز هم به همان جا که می گفتند نامش جبهه است رفت .&lt;BR&gt;آقای رئیس جمهور گفتم نمی دانم جمهوری یعنی چه بخصوص  جمهوری اسلامی چرا که هیچ وقت نمی فهمیدم .حالا که پدر نیست چرا این تلوزیون چهارده اینج سیاه و سفید فقط از ساعت پنج تا شش برنامه مخصوص کودکان را نشان می هد .آن هم اکثر اوقات درست وسط برنامه آژیر قرمز را می گذاشتند که باید می رفتیم و جائی پناهی می گرفتیم و باز همان ترس لعنتی از سیاست .شبها هم که گزارش عملیات ها و نشان دادن جنازه های پدران و پسران و برادران بود . و من تا صبح کابوس این را داشتم مبادا یک شب عکس پدر را هم از تلوزیون ببینم .&lt;BR&gt;می دانم که خوب می دانید برای سرگرمی یک کودک در آن دوران که نمی دانم شما دقیقا کجا بودید؟ هیج امکاناتی نبود اگر هم بود مال کودکان اشخاص خاص ،جزء سران سپاه و ارتش، ... &lt;BR&gt;یا حتی روحانیون معمولی بود .توی محله ما چند تایی از این کودکان بودند که همیشه در وفور نعمت صد البته آغوش امن پدر پرورانده می شدند .همان پدرانی که در زمان کتک خوردن های پدر و مادر من به دست ساواک اغلب در جائی بودند که دقیقا نمی دانم کجا ؟فقط چند تایی را مطئنم که همان شبها در کاباره ها و دیسکو های داخلی و خارجی بودند .همان هائی که بعد از آن سیاست لعنتی شاه بلافاصه به مملکت برگشتند و به افتخار رئیس دانشگاه شدند .در مورد مدارک تحصیلشان هم قطعا شما بهتر از من می دانید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای ریس جمهور از سیاست می ترسم چون وقتی تازه دوره پر ترس و استرس جنگ و کشتار و خون ریزی تمام شد من بالنده شده بودم و یک نوجوان بودم . و تا دلت بخواهد توی  مدرسه و خیابان تو سری خوردم  و این شد که وقتی برای یک خرید ساده می خواستم بیرون بروم خودم را در چیزی مثل کیسه گونی می پیچیدم تا کمیته مرا نگیرد و آن اتفاقات بسیار خوبی که برای دختران در کمیته می افتاد و شما هم خوب می دانید برای من نیافتد .&lt;BR&gt;داشتن دوست پسر که از کثیف ترین و بد ترین و وحشتناک ترین کارهای دوران بود و مجازاتش فقط همان کمیته بود و بعد ازدواج با یک پاسدار یا روحانی هم سن سال پدرانمان .من که آنقدر ترسو بودم هیچ وقت نتوانستم دوست پسر داشته باشم .خانه دوستان و تماشای فیلم های ویدوئی پیچیده شده در هزار لایه پتو هم همیشه دردسر ها و ترس های خودش را داشت .&lt;BR&gt;همیشه خدا هم که یک استکبار جهانی بود که من و تمام همسن و سال های من باید از او می ترسیدیم .بعد هم باید از تهاجم فرهنگی می ترسیدیم .و باید از هر چه زیبای و هیجان و رنگ بود&lt;BR&gt;می ترسیدیم .بنابراین دنیای من دنیای تمام هم نسل های من فقط سیاه بود و خاکستری و گاهی سفید .بدون هیچ رنگی  .&lt;BR&gt;دانشگاه که رفتم باز هم می ترسیدم از اینکه مبادا یک ستاره به من بدهند و بگویند بفرما توی کوچه حتی هشت ماه قبل از کنکور هم باید چادر سیاه می پوشیدم که مثلا برای تحقیق دانشگاه &lt;BR&gt;رد نشوم .یادتان هست چقدر استعداد از این تحقیق رد شدند خدا را شکر من بی استعداد رد نشدم .هر چند از تمام دروس دانشگاه فقط یک درس را یادم هست آن هم درسی که استادش رئس بسیج شهرم ،یک روحانی بود .همانی که وقتی سر کلاس دانشگاه روی منبر نشسته بود و فریاد می زد از خدا بترس و من اولین باری  که در زندگیم بلند شدم و گفتم نمی ترسم &lt;BR&gt;چون خدا تنها چیزی ایست که ترس ندارد .اما بعدش خیلی ترسیدم چون یک ترم از دانشگاه اخراج شدم همان سالهای دانشجویی بود که سایر همسن و سالان مرا  در دانشگاه دستگیر و یا از پنجره خوابگاه های کوی دانشگاه به پایین پرتاب می کردند و من به شدت می ترسیدم حتی وقتی همکلاسی هایم مرا تشویق به تحصن در صحن دانشگاه می کردند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای رئیس جمهور خوب می دانی از برکات سیاست های شما که من به شدت از آن می ترسم اینترنت در کشور ما در پایین ترین حد کیفت است پس من تا زمانی که در آن مملکت بودم از نعمت تکنولوزی برتر روز برای تحقیقات و مطالعات به طور کامل بهره مند نبودم .به خاطر همان سیاست های صحیح شما که تاثیر مستقیمی در روند زندگی خصوصی تمام هم نسل های من گذاشته بود مجبور به ترک وطن شدم و وقتی اینجا آمدم تازه توانستم مطالعه کنم تحقیق کنم و یکی از جذاب ترین تحقیقاتم بررسی تمام فیلم های سخنرانی شما بود .مخصوصا فیلم های تاریخی تان و اظهار معلوماتتان در آن باب .&lt;BR&gt;برایم خیلی جالب بود شما چگونه می خواهید اسرائیل را از روی زمین حذف کنید ؟جای خالیش را با چه می خواهید پر کنید ؟اصلا با اضافات برداشته شده اش که به آن ها آدم می گویند چه می خواهید بکنید و کجا می خواهید بریزیدشان ؟شما که قطعا آدم کش نیستید ! پس چگونه می خواهید حذفش کنید ؟این فقط سوال من نبود سوال خیلی از مردم سرزمین غربت بود .که تا مرا و نام کشورم را می دانستند از من فرار می کردند .بگذارید برایتان بگویم حتی وقتی برای اجاره کردن یک خانه رفتم صاحبخانه مرا نپذیرفت و اذعان کرد ایرانی هستی فردا می آی بمب می گذاری خانه ام را منفجر می کنی .وقتی اصرار کردم برایش توضیح دهم من یک ایرانی هستم ،عراقی نیستم نام تو را آورد و گفت تو یک آدم کشی ....&lt;BR&gt;من مجبور به سکوت شدم .می بینی هنوز هم از سیاست می ترسم و متنفرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای رئیس جمهور راستش همیشه هم بد نبودی گاهی اوقات هم موجبات خنده و شادی ما را فراهم می کردی بخصوص وقتی در دانشگاه کلمبیا سخنرانی می کردی و می گفتی در ایران همجنس باز وجود ندارد .وقتی می گفتی حقوق زن و مرد یکی است .وقتی می گفتی ماهواره آزاد است .وقتی می گفتی برای حجاب کسی مورد ضرب و شتم قرار نمی گیرد .وقتی می گفتی مردم در ایران کاملا آزادند .وقتی می گفتی تورم وجود ندارد .وقتی خیلی حرفهای دیگر می گفتی ...&lt;BR&gt;همان حرفا باعث شد ساعتها برای ملاقات با هموسکشوال های ایرانی در پارک ساعی بنشینم و به درد دل هایشان گوش بدهم و حرفهایشان را بنویسم .همان باعث شد بروم علت واقعی و درصد آماری آن را در روسپیگری پیدا کنم .همان ها که باعث شد با همین چشمان خودم چیزهایی را ببینم که تو فقط شاید تکرار می کنم &quot;شاید&quot; با گوشهایت شنیده باشی .&lt;BR&gt;درباره سایر موارد ادعا هایت هم که خوب ،سالها در آن مملکت جان کندم و همیشه حقوقم کمتر از همکاران مرد بود،حداقل ده نفر از بستگانم محکوم به شلاق و جریمه نقدی برای داشتن دیش ماهواره شدند. کتک خوردن ها توسط گشت ارشاد دولت پرافتخار شما هم که نیاز به گفتن نداردبا یک بار تماشای فیلم های سایت های گوناگون خودتان میتوانید ببیند.&lt;BR&gt;از تورم هم آنقدر بگویم که خرج زندگیم در تهران بیشتر از خرج زندگی در کشور غریب بود کما اینکه اینجا به مراتب راحت می توانی زندگی کنی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای رئیس جمهور من از سیاست ،اقتصاد کلان ،دموکراسی ،انقلاب ،جمهوری ،بخصوص جمهوری اسلامی ،هیچ نمی دانم .فقط می دانم نتیجه تمام اینها  طی سی سال در مملکتم این شد که حالا می بینید .این شد که از بالای پشت بام ببینم مردی با لباس گارد و نیروی امنیت انتظامی دولت شما چگونه دختران و پسرانی که فقط حقشان را می خواهند، بدیهی ترین حقوق انسانی اشان را می خواهند به شدت مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند . من خودم کشته شدن حداقل چندین نفر از هموطنانم را با چشمان خودم دیدیم .منی که در رحم مادر مورد نوازش باتوم ساواک قرار گرفته بودم .همین چند ماه پیش مورد نوازش ماموران گارد ویژه شما قرار گرفتم .آن هم فقط بخاطر اینکه می ترسیدم. از سیاست می ترسیدم از شعار می ترسیدم از کشته دیدن از درگیری می ترسیدم .&lt;BR&gt;آقای ریس جمهور وقتی هر شب صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور را می شنیدم من بجای شما می ترسیدم .نمی دانم شجاعت می خواهد یا وقاحت زیاد که این را هم مثل سایر موارد انکار کنید .هر چه هست من می ترسم من از صدا و خشم این مردم از این بمب های ساعتی که با کتک زدنشان دارید زمان انفجارشان را تسریع می کنید می ترسم .من از اینها حتی بیشتر از کهریزک شما و میزبانانش می ترسم .&lt;BR&gt;من از گیر انداخته شدن توسط خارجی ها و پاسخ دادن به سوالات شان در مورد مملکتم در مورد تو و سیاست های خنده دارت هم می ترسم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آقای ریس جمهور من اگر جای تو بودم حداقل یک بار هم که شده می نشستم و تمام حرفایی را که زده ام فیلم هایش را تماشا می کردم .می دانی تو مرا یاد آن مردی می اندازی که همیشه دم از حقوق زنان می زد و هر جا می نشست داد سخن در باب احترام و حقوق زن می داد .آنوقت همان مرد زنش را که ادعای عاشق بودنش را می کرد به شدت مرگ کتک می زد .تمام حقوق مادی و معنوی آن زن را با یک لیوان آب سر کشید و او را در پچ پچ مردم تنها گذاشت .&lt;BR&gt;و جالب تر آن است که او هم مثل شما با وقاحت تمام دم از دمکراسی می زد . عین شما نان را به نرخ روز می خورد و دائم حرفهایش را تغییر می دهد .از همان هایی می گویم که بعد از انتخابات وب سایت هایشان پر شد از خبر هایی علیه شما که هر طور شده سایتشان بسته شود بلکه در دوره های بعدی به نان و نوایی برسند .&lt;BR&gt;از همان هایی می گویم که در دوران کودکی شان مثل شما مشکلی برایشان پیش آمده بود. شما مرا به شدت یاد آنها می اندازی .شما مرا یاد موافقانتان هم می اندازی همان هایی که در روزهای انتخابات به گروه های مخالف حرف های رکیک می زدند .همان هایی که ماشین های مردم را آتش می کشیدند.&lt;BR&gt;هیچ وقت گریه های زن سرایدار هتل را فراموش نمی کنم که پیکان 68 شوهرش را آتش زده بودند همان پیکانی که تازه با وام و قرض خریده بودند .آتش زده شد چون عکس ها و پوستر های رقیب شما روی آن نصب بوده است.هیچ وقت زجه های آن زن را فراموش نمی کنم.&lt;BR&gt;هیچ وقت تمام صحنه های را که در مملکتم دیدم فراموش نمی کنم .تمام کشته شدن ها شعار ها درگیری ها ...&lt;BR&gt;و من اینبار بدون ترس فقط تو را مسول تمام اینها می دانم .توی که  بدیهی ترین حقوق دیگران را زیر پا می گذاری و دم از آزادی و دمکراسی می زنی .تو را با آن همه تناقض گویی هایت مسول می دانم .تو را که همیشه انگشت محکوم کردنت به سمت دیگران است .تو را مسول می دانم که حتی حاضر نیستی خطاهایت را بپذیری .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای رئیس جمهور اینها را می نویسم نه به این خاطر که اینکه اینجا را فیل طر کنند و من مشهور بشوم و همه برایم هورا بکشند .و من کیف کنند که باز مورد توجه قرار گرفتم .&lt;BR&gt;آن وقت بعد از هر گونه تغییری مدعی شوم دولت شما بلا ها بر سر من آورده و احیانا مقامی چیزی دریافت نمایم .&lt;BR&gt;به این دلیل هم نمی نویسم که مثل بعضی از هموطنانم درخواست پناهندگی داده ام نخیر من خیلی قبل تر از این نوشته ها اجازه اقامتم را بدون سیاسی بودنم گرفته ام .اینها را می نویسم&lt;BR&gt;که بدانی من و هم نسل های من در مورد شما چه فکر می کنیم اینها را نوشته ام که بدانی رئیس جمهورت باعث شرمساریت باشد چقدر بد است.بدانی که آشفتگی مملکت فقط به خاطر خودخواهی ریس جمهورت باشد چقدر بد است .&lt;BR&gt;اینها را می گویم که  بدانی من و هم نسل های من سالها فقط به ضرب و زور گرفتن نمره ،قبول شدن در دانشگاه ،برای رای دادن به پای صندوق رای می رفیتم .من و هم نسلان من به وعده کیک و نوشابه و گرفتن نمره انظباط بیست! به راهپیمایی می رفتیم .&lt;BR&gt;اما حالا می بینی نسل من حتی نسل بعد از من با وجود تو به عنوان ریس جمهور و فقط برای اینکه دیگر تو ریس جمهور نباشی همگی پای صندوق های رای می روند به هر بهانه ای به راهپیمایی می روند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;و این را بدان آنها با تو سری ،کمیته ،گشت ارشاد،حتی در کهریزک هم ساکت نمی شوند ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدا نوشت:یکی دیگر از محاسن رئیس جمهور عزیز و قطعا نظام حاکم بر مملکت ما این است که این پست تا الان ۱۳۴ تا پیام داشته که فقط دوتا پیام عمومی بوده بقیه پیام ها همگی خصوصی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اگر وقتی اون دوران انتخابات ایران بودم چیزی ننوشتم نه ترس از گرفتن و غیره داشتم بلکه دسترسی به اینترنت نداشتم و قطعا تا این حد در مورد اتفاقات گل های که آقای رئیس جمهور کاشته تحقیق نکرده بودم .که باز هم به دلیل داشتن مملکت عالی و امکانات عالی بعد از برگشتن به اینجا مطالعه انجام شد .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 04:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیامی به معشوق</title>
<link>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>تصور کنید در یک خیابان یک تابلو ی بزرگ اعلانات قرار دارد و به شما اجازه داده شده است که در چند سطر برای معشوق ،پارتنر ،همسر ،دوست عاطفی خود(یا هر آنچه شما می نامید) پیامی بنویسید . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه چیزی برایش می نویسید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تصمیم دارم به مدت یک هفته این وبلاگ را در اختیار تمامی بازدید کنندگان بگذارم. به عبارت بهتر ،این وبلاگ به مدت یک هفته نقش همان بیلبرد سطح شهر را برای شما بازی خواهد کرد .بیایید و برای معشوق تان بنویسد .جهت حفظ محدوده شخصیتان می توانید نام خود را مستعار بگذارید یا از عباراتی استفاده کنید که رمزی بین شما و اوست .با توجه به قابلیت دیجیتال بودن این تابلو اعلانات می توانید موسیقی ،تصویر،و یا حتی دست خط خودتان را به صورت فایل ارسال کنید تا من برروی تابلو اعلانات نصب کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممکن است معشوق شما هیچ وقت این تابلو را نبیند پس برای دلتان بنویسید .گرچه در صورت تمایل می توانید آدرس این تابلو را به او بدهید و خوشحالش کنید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شیوه اطلاع رسانی به ایشان را به عهده خودتان می گذارم .هر چند در مواردی خاص حاضرم  بیلبرد به پشت بروم جلوی در خانه یشان و هی رد شوم و با انگشت اشاره کنم تا ببیند ... این هم فقط به خاطر اثبات اینکه  دوستتان دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ممکن است افرادی در گذشته شما معشوق تان بوده اند و حال به طور کامل از زندگی شما حذف شده اند . یا شاید  منتظرید در آینده کسی بیاید و معشوق شما بشود .می توانید برای او هم بنویسید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیامها را می توانید به دو روش برای من ارسال کنید تا روی تابلو اعلانات نصب کنم .یک:پیام خصوصی بگذارید .دو :به آدرس زیر ایمیل بفرستید بخصوص اگر قرار است فایلی را روی تابلو برایتان بگذارم  &lt;A href=&quot;mailto:a_princessalone@yahoo.com&quot;&gt;a_princessalone@yahoo.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ ن: تا این ساعت چهار نفر پیام هایشان را ارسال کردند... هیجان انگیز است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شدند نه نفر..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شدند دوازده نفر&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 04:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lonelyprincess&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>lonelyprincess</dc:creator>
<guid>http://lonelyprincess.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
