تبليغاتX
پرنسس در غربت - آلمان قسمت دوم

به سمت دیگر رستوران فرودگاه رفتم گوشه ای خلوت نشستم و به دور دست خیره شدم به افق به خورشید که داشت به طنازی خودش را از میان خط افق بالا می کشید .باز دلم گرفته بود .به این فکر می کردم اگر توی فرودگاه برگشته بودم چند نفر را خوشحال کرده بودم .به این فکر می کردم دیروز این زمان داشتم آماده می شدم با دوستم بزنم کوه و دشت و بیابان صبحانه بخورم .
گارسون برایم قهوه آورده بود از او تشکر کردم وقتی رفت پشت سرش منظره ای عجیب دیدم .تعدادی مرد با لباسهای عجیب کنار پنجره ایستاده بودند  کتابهای کوچکی در دستانشان بود .از روی کتاب عباراتی را بلند بلند می خوانند که برایم نامفهوم بود و خودشان را مقابل پنجره رو به طلوع خورشید تکان می دادند .لباس هایشان بلند مشکی بود با یک تکه کلاه کوچک مانند نعلبکی روی سرشان . و تعدادی هم با کلاه های لبه دار سیاه که موهای بافته شده شان از دو طرف کلاه بیرون زده بود  .پاچه های شلوارشان کوتاه بود و کفش های معمولی نداشتند .شالهای بلند سفیدی روی شانهایشان انداخته بودند و چیزی شبیه به چراغ قوه های معدن چیان به پیشانی اشان بسته بودند و باز مقابل طلوع خورشید کتابشان را می خوانند و خودشان را تکان می دادند .
جلو رفتم و به دقت تماشایشان کردم دوربینم همراهم بود خواستم عکس بگیرم که یکیشان شالش را انداخت توی صورتش اما هیچ برخورد بدی نکرد .جلو تر رفتم و از او اجازه خواستم با همان شال توی صورتش اجازه عکاسی را به من داد ،عکس را انداختم و تشکر کردم .
از رستوران بیرون آمدم و داشتم مردم را تماشا می کردم .از همه نوع ملیت  می توانستی آنجا پیدا کنی .افریقایی ،هندی ،اروپایی ،امریکایی ،چینی ،روسی ،عرب و...
فروشندگان دیوتی شاپ ها بسیار خوش هیکل و بعضا زیبا بودند ، به شکلی لباس پوشیده بودند که مورد توجه قرار بگیرند  یونیفرمشان به رنگ قرمز و مشکی بود .جذب شلوغی و زرق و برق فروشگاه ها شده بودم مجلات جلوی مغازه ها که عمدتا مجلات س +ک+س بود را می دیدم ،مردم را که توی کافی شاپ ها نشسته بودند و با هم گپ می زدند ،زن ها را که رنگا رنگ پوشیده بودند .بچه ها را که توی سالن دنبال والدینشان راه می رفتند ،ماموران فرودگاه که به تو لبخند می زدند و....

از پشت سرم صدای تق تقی آشنا همراه با قیژ قیژ را شنیدم .هنوز می خواست صدایم بزند سرم را برگرداندم ،خودش بود ،خانوم میانسال ایرانی .گویی همنشینی با سایر خانوم ها نبوغش را افزایش  داده بود و او رابا یک چرخ دستی بزرگ جهت حمل بار راهی کرده بودند تا باقی مانده مخ مرا اره کند . 
چرخ را به زور هل می داد. هنوز تعدادی ساک از سر و شانه هایش آویزان بود .مرا که دید، لبخندی به بزرگی تمام صورتش زد .
چرخ را بدون هیچ گفت و گویی از دستش گرفتم .کوله ام را محکم تر کردم و راه افتادیم .قطعا نیازی به توضیح نیست که فکش اتوماتیک وار شروع کرد به حرکت اما درست سه برابر سرعت قدمهایمان  .

حالا کلی حرف برای گفتن داشت .از همه خاطرات خانوم های ملاقات کرده در رستوران بگیرید تا خاطرات مجالس رقص و شادیش در کافه سنتی اجاره شده توی تجریش .معلومات جهیزیه و و سایل ارازن قیمت کدام کشور ،ادرس و تلفن پسر های و دختر های ترشیده دور از وطن را هم به این مجوعه اضافه کنید .همچنان که گوش می دادم به دنبال گیت پرواز بعدی او می گشتم بلیطش را کنترل کردم  گیت 22بود روی تابلو را نگاه کردم گیت 22. نه خدای من سه طبقه باید برویم پایین .برگشتم و به او نگاه کردم هیچ نمی گفت فقط مظلومانه پلک هایش را به هم میزد .از آسانسور و پله برقی می ترسید چاره ای نداشتم باید همان عملیات قبلی را این بار سه طبقه پایین تر تکرار می کردم و او این بار در پایین پله ها با دعاهای ویژه شوهریابی تشویق می نمود.و من فکر می کردم چرا توی این فرودگاه بزرگ دنبال من می گشته است .

محموله آخر را رساندم به سرعت یک چرخ دستی پیدا کردم و همه را ریختم توی چرخ و بدون توجه، به سمت گیت 22 با گام های بلند حرکت می کردم .می شنیدم پشت سرم می دود و توضیح می دهد سی سال پیش وقتی برای اولین بار می خواهد پا به قاره امریکا بگذارد و آنجا را با قدومش متبرک نماید ،به یک خانوم  مسن در حمل بارهایش کمک می کند و او هم برایش دعای خیر می کند نتیجه دعا ها این می شود که  شش ماه از اقامتش در امریکا نگذشته همانجا شوهر می کند و ماندگار می شود که البته تاکید می کند این سعادت حاصل توسل به ائمه اطهار هم بوده است .
 و حالا  پس از سی سال خداوند حمالی چون من را برای کمک می رساند که به قول خودش با همان دستی که داده است پس گرفته باشد .
یک ریز برایم دعای اعطای شوهر می خواند  و دنبال من می دوید و صدای تق تق کفشایش را در فضای فرودگاه پرواز می دهد.چشمم به تابلوی گیت 22 می خورد به شدت خوشحال می شوم که از شر این منظومه عجایب راحت می شوم .چرخ را به سمت گیت هل می دهم .خودش را به می رساند و در حالی که نفس نفس می زند بلوزش را از تن در می اورد و من او را در یک تاپ نیمه آستین راه راه می بینم .امیدوارم در فرودگاه دالاس دنبال مامور حمل وسایلش ندود و مجبور به در آوردن همین تاپ راه راه نشود .
همانطور که نگاهش می کردم از درون وسایلش، پلاستکی را جستجو کرد و در دست من گذاشت بدون اینکه بپرسم چیست توضیح داد مدت زیادی را باید در فرودگاه بمانی سرما می خوری این را بیانداز رویت یک "متکا" هم هست می توانی روی یک صندلی دراز بکشی .داخل پلاستیک را نگاه کردم ،ملافه و بالشت هواپیما بود ،اضافه کرد نگران نباش من هم دارم " این هااااش" این را برای تو برداشته بودم .کیفیتش زیاد خوب نیست "متکاها و پتوی های"  کی ال ام  "خوشگل" تر ند.

پس ایشان علاوه بر ظروف هواپیما در زمینه کلکسیون بالش و پتوی هواپیما هم فعالیت می کنند .صحنه خدا حافظیش در فرودگاه تهران را بخاطر آوردم که تمام سوغاتی های همراهانش را به راننده آژانس بخشید که پول اضافه بار ندهد! .نمی دانم این ملافه ارزشمند تر است یا آن همه آجیل و خشکبار و زعفران ایرانی ؟؟؟
با دهانی باز تماشایش می کردم که خودش را انداخت توی بغل من. داشت گریه می کرد ،دلم برایت تنگ می شود تو دختر بسیار خوبی هستی، زیبایی و صبور معلوم است درست تربیت شده ای .

من داشتم به این فکر می کردم این تعریفات مزد باربریم هست که اضافه کرد حیف پسر الدنگ من بلهوس و خانوم باز است والا تو می توانستی بهترین عروس دنیابرای من بشوی! مرا می بوسید و دعاهای مزبورش را به همراه لعنت و نفرین به پسرش می خواند .توی کیفش یک تکه کاغذ پاره پیدا کرد آدرس، تلفن و ایمیلش را نوشت و گذاشت کف دست من ،که اگر می خواهم با یک پسر الدنگ و خانوم باز ازدواج کنم در اسرع وقت با او تماس بگیرم .همین مشخصات را هم از من گرفت و روی تکه ای دیگر از کاغذ پاره شده یادداشت نمود .آدرسم را که می گفتم به کاغذ او و دست خطش نگاه کردم چقدر  بد خط بود توی خط خطی هایش کلمه دی آر اول اسمش توجه ام را جلب کرد .بی درنگ پرسیدم این کلمه مخفف اسمتان هست ؟و او گفت نه مخفف کلمه دکتر است دیگر .به دنبال آخرین سورپرایز از طرف این منظومه عجایب فکم روی زمین فرودگاه پهن شد .خانوم دکتر میانسال ایرانی مرا محکم تر بغل زد .
گریه کنان به درون گیت قدم گذاشت و تاکید داشت با او تماس بگیرم .
رفت و من احساس کردم دلم برایش تنگ می شود رو به روی گیت نشستم و به این فکر می کردم اگر این زن مادر شوهر من بود هر ساله باید چقدر بار را بین کشور ایران و امریکا جا به جا می کردم ؟به این فکر می کردم اگر عروس این خانوم بشوم ممکن است هدیه شب عروسی ،یک بال هواپیما ،صندلی هواپیما ،اکسل هواپیما، یا هر قطعه دیگری از هواپیما های خطوط هوایی ایران آمریکا دریافت نمایم .
به این فکر می کردم اگر من هم به ائمه اطهار متوسل شوم شاید شش ماه دیگر تمام دعاهای امروز خانوم دکتر میانسال ایرانی در حقم مستجاب شود !

به این فکر می کردم سی سال دیگر آیا من هم در این فرودگاه این دعا ها را در حق دختر دیگری تکرار خواهم کرد ؟

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 9:39 توسط پرنسس |    Balatarin