تبليغاتX
پرنسس در غربت

  بیلبرد نامه به معشوق 

خوب من به وعده ای که داده بودم وفا کردم .این هم بیلبرد حاوی پیام شما به معشوق حال یا سابق شما .

همچنان دارم پیام دریافت می کنم و هرچند روی این بیلبرد دیگر جای خالی نمانده بنابر این می توان یک برد دیگر برای دوستان طراحی کنم و اینکه مطالب آنها را فقط در همین پایین قرار دهم انتخاب با خودتان است بعضی از متون به شدت طولانی بودند برای همین تکه ای از آن را در بورد قرار دادم و متن کامل را داخل همین صفحه نوشتم .متن ها به هیچ عنوان دست کاری نشده اند .فقط متون آن دسته از دوستانی را اورتیک نوشته بودند علی رغم اینکه از سانسور خوشم نمی آید اما اینجا قرار ندادم برای جبران حاضرم صفحه ای با پسورد برایشان طراحی کنم یا به هر آدرسی می خواند ارسال کنم .

این هم نامه های شما به معشوقتان...

 باز این ترانه ها را عشق است،
رخش سرخ باد پا را عشق است،
عشق درگیر غروب درد است،
باز هم طلوع ما را عشق است،
آی از خانه ی زخم و گریه ،
غربت بغض گشا را عشق است ،
آی از آب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است،
اهل بی مرزترین دریا باش
آی، اهل همه جا را عشق است ،
از غزل باختگان می ترسم
شعرهای بی هوا را عشق است،
ای قشنگ سازها ، آوازها
روزهای بی عزا را عشق است

(انوشیروان)

معشوق ناگهانی و دور از گمان من، پسرک نجیب زاده قصه های من..
امروز آغاز ششمین ماه از معجزه ی حضورت در قلب تاریکمه،
معجزه ی نشستن قاصدکی از تبار تابستان به روی شاخه های سپید زمستان..
و بخشیدن نفس های گرمش به آخرین تمنای دلم.. 
 به وسعت تمام فاصله هایمان قسم..
به شرم نگاه هت..
به بی تابیه دستانت..
برای همیشه بمان و بتاب به لحظه لحظه های روزگار عاشقی ام..
 ღ ♥ ĐĄRk  PrĬŊCeSs ♥ ღ

نفس کشیدم
هوا را،
درخت را،
کوه را
و
نفس کشیدم تو را
ریه هایم را لبالب پر کردم
و تا دوباره نفس کشیدنت
هیچ بازدمی نخواهم داشت

(سید مهدی )

انقدر دلم برات تنگ شده كه ديگه هيچ‌كس و هيچ‌چيز غير از تو رو نمي‌بينم... تماميتم شده درد دوري.

(آنيموسي)

همه روياى منى...به ستاره ها به آسمان دريا كوه انسانها و هرچى و هرچى كه نگاه ميكنم تويى كه تو ذهنمى...شايد هيچوقت به هم نرسيم...اما بدون جات تو قلبم دست نيافتنييه......

(پیچک)

سلام
بیلبرد جان!
احمقانه‌ترین کار من این است که برای "او" روی "تو" چیزی بنویسم!
ولی می‌نویسم.
من تنها احمقی هستم که "او" را می‌خواهد..

(حسنک)

" من فقط یکبار بهت خیانت کردم ، وقتی بهت پیشنهاد دوستی دادم "

(سینا)

هرچه پوییدم ورق کهنه های ذهنم را، خاطرم نیامد که از کدام سوی چارسوق دلم پا به هستیم گشودی! چنگ و لاچنگ سمفونی نگاه معصوم و پرسشگرت را به گوشه گوشه ی نتهای بی رمق شبانه هایم پیوند زدی. تو...بی پروا و فارغ از عشق و من... واژگون میرقصیدم میان گرداب پر از تشویش دلدادگی ام. میام دلهره های رفتنت به زانو آمدم، صدای آشنای حضور پر از غرورت را میشنیدم اما این بار لرزه ای بود میان نوای دلنشین قدمهایت. به من که رسیدی بازگشتی و ایستادی...پروردگارا تو اشک میریختی؟؟ بی تامل لب گشودی: دوستت دارم... شرر به پیکر تکیده ام انداختی و آتش شدم، سوختم، گرما شدم، نور شدم، حیران شدم، عشق شدم و عشق شدم و عشق. تا بینهایت ترین لحظه ی این دار باقی عاشقت میمانم و میمانم. بمان که پس از سوختن بی تو خاکستر شدن است تکلیف من.

(کافه چی )

اگر بودی و بودنت جاوید بود
اگر وفاداریت همیشگی بود
کمترین باشم اگر دست به وفاداری نبرم

(مردی که هرگز نمی خندد)

شب ها که دیر می آیی خانه و من خوابم می گیرد ، باعث می شود صبح ها که بیدار می شوم فکر کنم پیر شده ام. وقتی توی خواب بغلم می کنی ، می فهمم ها ! ولی دلم کمی تو در حالت هوشیاری می خواهد.

 ( یلدا )

کاش بدانی چه می شودم این لحظه های بی تو ، این لحظه های بی تابی...
می میرند ثانیه ها تا که من سحر کنم ، هم آغوش خیالت فنا در خود و رها در تو می شوم . مست بویت پرستو وار پر می کشم تا اوج بینهایت. این طعم لب و عطر تن و داغ نگاهت کشت مرا...
کاش بدانی چه می شودم این لحظه های بی تو ، این لحظه های بی تابی...

(داوود حکیمیان)

"تمام اون چیزی هستی که من همیشه می خواستم. آرامشی رو که در کنارت داشتم هیچ وقت دیگه تو زندگیم تجربه نکرده بودم. خودت می دونی از روز اولی که دیدمت می دونستم که مرد رویاهای منی.
گرمای تنت تمام هستی منه..."
(ستاره)

بنویس من دوستت داشتم ، اما تو نخواستی
فرق است بین عاشق بودن و دوست داشتن
من دوستت داشتم به معنای واقعی کلمه

(نادر)

بابا لنگ دراز عزیزم بالاخره بعد از کلی کلنجار باخودم تصمیم گرفتم این مطلبو بنویسم البته با خجالت و شرمندگی ,شاید روزی از کنار این بیلبورد رد شدی و خوندی . من به شما یه معذرت خواهی بدهکارم بابت روزای اولی که شما به من کار با کامپیوتر رو یاد دادی ومن فضولی کردم و متاسفانه ایمیل رو خوندم و دقیقا شما در همون لحظه رد شدی و دیدی ولی اینقدر بزرگواری کردی وبه روی من نیاوردی و من از خجالت آب شدم و این اولین و آخرین باری بود که من مرتکب این کار شدم و این هم بخاطر این بود که بدونم در زندگیتون کسی هست یا نه ؟و بعد از اون اصلا روم نشد که ازتون عذر خواهی کنم و دلیلشو بگم . امیدوارم منو به توان ان ببخشی.

(ن.ا)

 تو بزرگترین گناه
زندگی من بودی
(صادق)

الان چند ساله از زندگی مشترک ما می گذره و تو برای من بهترین هدیه خدا رو دادی می خوام مثل اولین روز ازدواجمون بهت بگم : لعیا دوستتدارم
(حسین)

من هیچ کاری نکردم که داری از من انتقام می گیری به خدا دارم دیونه میشم کاش اون روز که داشتب می رفتی داد می زدم احمق برگرد. دارم می میرم باور کن دارم می میرم .خدا کنه اینجا رو بخونی ...
(پرهام )

خسته ام از تنهایی ... چرا نمی یای که با هم قشنگترین لحظه های زندگیمونو تجربه کنیم؟!! که زندگیمون رنگ تازه ای بگیره؟!

(بدون نام!!! )

گر بیای اینجا می بینی نوشتم خر دوستتدارم
دیگه با هیچ دختر ی بیرون نمی رم  بگم غلط کردم راضی میشی؟؟

( نیما)

مهدی جان دوستت دارم هرچند ما مدتی هست فقط در کنار هم زندگی می کنیم و قلب هامون به شدت از هم در هستند اما من همچنان دوستت دارم و تمام تلاشم رو می کنم زندگیمون رو حفظ کنم حتی اگر مادرت از این هم بیشتر آزارم بده .

(منیره)

هر روز رو د کنار تو شروع می کنم امیدوارم بتونم این همه خوبی و مهربونی تو رو جبران کنم

(زهرا)

تو  همون  حلقه ببختی
که کلاغ بر رو درختی
(غزل)

سارا برگرد... بی تو بغض دلم وا نمی شود 

(بدون نام )

در کنارم بمان ای عشق من که ماندت به من احساس بودن می دهد

(امیر مسعود)

تو ساحل بی کران من هستی مهرداد

(بدون نام )

 

خوب حالا آن دسته دوستان که از من خواسته بودند پیام هایشان را برای معشوق ارسال کنم تشریف بیاورند آدرس معشوق بدهند .

 برای دیدن تصویر بزرگتر اینجا کلید نمایید.

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 3:49 توسط پرنسس |    Balatarin

اووووج چارلی واقعا درد داشت هنوزم درد داره ...

اگر من یکی از این چارلی ها و برادرش داشته باشم دیگه از خدا هیچی نمی خوام .

 تو رو خدا خنده شرارت بار چارلی رو ببیند.

 

پ ن:مطلب برای بیلبورد همچنان داره ارسال میشه آخر هفته دیگه می بنیدمش موافقید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 19:2 توسط پرنسس |    Balatarin

آقای رئیس جمهور زیبا و دوست داشتنی و صد البته مردمی سلام

راستش را بخواهید من مدت هاست که برای شما نامه ای نوشته ام و مدت هاست که دلم می خواهد حرف هایی  را به شما بگویم .هر چند می دانم حرف من نه ،بلکه حرف هیچ کس دیگری برای شما اهمیت ندارد .همین ابتدا برای اینکه سوء تفاهمی پیش نیاید باید عرض کنم من  سیاسی نیستم و سواد سیاسی به هیچ عنوان ندارم .حتی نمی دانم جمهوری یعنی چه ؟چه رسد به اینکه بدانم جمهوری اسلامی یعنی چه ؟؟ با این اعتراف کار شما را راحت تر می کنم که بعدا بتوانید بگویید این که خودش اعتراف کرده است  .اینها هم دروغاست! ؟آقای رئیس جمهور مردمی ،من اعتراف می کنم که از سیاست هیچ نمی دانم جز ترس و وحشت از آن .خوب می دانید من و امثال  من چشممان
را که باز کردیم تظاهرات بوده و درگیری  ،حال بماندکه در رحم امن مادرانمان چقدر با  ضربه های باتوم های ساواک قبل از تولد نوازش شده ایم . من این ترس وحشت را از همان روزها تجربه کردم
.همان روزهایی که مادر و پدرم توی کوچه پس کوچه های شهر با دسته های ورق های کپی شده پراز  حرف ها و وعده ها به این طرف و آنطرف می دویدند .به امید اینکه من ،فرزندشان روزی در آسایش ،آزادی و امنیت زندگی کنم .درست مطابق با همان هایی که در کاغذ های مخفی شده زیر لباسهایشان نوشته شده بود.
می گویم می ترسم از سیاست چون همان سال اولی  که به دنیا آمدم  شاید از قدوم نحس من و تمام بچه های نسل سوخته باشد .جنگ شروع شد و پدری که تا سال قبل به همراه مادرم توی کوچه ها می دوید به مردم در نیمه های شب کمک می کرد ،درب خانه های مردم گالن های نفت می برد .حالا از من مادرم و خواهرم جدا شده بود .باز برای همان سیاست همان آرمان های سیاسی ،رفته بود جانش را جلوی گلوله و توپ گذاشته بود . و من هشت سال از پدر فقط فقط یک رویای شیرین داشتم .
می دانم که خوب می دانید کدام روزها را می گویم همان روزها که نمی دانم یعنی شاید خیلی ها نمی دانند شما دقیقا کجا بودید ؟؟ اهان شاید داشته اید تاریخ مطالعه می کردید .
که یک روزی اگر رئیس جمهور شدید بتوانید با قاطعیت بگویید هولوکاست افسانه است ! یا شاید هم داشتید پرونده های زندگی خصوصی نخست وزیر وقت را آرشیو می کردید که سالها
بعد بتوانید عکس همسرشان را در مقابل دوربین تلوزیون بگیرید و بگوید او متقلب است .
به هر حال هر جا بودید می دانم امام زمان پشت و پناه شما بوده و همراه با هاله مقدس نورانی شما را محافظت می نمونده است .
اما پدر من و امثال من چه ؟  وقتی جلوی توپ و تانک بودند هیچ کسی از آنها مراقبت نمی کرد بنابراین هر روزه شاهد خبر های مرگ پدران همکلاسی هایم بودم به این خبرها بستگان و همسایگان
و خبر بدتر، مجروح شدن پدرم را هم اضافه کنید .اینها همه ترسم را از سیاست بیشتر می کرد و نقطه عطف نفرتم وقتی بود که پدر علی رغم عدم بهبودی باز هم به همان جا که می گفتند نامش جبهه است رفت .
آقای رئیس جمهور گفتم نمی دانم جمهوری یعنی چه بخصوص  جمهوری اسلامی چرا که هیچ وقت نمی فهمیدم .حالا که پدر نیست چرا این تلوزیون چهارده اینج سیاه و سفید فقط از ساعت پنج تا شش برنامه مخصوص کودکان را نشان می هد .آن هم اکثر اوقات درست وسط برنامه آژیر قرمز را می گذاشتند که باید می رفتیم و جائی پناهی می گرفتیم و باز همان ترس لعنتی از سیاست .شبها هم که گزارش عملیات ها و نشان دادن جنازه های پدران و پسران و برادران بود . و من تا صبح کابوس این را داشتم مبادا یک شب عکس پدر را هم از تلوزیون ببینم .
می دانم که خوب می دانید برای سرگرمی یک کودک در آن دوران که نمی دانم شما دقیقا کجا بودید؟ هیج امکاناتی نبود اگر هم بود مال کودکان اشخاص خاص ،جزء سران سپاه و ارتش، ...
یا حتی روحانیون معمولی بود .توی محله ما چند تایی از این کودکان بودند که همیشه در وفور نعمت صد البته آغوش امن پدر پرورانده می شدند .همان پدرانی که در زمان کتک خوردن های پدر و مادر من به دست ساواک اغلب در جائی بودند که دقیقا نمی دانم کجا ؟فقط چند تایی را مطئنم که همان شبها در کاباره ها و دیسکو های داخلی و خارجی بودند .همان هائی که بعد از آن سیاست لعنتی شاه بلافاصه به مملکت برگشتند و به افتخار رئیس دانشگاه شدند .در مورد مدارک تحصیلشان هم قطعا شما بهتر از من می دانید .

آقای ریس جمهور از سیاست می ترسم چون وقتی تازه دوره پر ترس و استرس جنگ و کشتار و خون ریزی تمام شد من بالنده شده بودم و یک نوجوان بودم . و تا دلت بخواهد توی  مدرسه و خیابان تو سری خوردم  و این شد که وقتی برای یک خرید ساده می خواستم بیرون بروم خودم را در چیزی مثل کیسه گونی می پیچیدم تا کمیته مرا نگیرد و آن اتفاقات بسیار خوبی که برای دختران در کمیته می افتاد و شما هم خوب می دانید برای من نیافتد .
داشتن دوست پسر که از کثیف ترین و بد ترین و وحشتناک ترین کارهای دوران بود و مجازاتش فقط همان کمیته بود و بعد ازدواج با یک پاسدار یا روحانی هم سن سال پدرانمان .من که آنقدر ترسو بودم هیچ وقت نتوانستم دوست پسر داشته باشم .خانه دوستان و تماشای فیلم های ویدوئی پیچیده شده در هزار لایه پتو هم همیشه دردسر ها و ترس های خودش را داشت .
همیشه خدا هم که یک استکبار جهانی بود که من و تمام همسن و سال های من باید از او می ترسیدیم .بعد هم باید از تهاجم فرهنگی می ترسیدیم .و باید از هر چه زیبای و هیجان و رنگ بود
می ترسیدیم .بنابراین دنیای من دنیای تمام هم نسل های من فقط سیاه بود و خاکستری و گاهی سفید .بدون هیچ رنگی  .
دانشگاه که رفتم باز هم می ترسیدم از اینکه مبادا یک ستاره به من بدهند و بگویند بفرما توی کوچه حتی هشت ماه قبل از کنکور هم باید چادر سیاه می پوشیدم که مثلا برای تحقیق دانشگاه
رد نشوم .یادتان هست چقدر استعداد از این تحقیق رد شدند خدا را شکر من بی استعداد رد نشدم .هر چند از تمام دروس دانشگاه فقط یک درس را یادم هست آن هم درسی که استادش رئس بسیج شهرم ،یک روحانی بود .همانی که وقتی سر کلاس دانشگاه روی منبر نشسته بود و فریاد می زد از خدا بترس و من اولین باری  که در زندگیم بلند شدم و گفتم نمی ترسم
چون خدا تنها چیزی ایست که ترس ندارد .اما بعدش خیلی ترسیدم چون یک ترم از دانشگاه اخراج شدم همان سالهای دانشجویی بود که سایر همسن و سالان مرا  در دانشگاه دستگیر و یا از پنجره خوابگاه های کوی دانشگاه به پایین پرتاب می کردند و من به شدت می ترسیدم حتی وقتی همکلاسی هایم مرا تشویق به تحصن در صحن دانشگاه می کردند .

آقای رئیس جمهور خوب می دانی از برکات سیاست های شما که من به شدت از آن می ترسم اینترنت در کشور ما در پایین ترین حد کیفت است پس من تا زمانی که در آن مملکت بودم از نعمت تکنولوزی برتر روز برای تحقیقات و مطالعات به طور کامل بهره مند نبودم .به خاطر همان سیاست های صحیح شما که تاثیر مستقیمی در روند زندگی خصوصی تمام هم نسل های من گذاشته بود مجبور به ترک وطن شدم و وقتی اینجا آمدم تازه توانستم مطالعه کنم تحقیق کنم و یکی از جذاب ترین تحقیقاتم بررسی تمام فیلم های سخنرانی شما بود .مخصوصا فیلم های تاریخی تان و اظهار معلوماتتان در آن باب .
برایم خیلی جالب بود شما چگونه می خواهید اسرائیل را از روی زمین حذف کنید ؟جای خالیش را با چه می خواهید پر کنید ؟اصلا با اضافات برداشته شده اش که به آن ها آدم می گویند چه می خواهید بکنید و کجا می خواهید بریزیدشان ؟شما که قطعا آدم کش نیستید ! پس چگونه می خواهید حذفش کنید ؟این فقط سوال من نبود سوال خیلی از مردم سرزمین غربت بود .که تا مرا و نام کشورم را می دانستند از من فرار می کردند .بگذارید برایتان بگویم حتی وقتی برای اجاره کردن یک خانه رفتم صاحبخانه مرا نپذیرفت و اذعان کرد ایرانی هستی فردا می آی بمب می گذاری خانه ام را منفجر می کنی .وقتی اصرار کردم برایش توضیح دهم من یک ایرانی هستم ،عراقی نیستم نام تو را آورد و گفت تو یک آدم کشی ....
من مجبور به سکوت شدم .می بینی هنوز هم از سیاست می ترسم و متنفرم.

آقای رئیس جمهور راستش همیشه هم بد نبودی گاهی اوقات هم موجبات خنده و شادی ما را فراهم می کردی بخصوص وقتی در دانشگاه کلمبیا سخنرانی می کردی و می گفتی در ایران همجنس باز وجود ندارد .وقتی می گفتی حقوق زن و مرد یکی است .وقتی می گفتی ماهواره آزاد است .وقتی می گفتی برای حجاب کسی مورد ضرب و شتم قرار نمی گیرد .وقتی می گفتی مردم در ایران کاملا آزادند .وقتی می گفتی تورم وجود ندارد .وقتی خیلی حرفهای دیگر می گفتی ...
همان حرفا باعث شد ساعتها برای ملاقات با هموسکشوال های ایرانی در پارک ساعی بنشینم و به درد دل هایشان گوش بدهم و حرفهایشان را بنویسم .همان باعث شد بروم علت واقعی و درصد آماری آن را در روسپیگری پیدا کنم .همان ها که باعث شد با همین چشمان خودم چیزهایی را ببینم که تو فقط شاید تکرار می کنم "شاید" با گوشهایت شنیده باشی .
درباره سایر موارد ادعا هایت هم که خوب ،سالها در آن مملکت جان کندم و همیشه حقوقم کمتر از همکاران مرد بود،حداقل ده نفر از بستگانم محکوم به شلاق و جریمه نقدی برای داشتن دیش ماهواره شدند. کتک خوردن ها توسط گشت ارشاد دولت پرافتخار شما هم که نیاز به گفتن نداردبا یک بار تماشای فیلم های سایت های گوناگون خودتان میتوانید ببیند.
از تورم هم آنقدر بگویم که خرج زندگیم در تهران بیشتر از خرج زندگی در کشور غریب بود کما اینکه اینجا به مراتب راحت می توانی زندگی کنی .

آقای رئیس جمهور من از سیاست ،اقتصاد کلان ،دموکراسی ،انقلاب ،جمهوری ،بخصوص جمهوری اسلامی ،هیچ نمی دانم .فقط می دانم نتیجه تمام اینها  طی سی سال در مملکتم این شد که حالا می بینید .این شد که از بالای پشت بام ببینم مردی با لباس گارد و نیروی امنیت انتظامی دولت شما چگونه دختران و پسرانی که فقط حقشان را می خواهند، بدیهی ترین حقوق انسانی اشان را می خواهند به شدت مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند . من خودم کشته شدن حداقل چندین نفر از هموطنانم را با چشمان خودم دیدیم .منی که در رحم مادر مورد نوازش باتوم ساواک قرار گرفته بودم .همین چند ماه پیش مورد نوازش ماموران گارد ویژه شما قرار گرفتم .آن هم فقط بخاطر اینکه می ترسیدم. از سیاست می ترسیدم از شعار می ترسیدم از کشته دیدن از درگیری می ترسیدم .
آقای ریس جمهور وقتی هر شب صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور را می شنیدم من بجای شما می ترسیدم .نمی دانم شجاعت می خواهد یا وقاحت زیاد که این را هم مثل سایر موارد انکار کنید .هر چه هست من می ترسم من از صدا و خشم این مردم از این بمب های ساعتی که با کتک زدنشان دارید زمان انفجارشان را تسریع می کنید می ترسم .من از اینها حتی بیشتر از کهریزک شما و میزبانانش می ترسم .
من از گیر انداخته شدن توسط خارجی ها و پاسخ دادن به سوالات شان در مورد مملکتم در مورد تو و سیاست های خنده دارت هم می ترسم .

 آقای ریس جمهور من اگر جای تو بودم حداقل یک بار هم که شده می نشستم و تمام حرفایی را که زده ام فیلم هایش را تماشا می کردم .می دانی تو مرا یاد آن مردی می اندازی که همیشه دم از حقوق زنان می زد و هر جا می نشست داد سخن در باب احترام و حقوق زن می داد .آنوقت همان مرد زنش را که ادعای عاشق بودنش را می کرد به شدت مرگ کتک می زد .تمام حقوق مادی و معنوی آن زن را با یک لیوان آب سر کشید و او را در پچ پچ مردم تنها گذاشت .
و جالب تر آن است که او هم مثل شما با وقاحت تمام دم از دمکراسی می زد . عین شما نان را به نرخ روز می خورد و دائم حرفهایش را تغییر می دهد .از همان هایی می گویم که بعد از انتخابات وب سایت هایشان پر شد از خبر هایی علیه شما که هر طور شده سایتشان بسته شود بلکه در دوره های بعدی به نان و نوایی برسند .
از همان هایی می گویم که در دوران کودکی شان مثل شما مشکلی برایشان پیش آمده بود. شما مرا به شدت یاد آنها می اندازی .شما مرا یاد موافقانتان هم می اندازی همان هایی که در روزهای انتخابات به گروه های مخالف حرف های رکیک می زدند .همان هایی که ماشین های مردم را آتش می کشیدند.
هیچ وقت گریه های زن سرایدار هتل را فراموش نمی کنم که پیکان 68 شوهرش را آتش زده بودند همان پیکانی که تازه با وام و قرض خریده بودند .آتش زده شد چون عکس ها و پوستر های رقیب شما روی آن نصب بوده است.هیچ وقت زجه های آن زن را فراموش نمی کنم.
هیچ وقت تمام صحنه های را که در مملکتم دیدم فراموش نمی کنم .تمام کشته شدن ها شعار ها درگیری ها ...
و من اینبار بدون ترس فقط تو را مسول تمام اینها می دانم .توی که  بدیهی ترین حقوق دیگران را زیر پا می گذاری و دم از آزادی و دمکراسی می زنی .تو را با آن همه تناقض گویی هایت مسول می دانم .تو را که همیشه انگشت محکوم کردنت به سمت دیگران است .تو را مسول می دانم که حتی حاضر نیستی خطاهایت را بپذیری .

آقای رئیس جمهور اینها را می نویسم نه به این خاطر که اینکه اینجا را فیل طر کنند و من مشهور بشوم و همه برایم هورا بکشند .و من کیف کنند که باز مورد توجه قرار گرفتم .
آن وقت بعد از هر گونه تغییری مدعی شوم دولت شما بلا ها بر سر من آورده و احیانا مقامی چیزی دریافت نمایم .
به این دلیل هم نمی نویسم که مثل بعضی از هموطنانم درخواست پناهندگی داده ام نخیر من خیلی قبل تر از این نوشته ها اجازه اقامتم را بدون سیاسی بودنم گرفته ام .اینها را می نویسم
که بدانی من و هم نسل های من در مورد شما چه فکر می کنیم اینها را نوشته ام که بدانی رئیس جمهورت باعث شرمساریت باشد چقدر بد است.بدانی که آشفتگی مملکت فقط به خاطر خودخواهی ریس جمهورت باشد چقدر بد است .
اینها را می گویم که  بدانی من و هم نسل های من سالها فقط به ضرب و زور گرفتن نمره ،قبول شدن در دانشگاه ،برای رای دادن به پای صندوق رای می رفیتم .من و هم نسلان من به وعده کیک و نوشابه و گرفتن نمره انظباط بیست! به راهپیمایی می رفتیم .
اما حالا می بینی نسل من حتی نسل بعد از من با وجود تو به عنوان ریس جمهور و فقط برای اینکه دیگر تو ریس جمهور نباشی همگی پای صندوق های رای می روند به هر بهانه ای به راهپیمایی می روند .


و این را بدان آنها با تو سری ،کمیته ،گشت ارشاد،حتی در کهریزک هم ساکت نمی شوند ....

بعدا نوشت:یکی دیگر از محاسن رئیس جمهور عزیز و قطعا نظام حاکم بر مملکت ما این است که این پست تا الان ۱۳۴ تا پیام داشته که فقط دوتا پیام عمومی بوده بقیه پیام ها همگی خصوصی ...

من اگر وقتی اون دوران انتخابات ایران بودم چیزی ننوشتم نه ترس از گرفتن و غیره داشتم بلکه دسترسی به اینترنت نداشتم و قطعا تا این حد در مورد اتفاقات گل های که آقای رئیس جمهور کاشته تحقیق نکرده بودم .که باز هم به دلیل داشتن مملکت عالی و امکانات عالی بعد از برگشتن به اینجا مطالعه انجام شد .

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 7:34 توسط پرنسس |    Balatarin

تصور کنید در یک خیابان یک تابلو ی بزرگ اعلانات قرار دارد و به شما اجازه داده شده است که در چند سطر برای معشوق ،پارتنر ،همسر ،دوست عاطفی خود(یا هر آنچه شما می نامید) پیامی بنویسید .

چه چیزی برایش می نویسید ؟

من تصمیم دارم به مدت یک هفته این وبلاگ را در اختیار تمامی بازدید کنندگان بگذارم. به عبارت بهتر ،این وبلاگ به مدت یک هفته نقش همان بیلبرد سطح شهر را برای شما بازی خواهد کرد .بیایید و برای معشوق تان بنویسد .جهت حفظ محدوده شخصیتان می توانید نام خود را مستعار بگذارید یا از عباراتی استفاده کنید که رمزی بین شما و اوست .با توجه به قابلیت دیجیتال بودن این تابلو اعلانات می توانید موسیقی ،تصویر،و یا حتی دست خط خودتان را به صورت فایل ارسال کنید تا من برروی تابلو اعلانات نصب کنم .

ممکن است معشوق شما هیچ وقت این تابلو را نبیند پس برای دلتان بنویسید .گرچه در صورت تمایل می توانید آدرس این تابلو را به او بدهید و خوشحالش کنید .

 شیوه اطلاع رسانی به ایشان را به عهده خودتان می گذارم .هر چند در مواردی خاص حاضرم  بیلبرد به پشت بروم جلوی در خانه یشان و هی رد شوم و با انگشت اشاره کنم تا ببیند ... این هم فقط به خاطر اثبات اینکه  دوستتان دارم .

 ممکن است افرادی در گذشته شما معشوق تان بوده اند و حال به طور کامل از زندگی شما حذف شده اند . یا شاید  منتظرید در آینده کسی بیاید و معشوق شما بشود .می توانید برای او هم بنویسید .

پیامها را می توانید به دو روش برای من ارسال کنید تا روی تابلو اعلانات نصب کنم .یک:پیام خصوصی بگذارید .دو :به آدرس زیر ایمیل بفرستید بخصوص اگر قرار است فایلی را روی تابلو برایتان بگذارم  a_princessalone@yahoo.com

 پ ن: تا این ساعت چهار نفر پیام هایشان را ارسال کردند... هیجان انگیز است

شدند نه نفر..

 شدند دوازده نفر

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 8:2 توسط پرنسس |    Balatarin

 

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوز ها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 9:40 توسط پرنسس |    Balatarin

به سمت دیگر رستوران فرودگاه رفتم گوشه ای خلوت نشستم و به دور دست خیره شدم به افق به خورشید که داشت به طنازی خودش را از میان خط افق بالا می کشید .باز دلم گرفته بود .به این فکر می کردم اگر توی فرودگاه برگشته بودم چند نفر را خوشحال کرده بودم .به این فکر می کردم دیروز این زمان داشتم آماده می شدم با دوستم بزنم کوه و دشت و بیابان صبحانه بخورم .
گارسون برایم قهوه آورده بود از او تشکر کردم وقتی رفت پشت سرش منظره ای عجیب دیدم .تعدادی مرد با لباسهای عجیب کنار پنجره ایستاده بودند  کتابهای کوچکی در دستانشان بود .از روی کتاب عباراتی را بلند بلند می خوانند که برایم نامفهوم بود و خودشان را مقابل پنجره رو به طلوع خورشید تکان می دادند .لباس هایشان بلند مشکی بود با یک تکه کلاه کوچک مانند نعلبکی روی سرشان . و تعدادی هم با کلاه های لبه دار سیاه که موهای بافته شده شان از دو طرف کلاه بیرون زده بود  .پاچه های شلوارشان کوتاه بود و کفش های معمولی نداشتند .شالهای بلند سفیدی روی شانهایشان انداخته بودند و چیزی شبیه به چراغ قوه های معدن چیان به پیشانی اشان بسته بودند و باز مقابل طلوع خورشید کتابشان را می خوانند و خودشان را تکان می دادند .
جلو رفتم و به دقت تماشایشان کردم دوربینم همراهم بود خواستم عکس بگیرم که یکیشان شالش را انداخت توی صورتش اما هیچ برخورد بدی نکرد .جلو تر رفتم و از او اجازه خواستم با همان شال توی صورتش اجازه عکاسی را به من داد ،عکس را انداختم و تشکر کردم .
از رستوران بیرون آمدم و داشتم مردم را تماشا می کردم .از همه نوع ملیت  می توانستی آنجا پیدا کنی .افریقایی ،هندی ،اروپایی ،امریکایی ،چینی ،روسی ،عرب و...
فروشندگان دیوتی شاپ ها بسیار خوش هیکل و بعضا زیبا بودند ، به شکلی لباس پوشیده بودند که مورد توجه قرار بگیرند  یونیفرمشان به رنگ قرمز و مشکی بود .جذب شلوغی و زرق و برق فروشگاه ها شده بودم مجلات جلوی مغازه ها که عمدتا مجلات س +ک+س بود را می دیدم ،مردم را که توی کافی شاپ ها نشسته بودند و با هم گپ می زدند ،زن ها را که رنگا رنگ پوشیده بودند .بچه ها را که توی سالن دنبال والدینشان راه می رفتند ،ماموران فرودگاه که به تو لبخند می زدند و....

از پشت سرم صدای تق تقی آشنا همراه با قیژ قیژ را شنیدم .هنوز می خواست صدایم بزند سرم را برگرداندم ،خودش بود ،خانوم میانسال ایرانی .گویی همنشینی با سایر خانوم ها نبوغش را افزایش  داده بود و او رابا یک چرخ دستی بزرگ جهت حمل بار راهی کرده بودند تا باقی مانده مخ مرا اره کند . 
چرخ را به زور هل می داد. هنوز تعدادی ساک از سر و شانه هایش آویزان بود .مرا که دید، لبخندی به بزرگی تمام صورتش زد .
چرخ را بدون هیچ گفت و گویی از دستش گرفتم .کوله ام را محکم تر کردم و راه افتادیم .قطعا نیازی به توضیح نیست که فکش اتوماتیک وار شروع کرد به حرکت اما درست سه برابر سرعت قدمهایمان  .

حالا کلی حرف برای گفتن داشت .از همه خاطرات خانوم های ملاقات کرده در رستوران بگیرید تا خاطرات مجالس رقص و شادیش در کافه سنتی اجاره شده توی تجریش .معلومات جهیزیه و و سایل ارازن قیمت کدام کشور ،ادرس و تلفن پسر های و دختر های ترشیده دور از وطن را هم به این مجوعه اضافه کنید .همچنان که گوش می دادم به دنبال گیت پرواز بعدی او می گشتم بلیطش را کنترل کردم  گیت 22بود روی تابلو را نگاه کردم گیت 22. نه خدای من سه طبقه باید برویم پایین .برگشتم و به او نگاه کردم هیچ نمی گفت فقط مظلومانه پلک هایش را به هم میزد .از آسانسور و پله برقی می ترسید چاره ای نداشتم باید همان عملیات قبلی را این بار سه طبقه پایین تر تکرار می کردم و او این بار در پایین پله ها با دعاهای ویژه شوهریابی تشویق می نمود.و من فکر می کردم چرا توی این فرودگاه بزرگ دنبال من می گشته است .

محموله آخر را رساندم به سرعت یک چرخ دستی پیدا کردم و همه را ریختم توی چرخ و بدون توجه، به سمت گیت 22 با گام های بلند حرکت می کردم .می شنیدم پشت سرم می دود و توضیح می دهد سی سال پیش وقتی برای اولین بار می خواهد پا به قاره امریکا بگذارد و آنجا را با قدومش متبرک نماید ،به یک خانوم  مسن در حمل بارهایش کمک می کند و او هم برایش دعای خیر می کند نتیجه دعا ها این می شود که  شش ماه از اقامتش در امریکا نگذشته همانجا شوهر می کند و ماندگار می شود که البته تاکید می کند این سعادت حاصل توسل به ائمه اطهار هم بوده است .
 و حالا  پس از سی سال خداوند حمالی چون من را برای کمک می رساند که به قول خودش با همان دستی که داده است پس گرفته باشد .
یک ریز برایم دعای اعطای شوهر می خواند  و دنبال من می دوید و صدای تق تق کفشایش را در فضای فرودگاه پرواز می دهد.چشمم به تابلوی گیت 22 می خورد به شدت خوشحال می شوم که از شر این منظومه عجایب راحت می شوم .چرخ را به سمت گیت هل می دهم .خودش را به می رساند و در حالی که نفس نفس می زند بلوزش را از تن در می اورد و من او را در یک تاپ نیمه آستین راه راه می بینم .امیدوارم در فرودگاه دالاس دنبال مامور حمل وسایلش ندود و مجبور به در آوردن همین تاپ راه راه نشود .
همانطور که نگاهش می کردم از درون وسایلش، پلاستکی را جستجو کرد و در دست من گذاشت بدون اینکه بپرسم چیست توضیح داد مدت زیادی را باید در فرودگاه بمانی سرما می خوری این را بیانداز رویت یک "متکا" هم هست می توانی روی یک صندلی دراز بکشی .داخل پلاستیک را نگاه کردم ،ملافه و بالشت هواپیما بود ،اضافه کرد نگران نباش من هم دارم " این هااااش" این را برای تو برداشته بودم .کیفیتش زیاد خوب نیست "متکاها و پتوی های"  کی ال ام  "خوشگل" تر ند.

پس ایشان علاوه بر ظروف هواپیما در زمینه کلکسیون بالش و پتوی هواپیما هم فعالیت می کنند .صحنه خدا حافظیش در فرودگاه تهران را بخاطر آوردم که تمام سوغاتی های همراهانش را به راننده آژانس بخشید که پول اضافه بار ندهد! .نمی دانم این ملافه ارزشمند تر است یا آن همه آجیل و خشکبار و زعفران ایرانی ؟؟؟
با دهانی باز تماشایش می کردم که خودش را انداخت توی بغل من. داشت گریه می کرد ،دلم برایت تنگ می شود تو دختر بسیار خوبی هستی، زیبایی و صبور معلوم است درست تربیت شده ای .

من داشتم به این فکر می کردم این تعریفات مزد باربریم هست که اضافه کرد حیف پسر الدنگ من بلهوس و خانوم باز است والا تو می توانستی بهترین عروس دنیابرای من بشوی! مرا می بوسید و دعاهای مزبورش را به همراه لعنت و نفرین به پسرش می خواند .توی کیفش یک تکه کاغذ پاره پیدا کرد آدرس، تلفن و ایمیلش را نوشت و گذاشت کف دست من ،که اگر می خواهم با یک پسر الدنگ و خانوم باز ازدواج کنم در اسرع وقت با او تماس بگیرم .همین مشخصات را هم از من گرفت و روی تکه ای دیگر از کاغذ پاره شده یادداشت نمود .آدرسم را که می گفتم به کاغذ او و دست خطش نگاه کردم چقدر  بد خط بود توی خط خطی هایش کلمه دی آر اول اسمش توجه ام را جلب کرد .بی درنگ پرسیدم این کلمه مخفف اسمتان هست ؟و او گفت نه مخفف کلمه دکتر است دیگر .به دنبال آخرین سورپرایز از طرف این منظومه عجایب فکم روی زمین فرودگاه پهن شد .خانوم دکتر میانسال ایرانی مرا محکم تر بغل زد .
گریه کنان به درون گیت قدم گذاشت و تاکید داشت با او تماس بگیرم .
رفت و من احساس کردم دلم برایش تنگ می شود رو به روی گیت نشستم و به این فکر می کردم اگر این زن مادر شوهر من بود هر ساله باید چقدر بار را بین کشور ایران و امریکا جا به جا می کردم ؟به این فکر می کردم اگر عروس این خانوم بشوم ممکن است هدیه شب عروسی ،یک بال هواپیما ،صندلی هواپیما ،اکسل هواپیما، یا هر قطعه دیگری از هواپیما های خطوط هوایی ایران آمریکا دریافت نمایم .
به این فکر می کردم اگر من هم به ائمه اطهار متوسل شوم شاید شش ماه دیگر تمام دعاهای امروز خانوم دکتر میانسال ایرانی در حقم مستجاب شود !

به این فکر می کردم سی سال دیگر آیا من هم در این فرودگاه این دعا ها را در حق دختر دیگری تکرار خواهم کرد ؟

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 9:39 توسط پرنسس |    Balatarin