خوب یادم هست همه این سریال را چقدر دوست داشتند و من هم شاید بیشتر از همه .تمام مشق هایم را می نوشتم کارهای فردایم را انجام می دادم تا بتوانم با آسودگی خیال اوشین را تماشا کنم .وقتی فکر می کنم یادم می اید اصلا چرا اینقدر کوکو سبزی را دوست دارم یادم می اد آن سال برنامه غذای شنبه شب های خانه ما کوکو سبزی بود و یادم می اد چقدر دلم می خواست کوکو سبزی را همراه" برنج سفید" بخورم با دوتا چوب کوچک .ته دلم آرزو می کردم مادرم زودتر غذا رو بپزد تا موقع تماشای سریال کاملا متمرکز باشم .از شوق اوشین برنامه اخلاق در خانواده آقای حسینی رو هم تماشا می کردم البته پایانش را بیشتر دوست می داشتم چون شروع اوشین بود.وقتی این آهنگ را می شنیدم هر جای خانه که بودم خودم رو به سرعت به نشیمن خانه می رساندم ،درست جلوی تلوزیون زیر یک پتو دراز می کشیدم منتظر می ماندم تا ببینم در این هفته اوشین می خواهد چه کاری انجام دهد و تک تک حرکات اوشین را دنبال می کردم .
اوشین را دوست داشتم باورش داشتم آنقدر که با خنده هایش می ختدیدم و با گریه هایش گریه می کردم برایم مهم بود و مظهر استقامت ...
سالها گذشت و من متوجه شدم فیلم نامه این سریال به لطف قوانین کشورم به شدت سانسور شده و اصل داستان چیزهای دیگر از آن بوده که من تصور می کردم برایم سخت بود باور های شیرین و معصومانه کودکیم را خراب کنم برایم قبول واقعیت سخت بود .
هنوز هم برایم قبول خیلی از واقعیت ها سخت است می دانم برای شما هم ...
چیزی که این روزها ذهنم را دگیر کرده است ،سانسور کردن خودم هست آیا واقعا باید خودم را سانسور کنم تا محبوب شوم؟ آیا لازم است این همه سختی را تحمل کنم تا اوشین شوم ،با ریازو ازدواج کنم؟ او هم دست آخر خودکشی کند؟ و من سالها بعد با موهای کو تاه شده یک دست سفید روی ساحل دریا قدم بزنم و برای نوه ام داستانم را بازگو کنم ...
آیا رسالت من این است در این زندگی زیکزاکی ؟
آیا باید فیلمنامه زندگیم را به خاطر قوانین "هویت" سانسور کنم ؟ که چه شود؟ خواننده هاو بیننده های سریال زندگیم به به و چهچه ام کنند؟ یا ریازوی بی عرضه بیاید و منت بر من بگذارد و منکر تمام قابلیت های منحصر به فرد من بشود و مرا متهم کند به تمام گناهان که نکرده ام ؟
و یا باید عصیان کنم در فقر ،عصیان کنم در غربت ، عصیان کنم در تنهای ،عصیان کنم در تمام قوانین "هویت" ؟