من نمی خواستم گم شوم
فقط کمی در خودم رفتم بعد بیشتر رفتم بعد فرو رفتم در عمق خودم .اینقدر فرو رفتم که استخونهایم در گوشت تنم و قلبم فرو رفت و من هی درد داشتم .
اما باز بیشتر به عمق خودم رفتم شاید درد گوشت تنم و قلبم کمتر شود اما نمی شد
و من هی فرو می رفتم در درون خودم ،در عمقم ،تا اینکه گرد شدم و قل خوردم در این شهر همیشه بارانی سبز غریب
و گم شدم و فکر کنم اب مرا با خود برد . حس می کردم. وقتی تنم می خورد به جدول های کنار خیابان به ریشه های بیرون زده درختان به سطال های زباله منتظر در دریف خانه ها .
من می خوردم حتی به تایر ماشین ها و باز آب مرا با خود می برد و من تنم درد می کرد قلبم هم .
سردم بود و شب بود کلی سگ بود نه فقط در خیابان ،که اینبار در مغز من بودند حتی و هی مرا گاز می گرفتند و پارس می کردند و من می دانی چقدر می ترسم از سگ
قل خوردم و خیس شدم و ترسیدم و هی درد بود که می کرد تنم و قبلم که حال تند تند می زد و می سوخت.
و من در همان حال فکر کردم باید فکر کنم به چیزهای خوب باید محکم باشم حتی اگر گوشت پاره شده بازوانم با این باران خیس میشود و قطرات سرخ راه می روند دور مچ دستانم .
باید فکر کنم به چیزهای خوب حتی اگر شقیقه ام از گرسنگی جیغ می کشد ، حتی اگر چشمهای گود شده ام از اشک تار میشوند .باید فکر کنم به چیزهای خوب ...
پس هی فکر کردم که به چه فکر کنم من
یادم آمد بهتر است به دور دست ها فکر کنم به خاطرات خوب به خانواده ،به گرمای خانواده به خانواده گرم و گرمای خانواده گرم و یادم آمد که رمضان است الان
و صدای پیچید در گوش های آبگرفته ام صدای رمضان صدای افطار صدای قشنگ ربنای شجریان که می گفت کشدار ربناااااااا ....
و دیدم که من هی می روم و می آیم در مسیر آشپزخانه تا حال نشیمن و دامن گل دارم تاب می خورد دور پاهایم و حس می کردم آخ چقدر گرسنه ام .وبا چه مسولیتی سفره افطاری را می چیدم
و هی می شمردم قاشق ها،چنگالها ،بشقابها و استکان های توی سینی را ،که کم نگذارم و نمی دانم چرا همیشه خودم را نمی شمردم ؟
دیدم مامان توی اشپزخانه است طبق عادت همیشگی ایش دقیقه نود حلوا می پزد برای خود شیرینی پدرم .و من یادم آمد باید دلشوره داشته باشم ربنا را می گویند
و پدرم نیامده است پیش دستی های سبزی را که می گذارم دیدمش در چهار چوب در با دو تا نان تازه سنگک ویک جعبه خرما و یک جعبه زولبیا بامیه ومن می میردم برای چای و بامیه
دیدم غرغر می زنم مثل همیشه، کجا بودید بابا ؟و می خندد ،او هم مثل همیشه ،دختر ناز م برایت زولبیا خریدم بامیه ه ه، هنوز کو تا اذان و من از دستش می گیرم خرید ها را
و می بینم چقدر دوستش دارم . می شنوم مادر از درون آشپزخانه داد می زند برادرهایت را صدا بزن همگی بیایند دور سفره . من داد می زنم اسم یک یک شان را و می بینم
خواهرم کش شوارش را با دست محکم می کشد بالا و سرش را می خاراند ، با آن چشم های پف کرده تازه از خواب بیدار شده اش و اعتراض می کند مثل همیشه
نمی شود تو داد نزنی ؟ و من می گویم اذان است الان، مگر افطاری نمی خوری ؟او بی توجه میرود به سمت دستشوی و در را باز می کند و پدر فریاد می زند من توی دستشوی هستم وضو می گیرم
تو نمی دانی بد اخلاقه !! او می گوید شما یک ساعت پیش ان تو بودید زود باشید دیگر ، و همانجا می نشیند روی صندلی در نزدیکترین فاصله به دستشوی .
می بینم برادر هایم یکی یکی پیدایشان می شود و هی می گویند "چاکر خواهر جون " آن یکی ادای مرا در می اورد ایییش به من دست نزنید روضه ام ،خسته ام ،گرسنه ام ،ومن زیر زیرکی
می خندم و می گویم بابا یک چیزی به اینها بگوید . پدر آب دستاهیش را با حوله خشک می کند و می گوید "یک چیزی " چه کار دارید به دختر نازم ببینم امروز چه چیزی برای افطاریمان پخته ای
می بینم می خواهم جواب بدهم که برادرم یک زولبیای گنده از بشقاب توی دستم کش می رود و من بادست محکم پشت دستش می کوبم و او می گوید نامرد!
و خواهرم سرش را از در دستشویی بیرون می کشد و داد می زند زولبیا ها را تمام نکنید تا من از دستشویی برگشتم هاااا... و می بندد در را با عجله که زود بر گردد
می بینم پدر به سمت بخاری می رود که سبز می سوزد و آبی به رنگ خوشبختی ،کتری و قوری چای تازه دم شده رو با خود به سمت سفره می اورد و با دقت می گذارد روی زیر دیگی
می بینم حالا بردارهایم خواهرم را سوژه تفریح کرده اند و هی سر به سرش می گذارند و اوهم تهدید شان می کند بعد از افطار خدمتشان خواهد رسید، حالا گرسنه است .
می بینم مامان یک ریز حرف میزند توی اشپزخانه و هیچ کس نمی فهمد هیچ وقت که دقیقا او چه می خواهد از زندگی مثل همیشه .
می بینم او هی فر می خورد بین یخچال و گاز و کابینت ها ،در آشپرخانه و هی سوال می کند چیزهای را که همینچند ثانیه پیش سوال کرده بود از من.
،سبزی ها آماده است ؟بشقاب ها آماده است ؟چای تازه دم کرده ای ؟نان توی سفره گذاشته ای ؟
می بینم شیشه آشپزخانه بخار کرده است پرده را کمی کنار می زنم چهار راه جلوی خانه یمان را می بینم که ماشین ها دیوانه وار کورس گذاشته اند و خیابان خلوت می شود هر ثانیه تا به اذان .
وصدای ربنای شجریان را از مسجد محله امان هم می شنوم که می رود توی همه کوچه پس کوچه های محله حتی می رود توی ماشین های که کورس گذاشته اند.
تا زودتر برنده خوردن افطاری شوند .
می بینم مامان با ظرف گنده سوپ جو اش از آشپزخانه خارج می شود و به همه فرمان می دهد چپ راست ، راست چپ .همه هی می روند و می ایند تا سفره چیده شود تمیز و کامل
ومی بینم حالا همه دور سفره اند و شجریان تمام کرده ربنا را و موذن زاده می آید
و اذان می گوید موذن زاده ،و صدای ریختن چای توی استکان ها به صدایش اضافه می شود و صدای مامان که در تکاپو ست که زودتر سوپش را در بشقاب ها بریزد که سرد بشود و
وصدای بهم خوردن بشقاب و قاشق ها وصدای برادرهایم که حرف می زنند از قدرت نمای های خود و صدای خواهرم که مثل همیشه
عجولانه می پرسد فقط سوپ داریم ؟ و صدای پدر که می خندد باز هم مثل همیشه و می گوید توی بوی ته چین های خواهرت را نمی شناسی ؟
و می بینم من زرشک و زعفران روی پلو را داده ام ودلم دارد ضعف می رود از گرسنگی ومی دوم به سمت سفره و می نشینم درحالی که استکان چایم جلوی رویم نشسته
و بر می دارم چاق ترین بامیه را به قول برادرم ، که از توی جعبه شکار کرده ام و
توی بشقاب علامت گذاشته ام تا کسی دیگر صاحب شکارم نشود .
می بینم دارم حس می کنم بوی حلوا، بوی سبزی ،بوی پنیر سفید،بوی نان تازه خشاشی ، بوی زعفران بوی ته چین و بوی چای تازه دم کشیده سیلان را که چرخ می زنند توی فضای خانه
می بینم موذن زاده تمام می کند اذان را و یکی می آید و می گوید تمام اسمهای خدا را، الارافع و واعض و ...
و من داد می زنم آخ جون تمام شد حالا غذا . و همه بلند بلند می خندند و اینقدر بلند که دیگر نمی شنویم بقیه اسمهای خدا را
چقدر گواراست این چای داغ و طعم شیرین بامیه چاق که می دود به دنبال داغی چای توی رگ هایم انگار و من گرم می شوم جان می گیرم با پیچش صدای خنده های خانواده گرمم در لایه لایه های روحم
و از یاد می برم که گم شده ام در خودم و از یاد می بردم که گرد شده ام ،که استخوانهایم فرو رفته در گوشت تنم و قلبم درد می کند . و از یاد می برم آب مرا با خود برده است
و خورده ام به درختها ،سطل ها ،تایر ها .و از یاد می برم تمام سگ های توی مغزم را که واق واق می کردند . و از یاد می برم سردم بود از یاد می برم گرسنه بودم
واز یاد می برم که از یاد ها رفته ام .
آقای رئیس بلند می شود ، نزدیک می شود،موسیقی در اوج است و من بوی عطرش را که در حرکت است استشمام می کنم بالای سرم می ایستد و می پرسد آر یو اوکی دییر؟ (حالت خوبه عزیزم؟ )
من می دانم که باید بگویم آی ام فاین تنکس (من خوبم متشکرم ) اما نمی دانم که گفته ام یانه .فقط می دانم بدنم می لرزد .سایه دستی را روی میز می بینم که بلند می شود و من از ته
دل آرزو می کنم برروی شانه من ننشیند .سایه بالاتر می رود و گم می شود تمام عضلاتم منقبض می شود چشمانم را می بندم ، و قتی باز می کنم آقای رئیس را در طرف مقابل میز بزرگ کنفرانس
می بینم. دستان گره کرده اش را روی میز دارز کرده و لرزش مرا تماشامی کند. سرم را بالا می گیرم و برق چشمانش را می بینم که در کنکاش است و من میروم با ریتم موسیقی به آن اتاق نه به این بزرگی .
و می بینم که او در ضلع مقابل میز نشسته و با چشمان شیشه ایش دخترک را کنکاش میکند
سکوت زیبا ترین کلام شنیدن
دستهای گره خورده آقای رئیس را نگاه می کنم آرام بالا میرم از سر آستینش، خط اتوی کتش را دنبال می کنم تا شانه ای پهنش .گردنش را نیم درو می زنم و از سمت دگر صورتش می رم بالا
و از امتداد گوشش نگاهم را به جلو می خیزانم و در چشمانش ثابت می مانم .چنان سرد که انعکاس نگاه سردم را در چشمانش می بینم .انگار هوو می کند توی سردی نگاهم و چشمانم
بخار می گیرند و من دیگر اورا نمی بینم قطرات شفافی را می بینم که توی چشمانم می لرزند .چشمانم را می بندم آقای رئیس می پرسد دو یو نید سام تینگ دییر؟ (چیزی لازم داری عزیزم؟ )
و من می بینم
در آن اتاق نه به این بزرگی
او می گوید قهوه می خورید یا چای ،دخترک در حالی که همچنان سرش را پایین نگه داشته ، با بند کیف مشکی اش بازی می کند، به آهستگی می گوید هیچ کدام متشکرم .
به دهان نیمه باز آقای رئیس خیره نگاه می کنم لبان قیطانی سرخ که با رنگ دندان های سیفدش ترکیب ملیحی را نمایش گذاشته است ،حال خوب می بینم قطرات شفاف چشمم را با بغض
فرو داده ام لبان سنگینم را تکان می دهم و می گویم ا گلس آف واتر پیلیز (یک لیوان آب لطفا )
خانم تپل قدکوتاهی با چهره آفتاب سوخته و موهای پر پشت بافنه شده تا انتها وارد می شود ،لیوان آبی در یک دست و یک دستمال کاغذی در دست دیگر دستمال را روی میز می گذارد و لیوان آب
را روی آن نگاهم می کند ،منتظر می ماند تا چیز دیگری بخواهم و من می گویم گراسیاس(متشکرم) ،و او سرش را به احترام تکان می دهد و می گوید دنادا (خواهش می کنم )، و دور می شود بروری پارکت زیبا و من حس می کنم قل می خورد نه راه می رود .لیوان را بلند می کنم آرنجم را به میز تکیه می دهم و لیوان را به صورتم نزدیک تر می کنم در زلالی آب لیوان می بینم اتاق نه به این بزرگی را
که دخترک حال در آن تنهاست و در نبود او کنجکاوانه اطراف را بررسی می کند ، انبوه کاغذ ها را کتاب ها را و بوی رنگ را ،...
در آن طرف شیشه لیوان آقای رئیس را می بینم که برگشته است .به انگشتان دست من نگاه می کند که ریتم موسیقی سقف را ضرب گرفته ام .دستم را روی سطح میز صاف می کنم
و آب لیوان را تا ته سر می کشم .آقای رئیس لبخندی بس زیبا می زند و شادی چشمانش را می پاشد توی صورتم .و من صورتم را بر می گردانم به سمت تابلوی بزرگ نمای ساختمانی بلند
پر از پنجره ، از کوچکترین پنجره می رم به اتاقی نه به این بزرگی
و می بینم او با دو فنجان چای وارد می شود و می نشیند رو به روی دخترک ،و دخترک دزدانه نگاهش می کند
او خم می شود تا بشیند و زیرکانه سرش را بالا می گیرد تا نگاه دزدانه دخترک را خلع سلاح کند .
ودخترک سرخ می شود و شرم می کند و عذاب وجدان می گیرد اینقدر که حول می شود
با عجله در کیف بزرگش را باز می کند ، دسته ای کاغذ را به سرعت بیرون می کشد و بخشی از محتویات کیفش به همراه کاغذ ها بیرون می ریزد .سوهان چوب ،قطعات کوچک سیم ،بسته میخ ریز
و عروسک کوچکی که هجده سال همراه ومونسش بوده است .و او نگاه می کند شتاب زدگی دخترک را و لبخند می زند و شاید حظ می کند.دخترک دسته کاغذ محتوی پروژه را به سمت او
دراز می کند و او در حالی کاغذها را می گیرد که سرنگشتان دخترک را لمس می کند . دخترک سرش گج می خورد و به شتاب ساختمان را ترک می کند.
در خیابان در کنار درختی بالا می آوردهمه هیجان زدگی اش را .
آقای رئیس صدای مهربانش را یله می دهد در وسط موسیقی.می پرسد یو وانت شو می سامتینگ دییر؟ (می خوای چیزی به من نشون بدی عزیزم ؟) و من از کوچکترین پنجره تابلو بیرون می آیم
به چشمان آقای رئیس نگاه می کنم گرمای نگاهش را در سردی وجودم می خورم و سرد تر نشخوار می کنم آی هاو تو گو (من باید برم ) بلند میشوم و او متعجب با من بلند می شود
و من موسیقی اتاق را با رفتن به سالن بزرگ دنبال می کنم که حال ملایم می نوازد و من ملایم به طرف درب خروجی می خرامم
و می بینم منشی صورت بی مزه اش با آن همه آریشش می رود تا با رنگ ماست هم دلی کند و می بینم حاضر است بمیرد و نبیند آقای رئیس در حالی که با دست کتش را جمع می کند به دنبال من دوان می آید .
و درست کنار درب خروجی پشت سر من صدایم می کند دستش را دارز می کند تا دست بدهد به دستانش نگاه می کنم هیجان دستهای او را در نوک انگشتان عاطفه سنجم حس می کنم
کیف سنگین را دو دستی محکم می چسبم و می بینم دست آقای رئیس همچنان دارز مانده و می بینم شاید بیست جفت چشم از شیشه های اتاق ها مرا بر انداز می کنند
و می بینم منشی مستاسل موبایلش را پاسخ نمی دهد.
موسیقی دوباره اوج می گیرد سرم را بالا می گیرم . آنقدر که زیبای چشمان آقای رئیس را ببینم
و می گویم تنکس ا لات فور اوری تینگ (برای همه چیز بی نهایت ممنونم )
و از درب بیرون می روم ریتم موسیقی را در ذهنم دنبال می کنم .
درب آسانسور در طبقه همکف باز می شود .باران شدیدی می بارد قطرات باران به زمین می خورد و من صدای باران را می شنوم به خیابان پا می گذارم .آهسته قدم می زنم امتدا خیابان سبز را باران
صورتم را خیس می کند چشمانم می سوزند
و من نمی بینم و می دانم که اشکهایم رها شده اند در پهنای صورتم و قطرات باران سر می خوردند با هم آغوشی اشکهایم .
در کیف بزرگ را که روی شانه ام سنگینی می کند باز می کنم دسته کاغذ را بیرون می کشم و می پاشم در هوای بارانی و در امتداد خیابان سبز همچنان قدم می زنم
حتی روی کاغذ های پروژه ام .