با حافظ مشورت کردم این غزل اومد وقتی می خوندمش تقریبا اشکم در اومده بود
ای هدهد صبا به سبا می فرستمت /بنگر که از کجا به کجا می فرستمت
حیف است طایری چون تو درخاکدان غم /زین جا به آشیان وفا می فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست /می بینمت عیان و دعا می فرستمت
هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر /درصحبت شمال و صبا می فرستمت
تا لشگر غمت نکند ملک دل خراب /جان عزیز خویش به نوا می فرستمت
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل /می گویمت دعا و ثنا می فرستمت
در روی خود تفرج صنع خدای کن / کیینه خدای نما می فرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/با درد صبر کن که دوا می فرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست/بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت

بعضی ها رو آدم وقتی اسمشون رو می شنوه یاد خاطرات خوش می افته یه حس قشنگ بهش می ده درست مثل آهنگ های قشنگ که ازشون خاطرات قشنگ داری .اون آدما برات ماندگار میشن ،برات مهم نیست دیگران درموردشون چه نظری دارن مهم اینه که تو ازشون خاطره خوبی داری و همون حس قشنگ رو که گفتم برات زنده می کنن .
خسرو شکیبای برای من از اون دسته آدمها بود ،توی سالهای که تلوزیون ایران برنامه های محدودی داشت دیدن سریالهای روزی روزگاری ،خانه سبز و ... توی شب های خوب کنار خانواده شب های بی خیالی بچگی خیلی زیبا بود .
هیچ وقت این جملاتش رو فراموش نمی کنم:خونه باید سبز باشه سبز، حالا قهر می کنی حرف که میزنی ؟
و صدای او ماندگار ماند
روحش شاد و یادش گرامی باد
پدر خوبم
می دونم هیچ وقت اینجا رو نمی خونی برای همین اینجا اعتراف می کنم به شدت دلتنگ تون هستم اعتراف می کنم بدترین لحضه زندگی من دیشب بود وقتی بهتون زنگ زدم و روزتون روتبریک بگم و متوجه شدم شما داری گریه می کنی .اعتراف می کنم اون لحضه دلم می خواست بمیرم احساس می کردم قلب رو روی هیمه ای آتیش انداختن احساس خفگی می کردم .پدر خوبم دیشب نتونستم بخوابم و به این فکر می کردم چرا صبوری می کنی چرا حتی یک بار ازم نخواستی برگردم فکر می کنی دیگران به من نمی گن شما چقدر از دوری من آزرده شدی ؟
دلم برای چشات تنگ شده ،دلم برای دستات تنگ شده ،دلم برای خنده هات تنگ شده ،دلم تنگ شده دوباره پایین مبل دراز بکشم وقتی فوتبال تماشا می کنید شصت پاتون گاز بگیرم بهم بگی پدر سوخته، دلم تنگ شده بهم بگی پرنسس بداخلاق، دلم تنگ شده بگی پروفسور، دلم برای پوشیدن پیراهن ات تنگ شده که موقع ظرف شستن با وایتکش فاتحه شون رو می خوندم ،دلم تنگ شده از در یواشکی بیام و بگم پخ و شما از جا بپری و بگی دیونه خدا شفات بده ،دلم تنگ شده بیام صورتم رو بچشبونم به شیشه آشپزخونه و رد لب هامو بندازم و شکلک در آرم و بگی اشتباه اومدید خانم تیمارستان دوتا کوچه پایین تره، دلم تنگ شده وقتی خوابم بیای روی سرم و با یک پر روی دماغم بکشی و نذاری بخوام، دلم تنگ شده چاخانم کنید آش رشته براتون بپزم ،دلم برای همه چیز تنگ شده به شدت تنگ شده
بدونید برای من هزاران بار سختر از شماست این دوری لعنتی این غربت بد و پوچ
پدر خوبم پدر نازم به اندازه وسعت قلبت دوست دارم
روزت مبارک
این روز رو به همه پدر ها و مردها تبریک می گم . تقدیم به همه پدرها
دگر از گریه و از نذر و دعا خسته شدم
من قول آموزش اسپانیایی رو دادم سر قولم هم هستم توی کامنت توضیح دادم دلم نمی خواد قالب این نوشتن ها و پستها رو بهم بزنم و مثلا وسطش بیام یک آموزش بزارم از طرفی هم با ایجاد یک وبلاگ دیگه به شدت مخالفم این چند روز توی وقت بی کاری که داشتم سعی کردم یک کارهای انجام بدم که خوب محدودیت های سیستم بلاگفا به من اجازه هر کاری رو نمی داد همینطور که می بینید یک مثلا ترفند این شکلی زدم که اون هم بدون نقص نیست و باور کنید مشکل هم از من نیست من اگر آموزشها رو به اون شکل بزارم شما دیگه امکان کامنت گذاشتن ندارید و اگر احیانا سوالی داشتید مجبورید توی این صفحه کامنت بزارید که خوب می دونید با این کار مخالفم باور کنید حتی به فکرم رسید یک وب سایت ثبت کنم و یک فروم راه بندازم اما طبق تجربه های قبلی که داشتم به شدت وقت گیر هست و در حال حاظر من امکان وقت گذاشتن رو ندارم .
بنابر این تصمیم گرفتم یک کم کنار بیام آموزشها رو به همون شکل بزارم و توی یک پست لینکشون کنم و اگر سوالی داشتید توی همون پست می تونید کامنت بزارید .
موضوع دیگه در مورد خود زبان اسپانیای هست این زبان با اینگلیسی خیلی خیلی متفاوته شما به کمک یک دیکشنری خیلی راحت می تونید تلفظ کلمات رو متوجه بشید و اینقدر منبع توی بازار هست که نهایت نداره بخصوص نرم افزار و فیلم اما اسپانیایی تلفظش به شدت مشکله من قبل از اینکه این زبان رو در محل یاد بگیرم با خودم کلی حال می کردم که دارم اسپانیایی یاد می گیرم وقتی اومدم اینجا دیدم ای دل غافل اینا چیه من می گم. حتی یک کلمه حرفهای منو متوجه نمی شدن تازه حالا کم کم داره دستم می اد .اینا رو گفتم که بدونید آموزش گذاشتن من بدون تلفظ برای شما هیچ فایده ای نداره و من به شدت این روزها به این موضوع فکر می کردم .حتی به خودم گفتم خوب یقه این صاحب خونه مو می گرم ازش می خوام بیاد برام تلفظ ها رو بگه و من ضبط کنم که نمی دونم قبول کنه یا نه .و اگر هم قبول کنه قطعا وقت من خیلی کمه و نمی تونم زود به زود آپلود کنم . سایت های فراونی برای آموزش زبانهای مختلف هست که حتی تلفظ کلمات رو هم داره ، اما خوب می دونم یاد گیری از طریق یک وبلاگ ساده و بخوص به زبان فارسی برای همه ما راحت تر و دلنشین تره .بنابراین نگران نباشید فقط به من فرصت بدید و هر کس می خواد کمک کنه رسما پیام بزاره و نحوه همکاریشو بگه تا کار زمین نمونه.
این سخنرانی ها رو کردم که خودم رو توجیح کنم چرا اینقدر تاخیر داشتم .تازه بهتون نگفتم طی ماجراجوهای اخیر یک مشکل کوچیک برام پیش اومد که دو سه روزی تخت خواب نشین شدم .
اینجا یک هفته تمام داره بارون میآد و این کویر تشنه رو سیر آب می کنه منم از فرصت استفاده کردم و هر روز می رفتم ورزشگاه و می دویدم و چقدر قشنگه دویدن توی بارون اونم توی ورزشگاه،تازه دویدن تنها که نبود توی هر راند دوتا رو می دیم که یک گوشه عاشقانه همو آغوش کشیده بودن و خلاصه.... و منم در حال دویدن با لبخند بهشون می گفتم راحت باشید . بوی بارون و سبزه مدهوشم می کرد، وقتی قطرات بارون روی صورتم می نشست احساس آرامش عجیبی می کردم حس می کردم سبک شدم و دارم پرواز می کنم و نمی دوم.طبق معمول که هیچ آدمیزادی همراه من نمیشه یک سگ کوچیک خیلی ناز توی ورزشگاه بود که ظاهرا صاحبش مشغول ابراز احساسات با معشوق بود اونم خوب کسی رو بهتر از من گیر نیاورده بود و توی بارون با من می دوید خیلی هم مودب بود و اصول اولیه آشنای رو رعایت می کرد درست توی لاین کنار من می دوید توی هر دور اگر از من جلو می افتاد روی خط استارت می ایستاد تا من برسم بعد هم متواضعانه دویدن راند بعدی رو با من شروع می کرد طفلکی خیس خیس شده بود خیلی دلم می خواست حوله مو بهش بدم اونم خودشو خشک کنه ولی گفتم زود صمیمی نشیم بهتره از قدیم گفتن از زن نازه و از مرد نیازه .البته ایشون به شدت موقر و متین بودن وقتی زیر چشمی نگاشون می کردم سرشونو روپایین می نداختن بطوری که دیگه نمی تونستم اون پاپیون قرمز زیر گلوشون رو ببینم .خلاصه دویدن که تموم شد با هم خداحافظی کردیم و رفتیم راستش دقت نکردم کجا رفت اینقدر مشغول خفاشهای زیر پله های ورزشگاه شدم که ایشون رو فراموش کردم .بعد هم این ماجرا برای پام پیش اومد سعی کردم زودتر بر گردم خونه .
اینم یه آهنگ که از دلتون تاخیرم رو در آرم
بلاگفای عزیز و دوست داشتنی
با اینکه ارادت خاصی نسبت به شما داریم باید عرض کنیم این باعث نمی شود نقاط ضعف شما را ندیده و یا بهتان تذکر ندهیم .از همان روزهای که شما به دنیا آمدی ما هم با شما شروع کردیم به حرکت و گذشته ها یمان را درسایر سرویس های وبلاگی پاک کردیم و تجربه هایمان را در اینجا ادامه دادیم یک بار هک شدیم و مجبور شدیم مجدد وبلاگی با نام دیگری ایجاد کنیم که البته بهتر شد هویت اصلی مان مخفی شد .هی این دانشجویان کنجکاومان پیدایمان نمی کردند و کامنت های عشقولانه نمره بده بگذارند .
سخن کوتاه کنم که تا اینجا با شما آمدیم توقع بزرگی هم نداشتیم اگر داشتیم همان سایت دات کامی خودمان را به یک سرویس وبلاگ مجهز می کردیم و در این جا به شما نق نمی زدیم و آبروریزی راه نمی انداختیم .پس لطفا اندک توقعاتمان را که برآورده کنید لااقل!
آمدیم برای خوانندگان عزیز وبلاگمان آموزش زبان اسپانیایی بگذاریم دیدم امکانی دارید به نام ایجاد صفحات جدید خوب بسی شادمان شدیم و یک صفحه جدید ایجاد کردیم که دیدم ای وای چقدر این امکان بدون امکانات است و فقط ایجادش کرده اید که بگویید ما هم هستیم ورد پرس ....
ما تقریبا چند ساعتی بالا و پایین پریدیم و این سواد بسیار اندکمان و صد البته نم کشیده در این هوای بارانی را به کار انداختیم که شاید فرجی شود اما نشد بنابراین به خود گفتیم که دو دلیل دارد ،که من اول دومی را می گویم :ما سواد نداریم و بلد نیستیم با سیستم مجهز بلاگفای عزیز کار کنیم و هر چه این کدهای دوست داشتنی را تغییر دادیم به مطلوب نرسیدیم . و بعد اینکه هنوز مانده تا بگویم " کارت درست بلاگفا" .برای اثبات این اتهام نا بخشودنی مان به شما در زیر مشکلاتمان را به عرض می رسانیم و امید داریم رسیدگی فرمایید .
۱)در صفحات ایجاد شده جدید هیچگونه امکان ویرایش وجود ندارد مگر از طریق دستکاری در کد ها که این برای کاربر غیر متخصص تقریبا غیر ممکن است .
۲)در صفحات جدید فقط امکان ایجاد یک پست وجود دارد و نمی توان مانند صفحات اصلی پستهای متوالی داشت بنابراین برای هر مطلب باید یک صفحه جدید ایجاد کرد .
۳)تنضیماتی که در صفحه اصلی وجود دارند مانند تصویر نویسنده وبلاگ در این صفحات جدید اعمال نمی شوند و باید برای هر صفحه جدید هی برویم و کدها را دست کاری کنیم تا اصالت صفحه اولمان را از بین نبریم . حفظ تنظیماتی که خودمان ایجاد کردیم هم بماند که اصلا نمایش داده نمی شود .
۴)کل کدهای صفحه اصلی را که در صفحه جدید کپی می کنیم نتیجه چیزی می شود که دلمان می خواهد سرمان را به دیوار بکوبیم و به خودمان بگویم ای بی سووواد .
۵)خوب این صفحات جدید را به تعداد خداتا ایجاد کردیم حالا در کجا آرشیو کنیم؟ مثلا در لیست پیوند های روزانه ؟که ما این کار را کردیم حتی عنوان را هم در صفحه اصلی تغییر دادیم اما عنوان پنجره باز شده را چه کار کنیم ؟
این پنج تن را عرض کردیم و امید داریم بلاگفای عزیز و دوست داشتنی هر چه زودتر پاسخی به این مشکلات ما داده و سیستم مدیرت محتوای بهتری برایمان تعبیه کند تا ما مجبور نشویم از این کار های عجیب و غریب از خودمان در بیاوریم برای ایجاد یک صفحه جدا گانه جهت امری خاص .
با تقدیم احترام
محل= اتاق مسدر ایکس ، موضوع بحث= کاریابی، من= جویای کار،
مسدر ایکس= مردی بسیار بد اخلاق و جدی
من :مسدر ایکس من رفتار جدی شما را دوست دارم
مسدر ایکس:من هم دماغ شما را به شدت دوست دارم
یکی از شبکه ها سریالی رو نمایش میده که مال آمریکای جنوبیه فکر کنم مکزیک باشه این سریال اینطوری که من متوجه شدم به شدت طرفدار پیدا کرده بین این مردم .ژانر سریال درام هست و توش کلی ماجرای های عشقی اتفاق می افته که بیننده رو با خودش برای تماشای ادامه داستان می کشونه .به این فکر می کنم اگر یک روزی ایران بخواد این سریال رو پخش کنه کل سریال ده دقیقه بیشتر نخواهد شد .
اعتراف می کنم من هم این سریال رو دوست دارم و اکثر شبها می رم پایین با خانوم صاحبخونه که یک دورگه مکزیکی امریکای هستش تماشا می کنم .اون هم برای جبران این احترام و علاقه به سریال وطنیش در سفری که ماه پیش به مکزیک داشت سی دی آهنگهای این سریال رو برای من خرید .که منم به نشانه احترام به تقاضاهای مکررتون برای بیشتر نوشتن از حواشی زندگی خصوصیم این آهنگ رو براتون اینجا می زارم و دلیل علاقمو به این سریال می گم .
این سریال رو دوست دارم چون منو می بره به زمان دوست داشتن ها و عشق های واقعی و پاک ،به زمان تعهد های محکم عشقی ،علاقه های دیوانه وار ، به رویاهای که هر کس از یک جریان عشقی موجود در زندگیش انتظار داره ،به سنگ های که پیش پات می افته و به انتظار و پشتوانه محکم عشق برشون می داری ،برای کسی که ماجرای عشقی نداره و در خلاء به سر می بره شاید تماشای این صحنه های قشنگ بتونه لحظه ای بهش آرامش بده .همزاد پنداری با شخصیت اصلی داستان و دریافت ابراز علاقه های مردانه از سمت معشوقش برام لذت بخشه .وقتی در آغوش کشیده میشه و می تونه بغض شو باز کنه تا اشکهاش آهسته روی سینه معشوق سر بخوره ،برام جذاب و قشنگه ...
گاهی اوقات جریانات زندگی تو رو به مسیر می بره که فراموش می کنی تو هم یک روزی احساسات لطیف و قشنگ داشتی یک روزی رویاهای عاشقانه داشتی .
اسم سریال اگر اشتباه نکنم "نولا" هست
اینم آهنگش
پ ن:حالا هی برام پیام خصوصی بزارید که من بی روحم ، سردم،جدی یم ،ولی باور کنید منم انسان ...
حتی در آغوش شیطان هم گریستم
با دست لباس می شویم مچ دستانم درد می کنند در این گرمای هوای لعنتی هی باید لباس عوض کنم و باز بشورم .باید یک راه کشف کنم مثلا نیمه شب لباس بشورم و به روش خودم لباس ها را لگد کنم آخ وقتی که پول دار بشم و بتونم یک ماشین لباس شویی بخرم هر روز تمام لباس ها رو هی میشورم هی کیف می کنم .ماشین می خرم با ماشین میرم و میآیم تا سرتا پا خیس عرق نشوم از گرما ، بعد غذا هم در رستوران می خورم شیک است نه ؟
در غربت یاد گرفته ام خودم برای خودم همه کس باشم مثلا من که آقای معشوق و مهربان ندارم روز زن را به خودم تبریک می گویم البته به تمام خانومها و مادارن هم تبریک می گویم .
پ ن:نهار مرغ آبپز خوردم استخوانهایش را هم با پاپل به اشتراک گذاشتم .
روزگاری درفیلمها می دیدم که مردم اینطرف ،با چتر در هوای آفتابی بیرون می روند و من مسخره اشان می کردم حالا یکی پیدا شود مرا مسخره کند که برای اولین بار در عمرم از چتر ، آن هم برای آفتاب استفاده می کنم .خواص هوای بسیار گرم رخوت است و بی حوصلگی . زمان این دشمن بی رحم به شدت در حال تاخت و تاز است .و تو مجبوری پابه پای او بدوی
دلم برای خانواده ام برای شهرم برای دوستانم برای خانه یمان به شدت تنگ شده است، دلم برای فارسی صحبت کردن ،فارسی خندیدن ،فارسی گوش کردن تنگ شده است.
این که نمی نویسم نه اینکه بی تفاوتم یا دوست ندارم ،مشکل این است که وقت ندارم یا دارم اما منتظرم یک خبر خوبی بشود بعد بیایم و یک پست خوب و مثبت بدهم .