تبليغاتX
پرنسس در غربت
آنقدر خسته ام که نمی دانم از کجا شروع کنم .بگذارید از اول بروم به آخر ،این ماه روزهای بسیار پر کار و شلوغی را پشت سر گذاشته ام و باید همچنان تا آخر تابستان به همین وضع اسف بار ادامه دهم .تقریبا روزی دوازده ساعت کار بی وقفه و ناهار تن ماهی و لوبیا ،خوب وقت نمی کنم حتی یک نیمرو بپزم .تمام آذوقه های فریز شده ام را هم قبلا تمام کردiه ام ،از عدس جوشیده بگیرید تا کتلت آماده سرخ شدن ...

سه شب گذشته هر شبی فقط چهار ساعت توانستم بخوابم .وضعیت غذا را هم شرح دادم .

دیشب جای شما خالی نباشد یازده و نیم شب رسیدم خانه ،یونی فرمم را شستم ، کارهای فردا را مرتب کردم در حالی که چشمهایم را به زور باز نگه می داشتم ،سه دانه بیسکویت برداشتم  کمی پنیر فلادلفیا رویشان مالیدم هنوز داشتم می جویدم شان که رفتم به سراغ هفت پادشاه و حتمی صدای خر و پف هایم تا هفت خانه رفته بود.صبح سحر با صدای سگ همسایه از خواب بیدار شدم .آخر مکزیکی ها هیچ چیزشان شبیه ما نیست به جای خروس سگ هایشان سحر خیز هستند و خروس هایشان تا لنگ ظهر می خوابند .

هوا تاریک بود ،یونی فرم را اتو کشیدم ،آماده شدم و از خانه زدم به بیابان بگوید کجا باور کنید ناکجا آباد. هوا روشن شده بود که رسیدم مقصد دیدم دوستان دیگر هم در صف نشسته اند و منتظرند خلاصه اش کنم تا عصر همگی با هم جان کندیم موقع برگشت یکی از دوستانم تعارف کرد که برساندم منزل ،لابد دلش برای حال و وضع قیافه ام سوخته بود، هر چند خودش هم دست کمی از من نداشت ،فقط او ماشین داشت .

گفتم نه می خواهم بروم میدان بار ،هیچی توی خانه برای خوردن ندارم خسته شدم بس که لوبیا و تن ماهی خوردم ،ذوق زده گفت بپر بالا که منم هیچ چیزی ندارم و می خواهم خرید کنم .

میدان بار اینجا خیلی باحال است .باور کنید می گویم باحال همین است که می گویم .برخلاف میدان بار های خودمان که هر چه می بینی سبیل کلفت ،لباس پاره با بوی عرق بد و فریاد های گوش خراش "بیا سر بازار گوجه فرنگی کیلو هزار تومن (قیمت در خانه بعضی ها را گفتم ) .

اینجا فروشنده ها عمدا خانم هستند با آرایش غلیظ تاپ و شلوار های رنگ وارنگ ،ناخن های مصنوعی ،موهای فشن ،کفش های پاشنه بلند و بوی ادکلن های خوشبویشان هم قاطی می شود با بوی سبزی و لیمو تازه .

 توی این میدان بار از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هم می توان پیدا کرد .

یک خانم خوش برخورد آرایش کرده ،پلاستیک می دهد دستت و تو می توانی هر چیزی را از هر جای می خواهی انتخاب کنی اصلا می توانی فقط یک دانه بخری یا هر اندازه که می خواهی بخری.از این گذشته در هم و برهم نداریم ،کسی نیست بیاید ،با آن صدای نکره اش سرت فریاد بکشد آبجیییی همش در همه ،دست چین نکن....

بازار هم سرپوشیده است و آفتاب مهتاب اذیتت نمی کند .ردیف میوه های خوشرنگ جلو درب مغازه ها ،سبزی های معطر، فروشنده های باحال و برخورد های خوبشان آدم را ذوق مرگ می کند .بخصوص اگر یک هفته تن ماهی و لوبیا خورده باشید .

درست عین این قحطی زده های اتیوپی زده بودم به همه مغازه ها از هر چیزی که دلم خواست خرید کردم .گوجه فرنگی کیلویی ششصد تومان(بخدا از درب خانه بعضی ها نخریدم از همین میدان بار مکزیکی ها خریدم) سیب زمینی کیلو سیصد تومان،توت فرنگی هر کدام به اندازه همان گوجه فرنگی ها کیلویی هزار و پانصد تومان ،انبه درشت و رسیده کیلویی هشتصد تومان ،کرفس کیلویی صد تومان ،آواکدو کیلویی هزار و دویست تومان ،

و خیلی چیزهای دیگر که یادم نمی آید کیلویی چند خریدم اینها را هم که یادم مانده است برای این است که همان خانم خوشگل ها روی یک مقواهای مرتب نوشته بودند و دورش را کلی گل و بلبل و قلب کشیده بودند ،من هم که هر کاغذی ببینم می نشینم با احساس مسئولیت تا تهش را می خوانم ...

نوبت رسید به خرید سبزیجاتم،راستش را بخواهید این بازار با تمام خوبی هایش یک ایرادی دارد که مثلا نمی توانی بروی و بگویی خانم خوشگله یک کیلو سبزی قرمه سبزی بده ،اگر هم بگویی عین بز می ایستد و نگاهت می کند بعد از روی تاپ دوبنده اش که اکثر طرح یک قلب تیر خورده رویش است ،با دو دست ،می می هایش را رگلاج می کند ،کله اش را با ناخن مصنوعی هایش می خاراند و بعد جیغ کوتاهی می کشد و مثلا صدا می زند : خوزه ه ه ه(همان آقا جواد خودمان) آنگاه می بینی پشت سرش یک غول بی سرو ته با زیرپوش رکابی ،بازو های خالکوبی شده و یک گوشواره در گوش، ظاهر می شود و با صدای کلفتش می گوید :اسوس اوردنیس (در خدمتم )...

اینجاس که دلتان برای همان نعره کش های میدان بار خودمان تنگ میشود که هم به تو میوه و سبزی می فروشند و هم اشاینتیون ،آنقدر متلک آویزانت می کنند که می مانی کدامشان را با خودت به منزل ببری .

وقتی می آیی میدان بار اینجا ،باید خودت بروی و از میان آن همه سبزی برای خودت سبزی قورمه سبزی جمع آوری کنی .از آنجای که قرمه سبزی عشق من است و من هم طبق همان یک تجربه در عشق جو گیر بوده ام .مقدار ده کیلو سبزی قرمه سبزی برای خودم دست و پا کردم .ماند کاهو و کلم بروکلی و پیاز و بادمجان و کدو ،آن ها را هم خریدم  و وقتی پشت سرم را نگاه کردم تازه یادم آمد حالا این همه خرید را در این بازار در اندشت چگونه تا پارکینک دوتا چهار راه پایین تر ببرم .

این را بگویم اینجا هم عین میدان بارهای خودمان وسطش دست فروش دارد فقط چیزهای که می فروشند کمی فرق دارد مثلا بجای کسیه حموم و روشور و سفیدآب ، بکینی،کرم تحریک کننده ،اسپری تاخیر کننده ،وسایل جلوگیری ضدگلوله و غیره می فروشند.

خلاصه اینکه بار سبزیجات و میوه جات و ادویه جات را نگاهی انداختم و دیدم نخیر حتی اگر هزار دستان هم بودم نمی توانستم این بار را به مقصد برسانم معصومانه داشتم نگاهشان می کردم هرچند به یاری دوست ریقویم هیچ امیدی نداشتم و او هم بار خودش را داشت اما پرسیدم می خواهی اول بار تو را به ماشین برسانیم و بعد دوباره برگردیم برای اینها؟؟

هنوز چشمان تابه تایش را به من دوخته بود و می خواست دهان گشادش را به زور باز کند،که دیدم ملت همیشه در صحنه مکزیک به صورتی کاملا خود جوش ریختند و بارهای مرا دست به دست کردند تا خود صندوق عقب ماشین ،حتی همان پیرمرد دست فروش از آن چیزها فروش!!!

بارهایمان که رسید به صندوق عقب ماشین ،خودمان هم نشستیم صندلی جلوی ماشین و برای ملت شریف میدان بار مکزیک دست تکان دادیم و آنها هم کف زدند و هورا کشیدند برایمان که نصف حقوق ناچیزمان را دودستی تقدیمشان کردیم و به قول مامان علف خریدیم!

وقتی توی آشپزخانه رسیدم در حالی که باخستگی غیر قابل توصیفی تکیه داده بودم به در یخچال و از دور کوه سبز کنار آشپزخانه را تماشا می کردم به این پی بردم که بطرز شگفت انگیزی احمقم...

گرسنگی تا مغز استخوان هایم دویده بود ،خستگی پلکهایم را هر چند ثانیه یک بار پایین می کشید ،ستون فقراتم اگر به یخچال تکیه نداده بودم تا حالا جا خالی داده بودو من نقش برزمین بودم ،سرم انگار به قول حاج خانم کسی دارد تویش ترق ترق می کند ....

نخیر هیچ چاره ای نداشتم، به همه راه ها فکر کرده بودم .ببرم همه شان را پس بدهم و بگویم مامانم گفته سبزی های قرمه سبزیتان شنبلیله ندارد ؟که نمی شود باز سر و کارم می افتد با آن خوزه تاتو شده .ببرم درب خانه همسایه ها یکی یکی در بزنم و بگویم نذر سفره بی بی حور و بی بی نور و بی بی مراد است خدا مراد شما را هم بدهد ؟ که این ملت غیور مکزیک به گاوهایشان هم اینقدر سبزی نمی دهند چه رسد که خودشان بخورند.بریزم شان دور؟ که خدا بزند پس کله ام همین چندقاز حقوقم را هم به نفع مردم فلسطین ضبط و ثبت کند؟این یکی را عمرا اگر کنار بیایم ،

خلاصه رگ غیرتم خودش بالا زد، آستین هایم را هم من بالازدم و با چاقو افتادم به جان کوه سبز کنار آشپزخانه و هی پوست کندم و خرد کردم و شستم و ضدعفونی کردم و سرخ کردم و آپز کردم و آن وسط مسط هایش در حالی که داشتم از گرسنگی غش می کردم چند تا بیسکویت می خوردم و یک برگ کالباس چروکیده و به این فکر می کردم من سالها پیش همه این کارها را با خستگی حتی از این بیشتر توی محل کارم برای که و چه انجام می دادم؟آن هم نه با لباس بسیار راحت خانه بلکه با مانتو و شلوار و مقنعه!!!

سبزی ها را که سرخ کردم،خورش قرمه سبزی ام را بار گذاشتم ،باورتان می شود بوی عشق پیچیده بود توی تمام خانه ام ؟


+ نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت 8:47 توسط پرنسس |

یکم :اینجا فصل بارش های باران آغاز شده است .آن هم چه بارشی ! وقتی شروع می شود اگر شانس بیاوری و خودت را سریع به مقصد برسانی که هیچ، والا باید  تا خود خانه ات شنا کنی .

یادش بخیر بچه که بودیم هنگام باران با خواهرانم می رفتیم توی ایوان خانه ،باران را تماشا می کردیم و می خواندیم "بارون می آد جرجر پشت خونه هاجر ،هاجر عروسی داره دم خروسی داره"

و بعد هر سه با هم می خندیدم .وقتی باران شدید بود خواهر کوچکم می گفت: بچه ها بیایید خدا شلنگ آبش را باز کرده است !

دوم:چند روزی است باران می بارد و هوا بقدری خوب است که نمی توان تصور کرد .هوایی عشقولانه ،از آن هوا هایی که دلت می خواهد با کسی بروی و قدم بزنی و بعدش بنشینی توی یکی از کافه تریاهای بالکن دار شیک و با او، توی نور شمع قهوه بنوشی ...

سوم:هنوز ماشین ندارم و از وسایل حمل و نقل شهری استفاده می کنم ،که هر کدامشان داستان های دارند در خور توجه ،همکارانم هر روز منتظرند داستان جدید من را بشنوند و از خنده ریسه روند.

راستش را بخواهید ماشین توی این مملکت خیلی گران نیست البته قیمت هر ماشین نسبت به امریکا کمی بیشتر است اما مقایسه با وطن ،بهتر است مقایسه نکنیم .اینجا ماشین های با کیفیتی مثل پراید و سمند و تندر و پژو آردی و .. ساخت وطن را عمرا اگر پیدا کنید. اما همین های که هست اگر پول ندارید، می توانید با کارت اعتباریتان قسطی بخرید.من آنقدر پول و اعتبار دارم که حداقل یک فولوکس چشم قورباغه ای یادگار دروان هیتلر را بخرم . خوب می دانم اگر سر هر چهار راهی خراب شود می توانم دست تکان دهم و بعد یکی از جوانان دلیر مکزیکی بیاید و ماشینم را با یک نخ به ماشینش ببند و تا مقصد سواری ام دهد .اما فعلا ترجیح می دهم تجربیاتم را در همان وسایل نقلیه عمومی افزایش دهم.

چهارم:مکزیکی ها رسم های عجیب و غریبی دارند و به شدت به این رسوم پایبند هستند.یکی از این رسم هایشان این است که اگر دختر و یا پسری بدون یار و همراه باشد و قلبش تنها باشد او را با تمام قوا یاری می دهند تا جفتی برای خودش دست و پا کند .یکی از روش های این یاری رسانی این است که سیزده نفر از آنها نفری یک پزو به او هدیه می دهند و بعد آن طرف باید با سیزده پزو اش برود یک معبدی در روستای خیلی دور که متعلق است به سن آنتونیو ،داخل معبد دیوار سنگی بزرگی وجود دارد که روی آن دیوار شکافی به اندازه سکه یک پزوی قرار دارد ،باید برود مقابل آن شکاف بایستید ،سیزده سکه هدیه گرفته شده اش از سیزده نفر مختلف را در مشتت بگیرد و آنها را یکی یکی داخل شکاف بیاندازد و با خلوص نیت بگوید آقای سن آنتونیو لطفا مرا از تنهای در بیاور و همسری با مشخصات زیر برایم بفرست مثلا خوشتیپ باشد سکه اول ،خوش اخلاق باشید سکه دوم ،پولدار باشد سکه سوم و الی سیزده...

پنجم: یادم می آید ورژن ایرانی این طرح را مامان بدجنسم به خواهر بزرگترم آموخته بود، که باید چهل روز صبح زود از خواب بیدار شوی و تمام خانه را تمیز کنی ظرفهای شب قبل را بشویی ،خانه وحیاط  را جارو بکشی آن هم بی سرو و صدا که کسی بیدار نشود و بفهمد تو چه نیتی داری ! صبحانه را آماده کنی سماور را روشن کرده و چای دم کنی ،کارهای داخل خانه که تمام شد ،بروی بیرون حیاط و کوچه را آبپاشی جارو کنی ،این اعمال را باید تا چهل روز ادامه دهی ،روز چهلم وقتی دم در خانه را جارو می کشی خواجه خضر را می بینی که خودش را در چهره همسر آینده تو در آورده است ،بعدها خواجه خضر،شخصی درست همان شکلی را برای تو می فرستد!

خواهر طفلکم این طرح را تا چهل روز آن هم در سن شانزده سالگی انجام داد .روز چهلم ممد آقای روفتگر را دیده بود که کمی هم بنده خدا شیرین عقل تشریف داشت.و انصافا شوهر خواهرم چیزی از ممد آقا کم نداشت ....

ششم: هر ملتی برای خودش خرافاتی دارد و اعتقاداتی .درمیان مردمی که من در دنیایم دیدم امریکای ها بسیار خرافاتی بودند و به خرافاتشان شدید اعتقاد داشتند .مکزیکی ها خرافات باستانی اشان را خیلی حرمت می گذارند و جالب اینجاس آنقدر به این خرافات اعتقاد دارند که  برایشان نیز عمل می کند.مثلا همین طرح جمع آوری سکه حداقل چهار نفر از همکارانم با همین طرح به سرو سامان رسیدند.البته این طرح جزء سنت های مذهبی مکزیکی هاست.

هفتم:این همه صغری و کبری چیدم که بگویم هفته پیش در پی اعلام موفقیت چهارمین نفر در طرح سیزده سکه ،همکارانم به سرعت برق و باد سیزده سکه از میان خودشان جمع آوری کردند برای گشایش بخت من! حالا من مانده ام و یک پلاستیک محتوی سیزده سکه یک پزوی که باید بروم چلغوز آباد مکزیک بگردم این معبد را پیدا کنم و سکه ها را بیاندازم داخل شکاف و هی بگویم قدو بالای رشید، چش و آبروی کمند ،سوار بر اسب سپید ....

جالب اینجاس که اگر این سکه ها را خرج کنی یا بلای غیر از مورد مذکور سرش بیاوری مشغول ذومه

(درست نوشتم؟) این حضرت سن آنتونیو می شوی و تا آخر عمرت همین ترشیده و بی یارو و یاور باقی می مانی .البته ایشان به خانم ها همیشه تخفیف می دهند، اما اگر آقا باشی ،باید در همان روز بروی و سکه ها را اهدا کنی.

هشتم:گفتم من حتی همان فولوکس چشم غورباقه ای را هم ندارم،معبد این حضرت سن آنتونیو هم آنقدر در چلغوز آباد است که وسیله نقلیه ای یافت نمی شود برای رفتن به آنجا،همکاران ترشیده ام قبلا رفته اند و حالا اوقات فراغتشان را با دوست دختر یا پسرشان سپری می کنند ،آندرا رفته است مورلیا،پائولینا ماشین ندارد،دوستان دیگر هم هر کدام عذر موجه خودشان را دارند .می ماند چه کسی؟ درست حدس زدید میگل!!!

نهم:فکرش را بکنید با میگل بروم پای دیوار معبد آقا سن آنتونیو و سکه اول را بیاندازم بگویم خوش تیپ ،توی دلش می گوید خاک بر سر بی لیاقتت کوری مگر ،بگویم تحصیل کرده ،باز توی دلش می گوید حیف آن هم نسخه و دارو که برایت نوشتم ، بگویم سورا بر اسب سپید ،بگوید پس آن مادیان سفیدی که سوار میشدی  الاغ سیاه بود؟ بگویم ....

نه بی خیال شوم بهتر است می ترسم سکه سیزدهم دیوار را روی سرم خراب کند و بروم به قول خودش جهلدم (جهنم) .

دهم:همان دچار خشم و غضب آقا سنت آنتونیو قرار بگیرم بهتر است ،بهتر نیست؟

+ نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت 21:55 توسط پرنسس |


امروز تولد این وبلاگ بود .


+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 4:1 توسط پرنسس |

خورشید همین الان غروب کرد و سرخیش رفت درون آبی آسمان و رنگ سرمه ای اش آنقدر عقب رفت و رفت تا سیاه شد و ماه کامل از دل سیاهش بالا زد.

عصر بود انگار  چیزی قلمبه شده بود توی گلویم ،ماه که بالا آمد همان چیز قلمبه شده توی گلویم هم بالا آمد .چه بهتر وقتی قلمبه گلو بالا می اید آن هم زیر نور ماه ،آدم سبک می شود ....

می دانم تقصیر خودم است بی تفاوت شده ام به احساس دیگران و فراموش کرده ام چگونه می توان کسی را دوست داشت که عاشقت شده است .

هر چقدر فاصله می گیرم از هر نوع برخوردهای احساسی ،این یکی خودش را چسبانده است گوشه دماغم و به هیچ وجه حاضر نیست کنار بیاید .

میگل را می گویم شده است آینه دق من و هی می آید و می نشیند روی اعصاب من و چنان خودم را در مقابل خودم قرار می دهد که وحشتش روزها درگیرم می کند و می رود تا بار دیگر این قلمبه گلویم را تحریک کند.

عصر بود با اصرار آمده بود که مرا ببیند ،سردرد شدیدی داشتم دلم میخواست تمام آسپرین های دنیا را یک جا ببلعم و راحت بخوابم ،کار بعد از ظهرم را هم کنسل کرده بودم .اصرار کرد باز با مقاومت من التماس کرد .مثل همیشه بیرون خانه منتظر ماند هیچ وقت توی خانه دعوتش نکرده ام او هم هیچ وقت خودش را تحمیل نکرده است .

باز به سرسختی من شاکی شد به اینکه حرف نمی زنم به اینکه سکوت می کنم به اینکه هیچ ابراز محبتی نمی کنم به اینکه بی تفاوتم به تمام شلنگ تخته انداختن هایش برای بدست آوردن قلبم ....

عصر بود ،خورشید سرخ شده بود شاید او هم به شدت من سردرد داشت .میگل حرف می زد و رانندگی می کرد هوای بیرون خیلی بهتر از داخل خانه بود از جاده جنگل عبور کرد نسیم خنک درختان توی صورتم می خورد  دلم می خواست برم و بخوابم روی یکی از درختان همین جنگل و بو بکشم همه این سرسبزی را و تماشا کنم سرخی صورت خورشید را و شاید آرام کنم این سر درد بی سابقه ام را ...

دلش می خواست برویم و بنشینم یک جای با هم قهوه بخوریم و حرف بزنیم دلش می خواست برویم قدم بزنیم و من واقعا حوصله هیج چیزی را بخصوص حرفهای تکراری را نداشتم .دلم تنگ بود از آن دلتنگی های که نمی دانی برای چه کسی و چه جایست ؟ ...

برگشت نزدیک خانه ام پیاده که شدم دیدم بغض کرده بود با آن هیکل گنده اش ، وقتی برگشتم دست تکان دهم برای خداحافظی دیدم چشمان درشتش تر شده اند و صورتش پر شده است از غم چیزی که انگار گم کرده است توی چشمان بی حس و حال من ...

در را که بستم حالم خراب تر بود و بوی شب بوهای خانه هم آرامم نمی کرد .هی در معلقی افکارم چرخ می زدم و چرخ می زدم ...

خورشید همین الان غروب کرد و سرخی اش رفت درون آبی آسمان و رنگ سرمه ای اش آنقدر عقب رفت و رفت تا سیاه شد و ماه کامل از دل سیاهش بالا زد و همین الان قلمبه جا مانده توی گلوی من هم بالا زد ،زیر نور ماه ی که خودش را از پنجره انداخته است روی تخت خوابم سردم ...

با طلوع خورشید فردا روز خوبی را، سبکتر آغاز خواهم کرد...


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 8:9 توسط پرنسس |

یک:آب کل منطقه دو روزی است قطع شده است و من درست در هفته سگی دور روزی حمام نرفته ام .هوا به شدت گرم است و حتی زیر پنکه هم عرق خواهی کرد.به روش چرکولک با آب بطری دست و صورت و قسمت های جلوی سر را شستشو دادم .منی که اغلب از ادکلن استفاده نمی کنم نیمی از شیشه ادکلن را روی خودم تخلیه کردم و رفتم سر کار .حالم از خودم هم بهم می خورد .آنقدر در این دوران سگی عصبی میشم که همیشه پروپاچه چند تا از اطرافیانم را مورد عنایت قرار می دهم و اغلب بدترین اتفاقات زندگیم درست در همین هفته سگی رخ می دهند.

دو:کلافه بودم ،از همه همکاران فاصله می گرفتم که بوی تنم یا بهتر بگویم بوی عطر جورابی را استشمام نکند. توی سالن ناهار خوردی محل کارم یکی از خانم های پیر همکارام سعی داشت مشکلم را بطور متافیزیکی حل کند و هی اصرار داشت که من باید بپذیرم یک خانم هستم باید بپذیرم این مشکل بخشی از وجود من است و باید.... خلاصه آنکه چنان فریاد می کشید که تمام همکاران مرد نشسته در سالن غذاخوری مشکل مرا فهمیدند و خدا را هزاران بار نیمی از این همکاران محترم گی هستند و من باید این چند روز از خجالت سرم را جلوی نیمی دیگر بالا نگیرم.

سوم:راستش را بخواهید همیشه می نویسم اما دیگر حوصله گذشته را برای شرح واقعه ندارم و همش چیزی درونم می گوید خوب انگار که آمدی و همه چیز را نوشتی بعدش چه ؟یا اصلا چرا باید بیای و بنویسی .آنوقت میشود که یا نوشته را پابلیش نمی کنم یا اصلا همان وسط رهایش می کنم.

چهارم:قسم خورده ام دیگر اخبار ایران را دنبال نکنم .حالم بد میشود وقتی این اخبار را می خوانم . تاثیر می گذارد حتی روی مبتدی ترین روابط اجتماعیم حتی روی افکار روزانه ام.

پنجم:من یکی خوب می دادنم ضربه طحال چه دردی دارد هرچند من آنقدر خوشانس بودم که در اثر آن ضربه نمیرم اما درد و بیچارگی اش را کشیده ام .حالا که  حرف های دکتر یادم می اید تمام تنم می لرزد .ضربه طحال می توانست شما را بکشد خانم ... و من انقدر جوان بودم که حتی همین را هم باور نمی کردم.

ششم:وحشی ،وحشی است دیگر فرقی نمی کند چه کسی و کجا و با چه انگیزه ای باشد شاید همین الان یک وحشیی باشد که وحشی دیگری را برای کار مشابه ای که خودش هم قبلا مرتکب شده است دارد سرزنش می کند و حکم می دهد و داد و فغان می کند درست مثل اشک تمساحی که برای فرار یک دختر افریقای ختنه شده ریخته است حال آنکه خودش روح دختری را ختنه کرده است !

هفتم:تمام شیر های آب را باز گذاشته ام که اگر آب آمد بپرم و تنم را صفای بدهم .آنقدر آب بازی کنم تا رها شوم از این وضعیت چرکولکی و بوی عطر جورابی.

هشتم:اگر خوب فکر کنیم می بینم توی زندگی هیچ چاره ای نداریم جز رو به جلو حرکت کردن و تلاش کردن و مثبت بودن و الا باز مانده ایم از هر انچه باید باشیم .

نهم :همین الان خبری بدستم رسید، البانی با دوست پسرش اوگو در سواحل کنکون ازدواج کردند و یوان توی کره با اینکه دوست پسر میلونر دارد غصه می خورد چرا او با اوگو بدقیافه ازدواج نکرد .آندره از خنده ریسه می رود به لباس عروس که بالا تنه اش فقط نوک یک قسمت های را پوشانده است ! تا هنر دست جراحی زیبایی پدر دوست پسر قبلی بهتر مشخص شود.

دهم :به قول دختر دائی مامان اوووییی ما کوجی ننه کوجی؟ (ترجمه : ما کجایم و اینها کجان؟)


+ نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت 9:46 توسط پرنسس |

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

پ ن:شعر از مرحوم قیصر امین پور

از لطف همتون ممنون اصلا دلتنگ نیستم همه چیز همه خوب و آروم سعی می کنم بیام و وقایع جدید رو بنویسم دوستتون دارم

+ نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 20:15 توسط پرنسس |

سال جدید رو به همه دوستای خوبم تبریک می گم و از دوستانی که به من تبریک گفتند صمیمانه تشکر می کنم

سال پر از برکت براتون آرزو می کنم و امیدوارم در پایان این سال کارنامه ای پر از موفقیت داشته باشید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 21:14 توسط پرنسس |

امروز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم

یکی از بزرگترین موفقیت های زندگیم رو در این روز ثبت کردم

از خدا برای تمام محبت هاش متشکرم

بزودی براتون می نویسم

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 23:14 توسط پرنسس |

 

خورشید در آسمان می درخشید و انعکاس تابشش سطح روی مزارع و شالی های ذرت را طلائی رنگ کرده بود .دسته سارها توی شالی های ذرت می نشستند و نوک می زدند به ته مانده ذرت های روی زمین و بعد با سر و صدا، بلند می شدند و کوچ می کردند به گوشه دیگری از مزرعه بزرگ پهن شده در دشت بی انتها .هر از گاهی خرگوش سفیدی به سرعت خودش را لابه لای بوته خارهای وحشی مخفی می کرد و باز با احتیاط بیرون می آمد و به جست و خیزش ادامه می داد.

باد ملایمی می آمد با وجود تابش خورشید، که همه چیز را خوشرنگ کرده بود،دشت طلایی ،دسته سارها ،کوهای سر به هم کشیده ،درختان سر سبز اطراف و سطح آب دریاچه برق می زد از زیبایی انعکاس خورشید .

دور دست آسمان آبی پر بود از ابراهای گل کلمی سفید رنگ درست بالای دوکوهی که سرشان را به هم نزدیک کرده بودند و از میان سرهایشان بخارهای چشمه آب گرم به آرامی بالامی آمد می رفت و می نشست کنار ابرهای گل کلمی در سطح آبی خوشرنگ آسمان.

و درست زیر همان ابرهای گل کلمی روی دامنه کوه ،گله گاوها به آهستگی مشغول چرا بودند .گاوهای  سفید با خالهای سیاه شاید هم گاوهای سیاه با خال های سفید .سایه گرفته بودند زیر ابرهای گل کلمی و با تنبلی نیم نگاهی می انداختند به جنب و جوش خرگوش های توی دشت و مرغابی های که عشوه گرانه حرکت می کردند روی سطح دریاچه و با حرکتشان آرامش آب را به موجی یک دست و زیبا مبدل میکردند.

و ما نشسته بودیم روی صخره سنگی، درست بالای دشت پهناور زیر درخت بزرگ پیر .که شده است خانه سنجاب ها ،سنجابهایی با تنی قهوه ای رنگ و نرم، دمی بلند و پشمالو . هر از گاهی آهسته از خانه یشان بیرون می آمدند ،روی نزدیک ترین شاخه می نشستند و با چشمانی باز در حالی که دو دستشان را به هم می مالیدند تماشایمان می کردند .

نشسته بودیم روی صخره بزرگ بالای این دشت پهناور ،به دور دست ها نگاه می کردیم انگار هر دو داشتیم چیزی را در آن دورها می دیدیم و لبخند می زدیم .باد موهایمان را تکان می داد و ما بی قیدانه ،عاشقانه ،لبخند می زدیم به دور دست ها .

دلم می خواست می توانسم پرواز کنم دلم می خواست اوج بگیریم درست مثل عقابی که داشت روی سرمان پرواز می کرد تا از میان این دشت بزرگ خرگوشی را شکار کند .دلم می خواست ،پرواز کنم ،اوج بگیرم بروم تا دور دست ها ....

دلم می خواست از دور لذت این آرامش و سکوت را به تماشا بنشینم .دلم می خواست بروم، دست بکشم روی تمام این رنگهای زیبا و براق که انگار خدا پاشیده است  فقط توی این دشت. دست بکشم روی تن سفید و برفی خرگوشها ، روی تن سیاه سارها ،دست بکشم روی تن طلایی ساقه های خشک ذرت ، روی سبزی برگ درخت ها ،دست بکشم روی تن مخملی و قهوه ای سنجاب ها ، روی تیزی برگهای کاکتوس ها ، روی خال های پوست سفید و سیاه گاوها.روی موج ملایم آب دریاچه باقی مانده از عشوه های مرغابی ها ....

دلم می خواست اوج بگیرم بروم بین دوکوه بلند سرک بکشم درست همانجا که سر هایشان را در هم کشیده اند و حس کنم بخار چشمه آب گرم را روی پوست صورتم .دلم می خواست بروم دراز بکشم  روی ابرهای گل کلمی و لمس کنم لطافت شان را توی آبی قشنگ آسمان .و از آنجا نگاه کنم به

دو زن از دو نسل که نشسته اند روی صخره ای بزرگ ،زیر درخت پیر ،بالای دشت پهناور ،و هر دو بی قیدانه ،عاشقانه لبخند می زنند به دوردست ها و باد موهایشان را تکان می دهد ....

گویی حل شده اند هر دوشان در زمان ، و هیچ چیزی نمی تواند این همه عشق،این همه لذت ،این همه آرامش را از آنها بگیرد..

خورشید خودش را به افق نزدیک می کرد.صدای هیاهوی گاوچران ها بلند شده بود از دور به تاخت می آمدند با اسبهای چابکشان، با همان لباس های تنگ و جلیقه های پر از یراق و کلاهای لبه دار کابوی شان و دستمال گردن های سه گوشه پیچیده دور گردنشان.داشتند هیاهو می کردند و طناب حلقه شده بزرگی را روی سرشان می چرخاندند برای جمع آوری گاوها .

 کلاغ ها قارقار کنان می آمدند ،و با آمدنشان سارها را جیغ کشان از روی سطح مزرعه بلند میکردند و هر دو دسته پرواز می کردند به سمت افق که داشت خورشید طلایی را در قرمزی خود حل می کرد .

باد ملایمی می آمد سردم بود دستانم رو به دور بازوانم پیچیدم و نفس کشیدم بوی باد را .نگاهش را از دور دست ها کند،ژاکت حریر دست باف اش را از تنش بیرون آورد و روی شانه های من کشید .با مهربانی همیشه گی اش توی چشمانم نگاه کرد نگاهی متفاوت با تمام نگاه های زنانی در این سن و سال

نگاهی عمیق پر از تجربه پر از معنی ،سرم را جلو کشید، روی پیشانی ام را بوسید و در حالی که دستانم را توی دست های زبر شده از زحمت روزگاران تلخ نوازش می داد به آهستگی گفت: خسته ات کرده دخترم ،اما باید همه را به تو می گفتم سالها بود به هیچ کس حرف دلم را نگفته بودم سالها بود انتظار چنین روزی چنین لحظه ای را می کشیدم ....

سرم را پایین انداختم به دستانش نگاه کردم .حلقه طلای ازدواجش نشسته بود بین انگشتانش گویی که بخشی از انگشتانش است.نوازش های آرام و مهربان بود درست مثل نگاه هایش .سرش را بگرداند و باز به دور دست ها خیره شده .توی خط افق چیزی داشت به زور خورشید را پایین می کشید و حلش می کرد در قرمزی و بنفشی افق و داشت تمام می کرد لحظات طلایی دشت را ،لحظات آرامش و زیبایی دشت را ،لحظات امنیت و آسایش دشت را.

دستهایم را نوازش می کرد ،به چشمانم خیره شد ،هنوز آخرین تلاش تابش خورشید توی چشمانش دیده میشد .و می توانستم نگاه مهربان این زن را ببینم .توی نگاهش غرق بودم توی دور دست های نگاهش غرق بودم .به آرامی دستم را فشرد و به همان آرامی گفت :دخترم میگل تمام عشق زندگی من است حاصل عشق نافرجام من است .حاصل تمام روزهای عاشقانه من است و این عشق من هم اکنون عاشق توست می خواهم با سخاوت تمام او را به تو هدیه دهم .

دیدم چشمانش پر از اشک شده بود.دیدم بغض کرده بود .می فهمیدمش ،درکش می کردم .می دانستم هدیه دادن معشوق یعنی چه می توانستم تلخیش را مزه کنم .می توانستم دردش را توی قلبم حس کنم .

بغضش را فرو خورد و گفت :خوشحالم چون ایمان دارم تو و فقط تو لیاقت این هدیه را داری .من او را خوب می شناسم ،می دانم همیشه بهترین را انتخاب می کند .میگل عاشق توست او را به تو هدیه می دهم و از تو خواهش می کنم هدیه مرا بپذیر .هدیه سالها رنج و زحمت ،سالها تنهای با عشق ....

خورشید رفته بود توی کبودی خط افق و آسمان پرشده بود از سیاهی شب .گویی هیچ وقت این آسمان آبی و شفاف نبوده است گویی خورشید طلایی هیچ وقت وسط این آسمان نبوده است .همیشه همینطور است هیچ دوران طلایی ماندگار نمی ماند .

چه خوب شد دوران طلایی آسمان رفت حالا می توانم توی آغوش این دشت وهم انگیز بدور از نگاه مهربان این زن آهسته اشک بریزم .اصلا خوبی فرو رفتن در دوران تاریکی همین است که می توانی آهسته اشک بریزی برای آمدن دوران طلایی.

از جایش بلند شد از توی سبد چوبی عصرانه یمان چراغ دستی کوچکی را بیرون کشید.ژاکت دست باف حریرش را دور تنم محکم کرد و درحالی که راه را با چراغ دستی روشن می کرد هر دو قدم می زدیم به سمت کلبه شان .

صدای جیرجیرک ها و غورباغه ها به گوش میرسید که زندگی شان را در دل تاریکی شروع می کردند. بوی چوب سوخته به مشام می رسید.دستم را محکم به دنبال خودش کشید و مثل یک دختربچه شاد فریاد زد: بدو دخترم .میگل اجاق را آماده کرده است .باید قبل از رفتن شامت را آماده کنم .بدو که منتظرمان است....

به عقب برگشتم و نگاه کردم به دور دستها  بالای تپه ای که نشسته بودیم و دیدم از پشت سر بزرگ و ژولیده درخت پیر، ماه خودش را بالا می کشد تا نقطه نورانی ای باشد در دل این سیاهی وهم انگیز .

این آهنگ  را تقدیم می کنم به شما ، بخاطر صبوری هایتان دوستتان دارم

+ نوشته شده در سه شنبه 28 دی1389ساعت 7:37 توسط پرنسس |

روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم .هنوز سرگیجه و تهوع داشتم ،چقدر سردم بود ،گویی پاییز آمده بود از درون من شروع کند .کاش اینجا یک پتوی گرم داشتم ،باید از پرستار می خواستم ..

اتاق اورژانس ساکت و سرد بود ،اتاقی بزرگ به رنگ آبی آسمانی و تختی درست وسط اتاق رو به روی پنجره بلند که از درون پنجره شاخه های درخت اقاقیا سرک کشیده بودند به داخل اتاق اورژانس ،شاید کنجکاوی کنند حال تک بیمارانی را که هر از گاهی به این بیمارستان خلوت و دور افتاده مراجعه می کنند.و لابه لای شاخه های درخت بزرگ اقاقیا پر بود از پرندگان رنگ وا رنگ که مثل اجاره نشین های یک آپارتمان بزرگ با هم سر و صدا می کردند ،می رفتند و می آمدند و برایشان مهم نبود خانه اشان رو به روی اتاق اورژانس یک بیمارستان است .

باد سردی از لابه لای شاخه های درخت بزرگ اقاقیا همراه جیر جیر اجاره نشین ها به داخل اتاق دوید و تنم را مور مور کرد . انقدر بی رمق بودم، آنقدر بی انگیزه بودم که نمی توانستم از دیدن این زیبایی لذت ببرم .حالم خراب تر از آن بود که همیشه می پنداشتم.

از توی سالن صدای پای دکتر را می شنیدم که به سمت اتاق اورژانس می آمد .صدای قدم های دیگری به صدای قدم های دکتر اضافه شد،مطمئن بودم میگل است .دکتر با پشت دستش چند ضربه به در اتاق اورژانس زد، سرم را نچرخاندم می دانستم میگل پشت سر اوست ،نمی خواستم ببینمش ...

دکتر به تخت نزدیک شد ،صدایش را صاف کرد ،برگه های آزمایش را توی دستش می دیدم ،در حالی که برگه ها را بالا و پایین می کرد، زیر چشمی مرا می پایید ،دهانم خشک شده بود،میخواستم بنشینم دکتر با عجله گفت:نه نه خواهش می کنم دراز بکشید، سوزن سرم ممکن است به دستتان آسیب برساند باید استراحت کنید .کلافه بودم ،شاید عصبی بودم،شاید خسته بودم ،نمی دانم هر چه بودم دلم نمی خواست توی بیمارستان بمانم به چشمان دکتر زل زدم و گفتم: من حالم کاملا خوب است می خواهم به خانه ام بروم،خیلی کار دارم که باید انجام دهم ، لطفا این سرم را از دستانم باز کنید ،داشتم تقلا می کردم بلند شوم ،دکتر با دستش مانعم شد و درحالی که به سمت صورتم خم شده بود آهسته گفت :جواب آزمایشتان آمده است حداقل اجازه دهید برایتان شرح دهم ....

دکتر که خم شد، میگل را پشت سرش دیدم، چسبیده بود به در اتاق اورژانس ،هیچ نمی گفت، محکم و قوی ایستاده بود و مثل همیشه لبخند می زد ، ،لبخندی که فکر می کنم فقط بخاطر من می زند نه بخاطر خودش .نمی دانستم  خوب است که او هست ؟ یا بد است که او هست؟ دلم نمی خواست نگاهش کنم ،دلم نمی خواست لبخندش را ببینم ،لبخندش عذابم می دهد .

 مجدد دراز کشیدم ،دکتر یک بار دیگر برگه های توی دستش را بالا پایین کرد ،صدایش را صاف کرد و درحالی که می ترسید توی چشمانم نگاه کند گفت :"شما باردار هستید " .

خدای من !! گویی دکتر توی سرم کوبیده بود نفهمیدم ضربه گیجم کرد و توی توهم این جمله را شنیده بودم یا این جمله ، ضربه ای بر سرم وارد کرده بود .چشمان سیاهی می رفت ،درست مثل صحنه های توی فیلم ها ی وحشتناک،صورت دکتر از زاویه بالای تخت دور سرم می چرخید و صدایش در همهمه نامفهومی تکرار می شد "شما باردار هستید" شما باردار هستید .....

باور نمیکنم ،باید چه کنم؟از خودم می پرسیدم: فریاد بزنم؟ ،ناله کنم؟ ،هنوز درد داشتم ،نه به اندازه درد شنیدن "شما باردار هستید" ،به خودم پیچیدم دلم می خواست بالا بیاورم همه چیز را ،خودم را ،بدبختی هایم را ،این نطفه ناخوانده را ،گذشته پر مشقتم را ،آینده ام را ،دلم می خواست حتی میگل را بالا بیاورم با آن لبخندی که فقط بخاطر من می زند.بغض کرده بودم ،به خودم می پیچیدم انگار داشتم زجه هم می زدم ،انگار داشتم با خودم حرف می زدم ،اشک همه صورتم را گرفته بود،چقدر سردم بود،می لرزیدم ....

دکتر دستپاچه شد، پرستار را صدا زد،بی تاب بودم ،دکتر تکرار می کرد آرام باشید ،همه چیز درست می شود و باز دولا شده بود تا مرا روی تخت بخواباند .پشت سرش ،میگل را دیدم، کاش نمی دیدم، حالا می دانستم دلم می خواست هرگز نبود .دیگر لبخند نمی زد ،حتی بخاطر من،چشمانش پر از اشک بود ،انگار ترسیده بود، وای خدای من چه باید می کردم ؟

پرستار رسیده بود بالای سرم او هم مثل دکتر دستپاچه شده بود ،به خودم می پیچیدم ،پرستار کاغذ پیچیده شده به سرنگ را با عجله باز می کرد ،چنگ انداخته بودم به لباس سیاهم می خواستم دستم را ببرم توی شکمم همانجا که این نطفه ناخوانده خوابیده است ،و او را بیرون بکشم ،پرستار همه محتویات شیشه آمپول را با سرنگ بیرون کشید، دلم می خواست نطفه را توی مشتم فشار دهم ،پرستار  همه محتویات سرنگ را فشار داد توی رگ های ملتهب از دردم ،دلم می خواست نطفه را ببرم توی یک قبرستان دفن کنم درست مثل عشقی که دفن کرده ام مثل همه نطفه های آرزوهایم که در قبرستان دلم دفن کرده ام ،دلم نمی خواست نطفه ای را ببینم که بخاطر من ،به من لبخند می زند .

داشتم می لرزیدم ،پرستار پتویی را روی تنم کشید دکتر به سمت در اتاق اورژانس برگشت ،میگل کنار در اتاق اورژانس همچنان ایستاده بود ،چشمانش پر از اشک بود ،دیگر لبخند نمی زد حتی بخاطر من ،دکتر از اتاق بیرون رفت ،میگل را هم با خودش برد ....

من ماندم و پرستار و دستگاه سونوگرافی اش که می خواست عکس بیندازد از نطفه ناخواسته ام که شاید دارد بخاطر من لبخند می زند .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 7:21 توسط پرنسس |